گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


اکنون نقطه ی آغاز است

خانم معلم | پنجشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۸۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ | ۱ نظر

اکنون نقطه آغاز است ، همیشه چنین بوده و چنین نیز خواهد ماند ، گذشته آمیزه ای از زیبایی ها و زشتی هاست که تنها می نمایاند اکنون را چگونه آغاز نمایی و اکنون روز دیگری است ....... اکنون نقطه اغاز است و گذشته تنها آینه ای بیش نیست ....... به فردا ها چشم بدوز و از اکنون شروع کن.......
  • خانم معلم

به یاد دکتر شریعتی

خانم معلم | پنجشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۸۷، ۱۱:۴۷ ق.ظ | ۱ نظر
دکتر از خویشاوندی دو روح گفته بودی ، حرف پیوند را زده بودی ، از عشق گفته بودی و دوست داشتن که برتر از عشق است ، خوب است که نیستی تا ببینی همان یک ذره عاطفه ی زمان تو در این دیار قحطی امده است . کجایی تا ببینی در هجوم مثلث شوم زر و زور و تزویر که می گفتی ، دو روح خویشاوند حتی کنار هم که هستند یکدیگر را نمی شناسند و هیچ آشنایی با یکدیگر نمی دهند ، حتی فراتر از ان گاه فکر نمی کنند زمانی از ان هم بود ه اند ...... نمی دانی چنان بلایی بر سر این مردم آورده اند که صبح و شب شان به این می گذرد که شاهد طلوع و غروب باشند بی انکه خورشید را ببینند ...... و صد افسوس که فراموششان شده این زندگی مکانیکی روحشان را تصاحب نموده است ....... همه چیز مکانیکال !!! طی میشود حتی شخصی ترین رویداد ها .....، دور و دور دورتر، صبح ، شب و شب روز میشود روحها چمدان خلوت خویش بر دوش در جاده های تنهایی رهسپار خانه ی دوست شده اند که دوست را در خلوت می توان یافت ودر تنهایی این مثلث شوم شیطانی بر دلها قفل زده است ، روحها را به زنجیر کشیده است و تن ها چون آدم آهنی کوک شده فرمان بر شده اند ..... همه چیز امن و امان است ، زندگی ادامه دارد ....... شیطان آسوده بخواب که ما بیداریم ..... دوستانت در خانه های مجلل خویش تصمیم می گیرند چگونه این انسانهای عوام را تهی و تهی تر نمایند تا زندگی در نظرشان بیشتر جلوه نماید و کاش میشد جاده های تنهایی را دید که چگونه ارواح پریشان با امید به دوست رهسپار خانه ی اویند تا در باغچه ی مهربانی اش گلهای سرخ بکارند و از درخت باغش سیب بچینند و خوشحال باشند و محبت پخش نمایند . این چه صدایی است که در جاده می پیچد ؟ « آدمیان از من نخواهید به بهانه عرف دست از او بردارم که اگر حصار ها در حصار ، زمانها در زمان و فاصله ها در فاصله باشد هر لحظه که « من » باشم « اویم » . این کیست که اینگونه از فراق می گوید و از غریبی و قریبی .......... این کیست که لحظه ها را از او گرفته اند تا نتواند هیچگاه این" من " اش ،" او " شود ؟ ناامید و سرگردان و تنها ...... و تنهایی فقط از آن خداست و بس ......... پس چرا تنهاست ؟ .... پس چرا تنهاییم ؟ !!!! .........
  • خانم معلم

امروز حماقت پخش می کنم

خانم معلم | پنجشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۸۷، ۱۱:۴۲ ق.ظ | ۱ نظر
حالم خوب نیست ........ امروز در اهمیت چیزهای مهم روز پیش هم شک می کنم.... ننوشتن را دوست نداشته ام هیچوقت ... اما حرف دیگری هم نمانده... همه چیز گفته ام و هیچ نشنیده ام ...... شاید هم قدرت شنیدن نداشته ام ..... دیگر هیچ نمی دانم ....... بگذار امروز احمق باشم، چون امروز صبح حماقت همه چیزی است که برای بخشیدن دارم. می توانم به این خاطر نکوهیده شوم، اما مهم نیست. فردا، که می داند ، شاید کمتراحمق باشم. خدایا غریبی ده تا قریب شوم ......... خدایا در غربتی گرفتارم که حتی تو هم در آن نیستی .......... می گویند غریب ، قریب میشود پس من چرا هر لحظه دور و دورتر می شوم .......... می گویند بعد از مرحله صبر ، رضاست ...... یعنی صبر را نفهمیدم یا هنوز تا رسیدن به آن خیلی مانده است ....... اشتباه می کردم که می اندیشیدم رضایم به رضای خدا ....... حالا که غریبه ام می فهمم ....... دو تن چگونه می توانند در کنار هم حاضر باشند و غریب و در همان هنگام روحشان کنار هم باشند و قریب ؟ !!!!! ..... چه جدال عجیبی ........ جسم ها دور از هم و روحها در کنار هم ........و این آشنایی و خویشاوندی دو روح ........ جسمها می جنگند ولی روحها لذت می برند !! ......... جسمها جدا می شوند و روحها می پیوندند ........ و این تضاد روح و جسم گمگشتگی ایجاد می کند ، غربت ایجاد می کند ، دلتنگی می آفریند و اندوه ........ شاید در پس این اندوه لذتی باشد که در کمال می توان آن را یافت و آیا می توان به کمال رسید ؟ .......... امروز حماقت پخش می کنم ...... شاید فردا روز دیگری باشد ، شاید فردا از طوبی ی محبت شاخه ای چیده به خانه ی همسایه بردم ........ که میداند فردا چه روزی است ؟ !! ........ بساط شیطان پهن است در این روزهای ناله برای ام ابیها .......... امام ارتحال نموده و دوستان عشق و حال !!! ....... این ارتحالیه بر دوستان مبارک باد تا خوش بزیند ............ چه دمی می جنباند دوست قدیم !!! ....... نیاز به رسن نیست خود خواهیم رفت ......... چه ناله ای دارد دخت پیامبر ...... گویند در فراق پدر ناله می کند ....... اما به گمانم در اندوه امت است ......... علی را با فرق خونین ، حسن را خونین جگر ، حسین را چاک چاک و زینب را !! و این امت !!! ........... آه زینب ، صبرت بود که رضا شدی یا رضا بودی که این همه صبر آوردی ؟ !!! ......... ای زینب ، ای فاطمه ی ثانی کاش می شناختمت ، همین شناخت اندک از عشقی که برایم نمانده است چنین بی پر وبالم نموده ، اگر تو را می شناختم ......... حماقت تنها توشه ی امروز من است .......... شاید فردا چنین نباشد ........... روزگار روزگار تنهایی است ........... کفشها را که ور کشیدی به عقب نگاهی نکن که هیچ کس به دنبالت نخواهد آمد ، هیچکس را فرصت فکر کردن نیست که تو بودی و نیستی ....... زمان اهمیت دارد ، عقب می افتند اگر لحظه ای دست بکشند ، بهانه جوانی است و توان کار کردن ولیکن پیرهایشان هم عادت کرده اند ....... روزگار روزگار تنهایی است و من حماقت در کوله بارم گذاشته ام و پخش میکنم تا دیگران بدانند گاهی لازم است احمق باشیم ......... روزگاری که حماقت همراهم نبود ، عشق بود عاطفه بود و عقل بود ، به حرف عقل عشق را بر زمین گذاشتم و اگر حماقت همراهم بود نمی گذاشت چنین کنم .......... حالا عقلم بر زمین است ، عشقم بر زمین است ، عاطفه ام را تا پایین ترین حدی که می توانم خم شوم پایین آورده ام و تنها حماقت را بر دوش می کشم ........ عشق به انسانها را سالها تجربه کردم ، بازتابش چه بود ، تنهایی . خدا می گوید عشق بورز به بندگانم حتی اگر خود نخواهند و سپاس نگویند ، تو بی دریغ عشق بورز ....... ولی خدایا در انبان من به همین اندازه عشق نهاده بودی و عشق با عشق فزونی می یافت اکنون هم عشقی نمانده و هم انبانم تهی گشته چگونه بی هیچ توشه ای با قلبی تهی ، عشق بورزم ؟ ........ میدانم می گویی خوب نگاه کن ، آن گوشه هنوز مقداری مانده است ، کافی است خوب نگاه کنی .........
خدایا خوب مستاصلم نموده ای ، به مانند آزمایشگری می مانی که قرار است آزمایش فشار بر اجسام را تک تک و با هم بر سر جسمی معلوم چون من به یکباره امتحان نماید ........ همه چیز به یکباره بر سرم فرود آمد و عشقم ...... بی عشق نفس کشیدنم هم نمی آید ، با خاطراتش نفس می کشم ، راه میروم ، فکر می کنم ، تصمیم می گیرم و حماقت میکنم ...... میدانی چگونه حماقت می کنم ؟ ....... به من یاد داده ای وابسته نباشم و نیستم ....... به من یاد داده ای جز تو پناهی نجویم ولی در این درس نمره ی کمی آورده ام و باید تقویت شوم اما حماقت مرا به تقلب می کشاند به عشق متوسل می شوم و تقلب همیشه جواب نمی دهد ، مثل عشق !!! ...... گفتم که امتحان فشار است و من در آزمایشگاه تو تحت تاثیر عوامل گونه گون ...... از شکل اولیه ام خارج شده ام ، فشار باید مولکولهایم را به هم نزدیک کرده باشد و من سخت شده باشم ولی من شن ام ....... شن با هر فشار از هم می پاشد و من از هم پاشیده شده ام ....... باید مثل کنگلومرا ماده ای سیمانی این خرده ها را به هم بچسباند و تنها ماده ای که مرا کنار هم نگه میدارد عشق است که نیست و نخواهد بود ......... پس ای دستها با جارویی به دادم برسید و این شنهای پراکنده را را لا اقل در نقطه ای جمع کنید ، آخر روزگاری من عاشق بوده ام و به همه عشق می ورزیدم ، به پاس ان زمان کمکم کنید !! ........ اطرافم خالی است .......... خدایا ، دست تو تنها امید من است ، امیدم را نا امید بر نگردان به رحمتت یا الرحم الراحمین . 15/3/87
  • خانم معلم

جنس کلمات

خانم معلم | پنجشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۸۷، ۱۱:۳۸ ق.ظ | ۱ نظر
انگار جنس کلمات از آهن بود ، از سنگ بود ، شکل نمی گرفت، خم نمی شد ، می شکست ..... نمی شد با انها بازی کرد ..... چیده نمی شدند تا بتوانی با آنها بگویی انچه را در دلت مانده است ...... کاش جنس کلمات از پر بود سبک مثل باد ، کاش مثل موم بود منعطف ، کاش مثل پسر بچه ی شیطانی بود که توی گذرنامه دیده بودمش ..... با ان لباس هوانیروز که نمیدانست مربوط به چه نیروی است و وقتی پرسید م چرا پوتین نداری ، با تعجب به دمپایی هاش نگاهی کرد و گفت مگه باید پوتین بپوشم ؟ !!! کاش قلب آینه ای میشد و کلمات را بی کم و کاست منعکس می کرد...... دیگر حرفی نبود که بخواهی بگویی و هزاران درد را فریاد کنی و مصلحت ها نگذارند ....... آینه خود همه چیز را می نمایاند .... همانطور که هست ... کاش می شد از این هزار توی مغز ، خاطرات را بیرون کشید وسوا کرد ....... خوبها یک طرف ، بدها یک طرف ....... چرا همیشه باید خوبها و بدها با هم باشند ؟ !!! ........ چرا فقط کودکانند که می توانند بدها و خوبها را از هم جدا کنند ؟ ....... کاش میشد قلب را باز کرد ، تکه تکه کرد و چون ابراهیم (ع) هر کدام را بر کوهی نهاد اما دیگر سراغشان نرفت تا حداقل خوراک حیوانات گردند و نفعی برسانند ........ کاش میشد بر روی کلمات سوار شد و رفت به انجا که هیچکس نباشد و تو باشی به همراه مهر، محبت ، عشق ، وفا ، آرامش ، ایمان و خدا ........ کاش دلت انبار کلمات نبود تا هر وقت دهانت باز میشد ، بی اختیار خارج شوند آن هم زمانی که از قلبت گذشته اند و رنگ و بوی آن گرفته اند و چه می گویند جز انچه که قلب می گوید !!!! ...... کاش کلمات پروانه می شدند و پر می زدند و گرد شمع وجود یار می چرخیدند و می سوختند تا یار بداند این پروانه است که دل سوخته ی اوست ....... کاش از کلمات فقط عشق باقی می ماند تا همه عاشق باشند که عاشق ، عاشق است و دیگر هیچ .......29/3/87
  • خانم معلم

سلام بر سفر کرده ها ، سلام بر جا مانده ها

خانم معلم | شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۸۷، ۰۶:۵۷ ب.ظ | ۱ نظر
سلام به همه ی جوونهای خوب ایران که دلشون برای دینشون ، مملکتشون و برای هویتشون می لرزه .... این اولین پیامیه که می خوام ارسال کنم ..... وبلاگ محل خوبیه برای درد و دل کردن ..... اگه بتونی مخاطب خودت رو پیدا کنی ........ دلتنگی چیزیه که سراغ همه میاد ...... و همیشه هم برای برطرف کردنش به زمان نیاز داریم ....... امروز دلتنگم ..... حس تنها بودن باعث شد که اسمم رو بزارم« تنها » و برای تنها نبودن فریاد میزنم « تنها نزار منو » ..... یاد سفر جنوب بودم و داشتم عکسهای اون موقع رو نگاه می کردم ....... سالها در انتظار چنین روزی بودم که خدا قسمت کنه چیزهایی که دورادور از تلویزیون دیدم از نزدیک لمس کنم ..... همیشه کربلاها ی ایران برام مقدس بودن ، اگه از کربلا اسمی و یادی داریم ، توی ایران عملا و علنا دیدیم که چه کربلاها ، چه حسین و ابولفضل هایی بودن که بوجود اومدن ..... اینا رو که دیگه کاملا حس کردیم ... با خودم قرار گذاشته بودم تا جنوب نرم ، کربلا هم نرم ...... و فرصتی شد و خدا خواست و اسباب سفر مهیا شد و راهی شدیم ...... سفرجنوب را به همراه پنج تن از دانش اموزان و همکار خوبی از مدرسه شروع کردیم ..... قرار مدارها رو با بچه ها قبل از سفر توی مدرسه گذاشته بودم که چی بپوشین ، چی بیارین و چکار بکنین و نکنین !!! ...... شرط و شروطها گذاشته و قولها داده شده بود ..... اما از همون اولین دیدار توی ایستگاه قطار فهمیدم باید با چه موجوداتی سر کنم !!! ...... لوازم آرایش کامل همراهشون بود انگار قراره برن عروسی و شایدم قراره اونجا کسی رو پیدا کنن که به درد آخر و عاقبتشون بخوره !!! سعی کردم از همون اول به قول خودشون گیر ندم ! ..... بعد از سوار شدن و نشستن توی کوپه ، تازه دعوا سر جا شروع شد ... سریع هماهنگشون کردم و بعد از اینکه mp3 player هاشون رو گوش کردن و ایستگاهها رو رد کردیم و به بیابونها رسیدیم ، گفتم یه انگیزه از این سفر درشون ایجاد کنم تا کمی حال و هوای سفری رو بگیرن که باید با همه ی سفرها شون فرق داشته باشه ....... از تهران توی این فکر بودن که قراره چند روزی از درس و مدرسه راحت باشن و خیلی طبیعی بود که گوش ندن اما دلم می خواست دست خالی هم برنگردن و حداقل یه چیزهایی براشون مهم باشه ........ با یه سوال شروع کردم که ، به نظرتون چرا اسم این سفرها رو گذاشتن « راهیان نور » ؟ ..... شروع کردن به جواب دادن ، بد نبود یه جرقه هایی زده شد ولی سریع بی حوصله شدن و منم ترجیح دادم که ادامه ندم تا دلزده از سفر نشن ....... تا اهواز به کارهای خودشون مشغول بودن و هی رفتن و هی اومدن ........ تا رسیدیم اهواز بلافاصله رفتیم برای طلائیه ........ نمی خوام از حال و هوای اونجا ها بگم که اصلا قصدم این نیست که سفرنامه نوشته باشم ..... دلم سوخت ، دلم برای جوونهایی که جونشون رو گذاشتن کف دستشون و رفتن نسوخت ، دلم برای اونایی سوخت که جا موندن و دیدن اون چیزهایی که نباید می دیدن ........ بهشت زهرا که رفتین از قطعه 40 دیدن کنین ...... طرح جدید اونا ، سر وسامون دادن به وضعیت قرار گرفتن شهداست ....... همه ی قابهای آلومینیومی رو با عکسها و خاطره ها و نوشته ها ی کم رنگ شده از آفتاب شون رو که حال و هوای اونا رو داشت کندن و حالا می تونیم ازعکس چاپی شهدا روی شیشه در پارکی زیبا !!! دیدن و با صدای آب و دیدن عکسها روحمون رو تازه کنیم !!! نمیدونم تا حالا کتابهای رضا امیر خانی رو خوندین یا نه ؟ ...... نمیدونم چقدر با بچه های جبهه و جنگ آشنایین ...... نمیدونم اصلا براتون جنگ و شهادت معنی داره یا نه ؟ ..... خیلی از مفاهیم دوران من ، با مفاهیم بچه هایی که همراهم بودن تفاوت پیدا کرده ...... همزبونی با اینا خیلی هنر می خواد ، باید خیلی باهاشون یک دله بشی تا بتونی به قلبشون راه پیدا کنی تا بتونی تاثیر گذار باشی ..... از امیر خانی می گفتم ، آخرین کتابش « بیوتن» تلفیقی ازبچه های جبهه و بچه های اون ور آبه ...... اینا با هم یه مجموعه ای ساختن که نشون میده چه جوری میشه هویت یا شایدم اعتقاد ، تکیه گاهت بشه و نگه ات داره .... اونجا وقتی امیرخانی از قطعه ی شهدا میگه منو میبره به قطعه ی 44 شهدای بی مزار ........ جایی که فکر میکنم پاکترین نقطه ی دنیا باشه ..... جایی که هر بار مستاصل میشم ، میرم و میشینم و میبینم و اشک میریزم و خالی میشم و نفس میگیرم و بر می گردم توی این دنیایی که ناپاکی داره از سر وروش بالا میره ..... از بچه ها بگم و آرا بیرایی که برای رفتن به شلمچه !! داشتن ....حرصم در اومده بود ....اخه روژلب و روژ گونه صورتی رو برای کی میزدن ؟ !! ... به قول خودشون برای دل خودشون !!! چه جوابی باید می دادم ... چه جوری میتونستم توی این مدت کم بهشون بفهمونم که هر جایی شرایط خودش رو داره و نباید خلاف عمل کرد ...... گاهی به این نظمی که بهش معتقدم هم شک می کنم ..... کاش تنها نبودم ، کاش بود اونی که باید همیشه کنارم باشه ...... اگه بود کمکم بود ، همفکرم بود و تنها نبودم ....... شمایی که این پیام رو می خونین اگه از جنس جوونهای این بچه هایی بگین ما ، مایی که از قبل انقلاب بودیم و همه چیز دیدیم و الان هم هستیم و این چیزها رو می بینیم باید با این بچه ها چه کنیم ؟ ..... من مقصر جوونها مون رو نمیدونم ....... مقصر اونایی هستن که به منافعشون فکر کردن و نزاشتن جوونها بفهمن هویت دارن ، پشتوانه دارن و اونها رو خالی فرستادن وسط این دنیا ، این جوون هم سرگردون موند و چنگ زد به اولین طنابی که دم دستش بود و اونها طناب رو از جایی آورده بودن که جوون من بهش متعلق نیست .... و با اون رفت به جایی که بهش تعلق نداره و حالا چقدر باید نیرو مصرف کرد تا بتونیم برشون گردونیم ..... تازه خیلی ها هم خواستن اونا رو در بیارن خودشون هم گرفتار شدن و موندن ....... چه باید کرد ؟ ....... کاش میشد کاری کرد ...
  • خانم معلم