دل و خاطر نوشته ها :: گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


۱۴۱ مطلب با موضوع «دل و خاطر نوشته ها» ثبت شده است

ابر دل گرفته ام بیا

خانم معلم | جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۵۹ ب.ظ | ۵ نظر


ا


این روزها که به کاکتوس نازنینم که جوجه هایش در حال رشد هستند نگاه میکنم ، دلم برایش می سوزد . با چه  سختی جوجه هایش را به سمت نور متمایل میکند تا بهره شان از نوری که پشت ابر است بیشتر شود . این روزها آسمان تهران گرفته و ابری است . نفس ها تنگ است . آسمان می خواهد ببارد ولی نمی بارد . مردم در هم و عبوسند . شادی نیست حتی کاکتوس های من هم شاد نیستند . 

آسمان اگر می خواهی ببار ، چرا نمی باری ؟ 

خورشید اگر میخواهی بتاب ، چرا نمی تابی ؟ 

چه کم دارید برای باریدن ، برای تابیدن ؟ 


دلم شور جوجه هایش را میزند ... دلم شور تمام جوجه های شهر را می زند ... چرا کسی کاری نمی کند ؟ من باید چه کنم ؟ 

  • خانم معلم

نتوانست فراموش کند مستی را ...

خانم معلم | شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ق.ظ | ۱۰ نظر


السلام علیک یا قتیل العبرات 



السلام علیک یا ابوالفضل العباس یابن امیرالمومنین


یادش بخیر ... چه روزها و شبهای خوبی بود . کمترین خواب رو داشتیم ولی انگار نه انگار . هتل تنها محلی بود برای اینکه کمی غذا بخوریم و لباسی عوض کنیم و دوباره بین الحرمین خوذمون رو میون عاشقای دو برادر گم کنیم . 

چقدر شیرینه حس حضور در کنار این دو براادر ، چقدر دلچسبه راه رفتن در بین الحرمین ، هی برگردی سمت ارباب ، کمی بری و برگردی سمت سقا ... هی بری و هی ندونی دلت میخاد کجا باشی ... بری نماز رو توی حرم ارباب بخونی و بدو یدو بری پیش برادرشون سلام بدی . انگار این لحظات رو باید از دست نداد . هر لحظه حضور مهم بود که کنارشون باشی تمام اعضا و جوارجم رو بکار گرفته بودم که حس حضور رو از یاد نبرم تا این حس با من تا مدتها بمونه . خدا رو شکر هنوز که چشمهامو میبندم خوذم رو کنارشون میبینم . هنوز میتونم دستامو دراز کنم و مدد بگیرم 

یا حسین ... یا ابوالفضل ... 

حتی نیمه شب ها کوچه ها خالی از زاِیر نبود حتی اگه اهالی در خواب ناز بوده باشند ...



خواهر مهربان ، عزیز حسین ، یاور عباس ، تولد عزیزانت مبارک ... باشد که لایق دیدار مجددتان باشیم.

نتوانست فراموش کند مستی را 

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت 


ما که لایق مستی نبودیم ولی فراموش نمی کنیم لحظات کنارتان بودن را 



اعیاد شعبانیه بر همه ی دوستداران اهل بیت مبارک 


  • خانم معلم

یه روزی به اسم روز معلم داشتیم ... یادش بخیر

خانم معلم | يكشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۲۳ ب.ظ | ۷ نظر

بجه که بودیم نزدیک عید که میشد توی فروشگاه های لوازم النحریر به فکر خریدن کارت پستال های مختلف برای افراد مختلف بودیم .آنچنان دوقی داشتیم که بگردیم و بهترینها رو پیدا کنیم تا به دوستامون و دختر خاله و دختر عمو و بچه های فامیل هدیه بدیم . جمع کردن کارت پستال ها و مقدارشون خودش نشون از محبوبیت میون دوستان داشت . برای بزرگترها معمولا گل و منظره هایی از طبیعت می خریدیم . برای دوستامون کارت هایی با تصاویر کارتونی . بازار بده و بستون کارت تبریک خیلی داغ بود زمان شاه ( به قول ظریفی ایران تنها کشوریه که 4 تا زمان داره حال و گذشته و آینده و زمان شاه !) . ارتباط ها قوی و حضور فامیل و دوستان پر رنگ بود تا کم کم انقلاب شد و هنوز البته یکی دوشبکه تلویزیونی بیشتر نداشتیم و تلفن توی همه ی خونه ها نبود و باجه های زرد رنگ تلفن سر چهار راه ها معمولا پر بود از افراد منتظری که می خواستن با نزدیکاشون یا کسانی که باهاشون کار دارن تماس برقرار کنند . 


این سیستم تهیه ی کارت تبریک کشیده شد به بعد از نقلاب و روز معلم هم بچه ها اگه چیزی نمی تونستن بخرن یک کارت پستال می خریدن که بگن خانم / آقا دوستت داریم یا سعی میکنیم نشون بدیم قدر زحماتت رو می دونیم . حالا کار ندارم بعضی ها هم از ترس میرفتن سراغ معلماشون که نکنه باهاشون یه وقت خدای نکرده چپ بیفتن ( که خوشبختانه از این دست خیلی کم داشتیم) ولی اغلب منوال این جوری بود که بچه ها از سر عشقشون هدیه می دادند. کلی از این کارت ها رو هنوز نگه داشتم اونا خاطرات بچه هایی هستند که حتی با دیدن اسمهاشون ممکنه قیافه هاشون بخاطرم هم نیاد ولی محبت توی اون نوشته ها، همچنان باقیه و میتونی ارش انرژی بگیری ...


امسال روز معلم گفتم چیزی توی وبلاگم ننویسم . کلا یه دو هفته ای هم چیزی ننوشتم . گفتم عکس العمل خواننده ها رو در یابیم که چطوریه .

خدا بگم حفظ کنه شبکه های اجنماعی رو یا نه ! کلا باعث شده همه در عین اینکه مثلا به یاد هم هستن ولی همدیگه رو فراموش کنن ... اسم بی تفاوتی هامون رو گذاشتیم نبودن وقت ! ... اسمش رو گذاشتیم تجمع کارهایی که دست و پامون رو بسته ولی خداییش به وجدانمون اگه رجوع کنیم ، قانع میشیم با این جواب ها ؟!


امروز گفتم بیام و به وبلاگ سر بزنم بببینم کی اومده کی نیومده کی براش مهم بوده به یه معلم بازنشسته بگه خسته نباشی بعد سی سال کار کردن و در چه حالی اصلا ! 


دیدم نخیییر .... زهی خیال باطل ! انقدر همه سرشون گرم زندگی های خودشونه که اصلا کار ندارن دیگه کی هست کی نیست ، چه برسه به گفتن تبریک ! 

یاد روز محشر افتادم همون روز که همه از هم گریزونن ! چقدر تعجب میکنیم وقتی این آیه رو می خونیم .  یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ وصاحیته وبنیه ...

تا قبل تر ها اصلا برامون باور کردنی نبود که میشه مگه فامیل بداد هم نرسه ! میشه همسایه از همسایه خبر نداشته باشه ؟! بعدا دیدیم شد ... خیلی نرم نرمک شد ولی اتفاق افتاد  .الان کسی بداد کسی نمیرسه همسایه از همسایه خبر نداره اسمش رو هم گذاشتن فضولی نکردن ! و این طوری کارشون رو توجیه کردن . ان جوریه که توی آپارنمان اگه یه اعلامیه ی فوت بزنن تا از توی خونه صدای قرآن و گریه و شیون در نیاد بقیه ی اهالی منوجه نمی شن که عزیزی توی اون واحد از دنیا رفته و تازه بعد اینکه متوجه میشن روشون نمیشه برن راغ همسایه و تسلیت بگن از بس که ارتباطی وجود نداره ... 

بعدش گفتن نعععع مگه میشه خواهر وبرادر از هم خبر نداشته باشن . و دیدم نرم نرمک وایبر و واتساپ اومدن خب خبر خواهرم رو دارم تو واتساپ آنلاینه پس هنوز زنده است !!! 

بعدش نوبت میرسه به پدر و مادر ! البته خدا رو شکر یه روز مادر و پدری به یمن وجود دو گوهر گرانبها توی تقویم داریم که مجبور بشیم بریم سراغ پدر و مادر هامون ولی کم کم  این روز رو هم یه جور ماست مالی ش می کنن و با یه زنگ تلفن یا یه پیام وایبری سر و ته اش رو هم میارن . 


پس توقع اینکه یکی بیاد و یادش باشه بهت تبریک بگه خیلی توقع زیادیه ... حالا اونایی که شماره ت رو دارن یه پیامکی مشابه برای همه ی معلم ها فور وارد می کنن که یعنی یادمونه هستین بازم خدا خیرشون بده . ترسم از موقعیه که این چیزا هم دمده بشه و بگن اوووووه همه کار میکنن دیگه ، معلم ها هم مث بقیه ! مگه اونا چکار میکنن که بقیه نمی کنن ؟!!


دلم برای گرفتن بک برگ دستمال کاغذی تا شده و پیچیده شده در یک برگ کاغذ سفید تنگ شده ...

دلم برای گرفتن یک قالب صابون سفید لباشویی مکعب مستطیلی تنگ شده 

دلم برای گرفتن مجسمه های گچی بیقواره ای که نمی شد هیچ کجای خونه ازشون استفاده کنی تنگ شده 

دلم برای اون گل هایی که معلوم بود از میدون کنده شده تنگ شده 

دلم برای اون چشمی که گریون اومد پیشم و گفت مامانم پول نداشت براتون یه چیزی بخرم خیلی تنگ شده 


کاش عاطفه هامون رو توی وایبر و واتساپ و .... خرج نکنیم . کاش بدونیم گرفتن دست همدیگه یه چیز دیگه است . کاش یادمون نره  که بدونیم چشم تو چشم هم شدن مهر و محبت رو روونه دلهامون میکنه ... کاش انقدر با هم غریبه نباشیم کاش انقدر از هم دور نشیم ....



  • خانم معلم

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود ...

خانم معلم | جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۴۶ ب.ظ | ۶ نظر



هر شروعی را پایانی است ، سفر ما هم به پایان رسید . نایب الزیاره دوستان بودم اگر مقبول حق باشد . خدا خیلی به ما لطف داشت . میلاد حضرت زینب سلام الله و گلباران تل زینبیه ، شروع فاطمیه  و سیاهپوش کردن ضریح امیر المومنین علی علیه السلام ، همسفران خوب ، هوای خوب ، ازدحام کم و ضریح های خالی البته در ساعت های 1 تا نزدیک اذان صبح ، انقدر که نمیدانستی دیگر چگونه به ضریح بچسبی و دیگر چه بگویی ! 

این ضریح خشک و خالی را این چنین نبینید . روی ضریح پر از گله ای زیبایی است که واقعا برایت بهشت را مجسم میکند . وقتی ز خم راهرو می گذری و به یکبار این ضریح نورانی در جلویت مجسم می شود انگار بعد زمان و مکان برایت هیچ می شود غرق می شوی در اقیانوس کرم شان و  رها . انقدر رها انقدر آرام که نمی خواهی دیگر پایت را از انجا بیرون بگذاری بارها سلام دادم از در خاررج شدم و دوباره بر گشتم . بر می گردی زیر قبه و تا می توانی به مغزت فشار می آوری که کسی را از خاطر نبری . برای دانه دانه کسانی که سفارش داشته اند برای انهایی که التماس دعا گفته اند برای گرفتاران و بیماران دعا می کنی و خودت را فراموش می کنی ... خدا در دریای محبتشان غرقتان کند ان شا الله ...


خادم شدنم در حرم حضرت علی علیه السلام هم یکی از خاطرات ویژ ه این سفر بود . انقدر حس عجیبی بود که هنوز حس می کنم انگار آن زمان در کشور خودم و در کنار مزار پدرم ایستاده  بودم . انقدر که فکر میکردم من میزبانم و بقیه میهمان ، انقدر که نمیدانم از این حس تعلق دیگر چه بگویم . در همان یک ساعت که خدمت می کردم انقدر چیز های عجیب دیدم که فکر میکنم اگر سراغ خادمی بروم و از خاطراتش بخواهم برایم بگوید میشود از اتفاق های متفاوتی که دیده است کتابها نوشت . 


و رفتن به وادی السلام و دیدن قبر هایشان و دفن امواتشان و حتی حمل امواتشان از چیز های حجالب این سفر بود . امواتشان را در حرم طواف میدهند در حیاط حرم برایش دعای امین الله می خوانند و نماز میت و بعد سوار ماشین های مخصوص حمل جنازه تا کنار ون های شیکی می برند و روی کاپوت مرده را می گذارند و تشیع کنندگان که همه مرد هستند سوار ون می شوند و مرده را درون قبر می گذارند و کل مراسمات یکساعت بیشتر طول نمی کشد ! ... ( حیف که گوشی ام را نمی توانم به پی سی وصل کنم وگرنه عکس هایش را برایتان میگذاشتم خیلی جالب هستند ) 


خدا روزی همه تان کند سفری اینچنین ... 


ای آنکه همیشه بر لبت زمزمه است 

چشمان قشنگت آیه محکمه است 

باز آ و به روی قطعه سنگی بنویس 

این قبر غریب مادرم فاطمه ( سلام الله ) است 


ایام شهادت بانوی نمونه ی اسلام  بر شما عزیزان تسلیت باد 






  • خانم معلم

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

خانم معلم | جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۳۵ ب.ظ | ۸ نظر


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی 

دلم از این خانه هم سیر می شود گاهی 

درون آینه موی سپید می بینم 

به چشمم آینه هم پیر می شود گاهی



حتما برایتان پیش آمده در یک جمع خیلی دوستانه وصمیمی ، یک دلخوری کوچک و بی ارزش باعث جدایی دوستان از هم بشود . دلخوری که اگر واقعا از دور نگاهش می کردیم ، متوجه بی ارزش بودن دلیل آن می شدیم . 

گاهی منفعت طلبی ها ، خود بینی ها و غرور ها ، گاهی طرفداری بی قصد و غرض از یک نظر و حتی یک شخص ، گاهی حتی یک شوخی ، ممکن است پیوندی که به مرور زمان بین عده ای بوجود آمده و محکم شده را از بین ببرد .

اینجاست که باید یا به آن پیوند شک کرد و یا با درایت به بررسی خصوصیات انسانی پرداخت و با صبر بر بحران بوجود آمده چیره شد . 


علت بسیاری از اختلافات زناشویی ، جدایی خواهر وبرادران از هم ، قهر دوستان از یکدیگر همین اختلافات جزیی و سلیقه ای است . اختلافاتی که با داد و بیداد بر سر هم تبدیل به مشکلات عمده و کلافی سر درگم می شود که نمی توانی بگردی و سر نخ را پیدا کنی . پس چه بهتر که تا این اختلافات عمیق و بزرگ نشده جلویش را بگیریم . 


کمی صبر می خواهد . اگر اشتباه از خودمان باشد جرات و شهامت عذر خواهی را داشته باشیم . اگر مشکل از دیگران است ظرفیت بخشش دیگران را در خود زیاد کنیم . 

اختلافات را خودمان بوجود می آوریم و خودمان هم قادر به حل آن خواهیم بود . فقط باید بپذیریم که اشتباه کرده ایم یا بگذریم . فقط همین . 


 دلخوری از خودمان را برای اشتباهات بپذیریم و فضای دلمان را تغییر دهیم . زندگی زیباست ...




این روزها نمی شود اندوهگین نبود 

دلواپس نهایت تلخ زمین نبود 

در این کلاس سرد ، حضور تو واجب است 

این بار چندم است که استاد غایب است


  • خانم معلم

شاید فقط عاشق بداند " او " چرا تنهاست

خانم معلم | جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۲۰ ب.ظ | ۶ نظر


وَ أنَّ رَجعَتَکُم حَقٌّ لا رَیبَ فیها 

یَومَ لایَنفَعُ نَفساً ایمانُها لَم‌تَکُن آمَنَت مِن قَبل اَو کَسَبَت فی ایمانِها خَیراً


و (نیز گواهم بر) این که بازگشت شما (به این جهان)،‌ راست است و شکی در آن نیست؛

در آن روز که ایمانِ کسی که از پیش ایمان نیاورده‌باشد، یا از ایمان بهره‌ی نیکویی نداشته‌باشد، او را سود نمی‌بخشد ...


انگار خدا اهل بیت علیهما السلام را آفرید تا فقط به درد های دلمان گوش دهند . میخواندم در یکی از این شبکه های اجتماعی که " به هر کسی به اندازه لیاقتش بها بده نه به اندازه ی مرامت " دلم گرفت ... اگر دیدگاه شما هم مانند این انسانها باشد چه باید بکنیم ؟!

خواندم :" در این زمانه آدمها حتی حوصله ندارند به حرف های سر زبانی یکدیگر گوش دهند چه برسد به اینکه بخواهند سطر سطر روح نو را بخوانند ..." بغض کردم . خدا را شکر که این خاندان ،کرم را ارث برده اند و اهل نادیده گرفتنند ... این آدمها از یکدیگر چه می خواهند ؟ کاش توقع را بقچه ای می کردیم و گوشه ی انبار می گذاشتیم ، اگر این توقع از یکدیگر نبود زندگی زیباتر بود ...


فقط میدانم نه اینکه هیچکسی ، ولی خیلی ها منتظرت نیستند . دعا میکنند و می کنیم ولی فقط لب هایمان تکان می خورد چیزی به قلب هایمان نمی رسد ، قلب تکانی نمی خورد . به مردم کمک می کنیم ولی خدا می داند پشت این خیرات ها چه نیت هایی نهفته است .مهربانی هایمان را همه می بینند و به مهربانی شناخته می شویم ولی ... 


ای خدا ، فقط زودتر " او " را برسان ... 

                                    نگذار تا جمعه ای دیگر ... 

                                                                              به او نیاز داریم به خدائیت که به او نیاز داریم ...


  • خانم معلم

کشتی نوح است این چمدان که تو می بندی !

خانم معلم | جمعه, ۵ دی ۱۳۹۳، ۰۷:۱۶ ق.ظ | ۳۳ نظر



بنا بود یک سفر دو سه روزه داشته باشند . محل اسکان هم هتلی تمیز و شام و ناهار هم آماده . همه ی آنچه لازم بود در یک کیف دستی کوچک جا می شد  ولی از هر چه که ممکن است در بیابانی پیدا نشود همراه خودش بر داشته بود و وقتی می پرسیدند این را چرا می بری می گفت :" ممکنه اونجا نباشه کی میتونه بره دنبالش بگرده ؟ "

خیلی از شوهر ها فقط بخاطر این اسباب و اثاثیه ی اضافی خانم ها به سفر نمی روند . آیا واقعا لازمه ؟!

                                                                                               






من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست



آخر نوشتی که باید در سطر نوشته شود : 

                                                                برای سفر آخرت خودمون رو اماده کردیم ؟ 

                                                                                                           چی همراهمون بر داشتیم ؟


  • خانم معلم

کاروان در کاروان رفتند و بارى ماند و من‏

خانم معلم | جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۵۱ ق.ظ | ۸ نظر


برای نماز صبح که بیدار شدم ، وقت خواندن قنوت ، یادم افتاد که همه ی زائرین کربلا به خانه شان بر گشته اند . دلم گرفت و از خودم پرسیدم : 


شما به کجا رفته اید ؟!!



ایام انتظارت کی میرسد به سر ؟

با هم بیا برای ظهورت دعا کنیم 

داغ نبی (ص) و غربت و تنهایی حسن (ع) 

آقا بیا که نوحه موسی الرضا( ع ) کنیم 




پ.ن : بعد از نماز صبح دوستم که رفته بود کربلا برام پیام داد که : 


او : ای آقایی که امسال برای اربعینت ، قوانین عبور را در مرزها بهم زدی ...

کنار پل صراط منتظر کرمت می مانیم ... تا دوباره قوانین عبور را بر هم بزنی و عاشقانت را بی حساب عبور دهی ...


من: گریه ... پس ما چی؟!! 


او : برید بمیرید .( ایکون زبان درازی ) 


من: ای امام زمان این بی ادب ها رو بردی ادب یاد بگیرن باز آدم نشدن از همون پل صراط یه تکون بده همه بیفتن تو جهندم ( آیکون زبون درازی ) 


او : ( آیکون نیشخند ) 

من : ــ


یعنی من موندم امام زمان چی می کشه از دست این شیعیانش !

  • خانم معلم


جمعه ها توی خونه ی ما حال و هوای خاصی داشت . پدرم اهل خواب نبود . یعنی اوضاع زندگی اینطوری نبود که مرد خونه تا نصفه شب سر کار باشه و خانواده رو نبینه و تنها جمعه فرصتی باشه برای خوب خوابیدن .

صبح جمعه ، برنامه پدرم یا صله ارحام بود یا ما بچه ها رو می برد بیرون . معمولا چون شرق تهران زندگی می کردیم می رفتیم سمت گردنه قوچک و تهرانپارس یا زمستونها سمت آبعلی .

فقط شرطش این بود که تکالیفمون رو انجام داده باشیم . بعدش بساط سور وساطمون جور بود هم گردش و هم خوراکی. یک بار رفته بودیم سمت فلک چهارم تهرانپارس . اون موقع ها اونجا پر از تپه بود و موتور سوارها برای مسابقه دادن و پریدن از روی تپه ها می اومدن اونجا و حرکات نمایشی انجام میدادن . ما هم چون هیجان داشت بدمون نمی یومد بریم تماشا کنیم . وقت برگشتن شد . پدرم صدام میکرد و من بی توجه مشغول تماشای مسابقه بودم . همه سوار ماشین شدن و من مونده بودم .پدرم راه افتاد . من دنبال ماشین می دویدم . پدرم آروم میرفت که برسم ولی با پای من و سرعت ماشین نمی رسیدم . گاهی من می ایستادم و پدرم هم می ایستاد تا نفس بگیرم . اولش ترسیده بودم نکنه بزاره بره چون صدام می کرد و من گوش نمی کردم و محو تماشای موتور سواری ها بودم . بعد فهمیدم که نمی ره و فقط می خاد من کمی حرکت کنم و تنبیه هم شده باشم . اینه که روم زیاد شد و راه نرفتم و وایسادم . پدرم هم بناچار جلوتر توقف کرد و من سلانه سلانه به ماشین رسیدم و همه خندیدن و من عصبانی ولی با پررویی خندیدم و گفتم چه ورزش خوبی کردم !!


 

حالا بعد سالها ، یاد اون روز افتادم . بازم تنبلی کردم . باز تکالیفمو انجام ندادم . باز حرف گوش نکردم و جا موندم . همه سوار ماشین شدند و رفتند و این بار راننده محلی نکرد تا واقعا جا بمونم و بفهمم انقدر سنگین شدم که توان رسیدن به ماشین رو ندارم . 

شاید سال بعد به شرطها و شروطها اول به شرط حیات !!! ... 



شنیده ام که قرار است جمعه برگردی 

کدام جمعه ؟ نمیشد اشاره می کردی؟



  • خانم معلم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار !

خانم معلم | جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۵۹ ب.ظ | ۵ نظر


یک روزهایی از روزهای خدا هست که فکر میکنی دیگه از این بیشتر نمی تونی دردی رو تحمل کنی . فکر میکنی تنهای تنهایی و هیچ کسی نیست که تو رو بفهمه ، هیچکسی نیست که بتونی کنارش بشینی و اشک بریزی و از عمق فاجعه ای که برات اتفاق افتاده بگی و اونم بگه : " غصه نخور درست میشه خدا بزرگه ! " ... 


گاهی یادمون میره "خدا بزرگه " ، اصلا گاهی یادمون میره "خدا " هست ، نه ، بیشتر وقتا یادمون میره "خدا هست " ، درست وقتی میخوریم به در بسته یادمون می افته خدا هست ، اونم با حالتی شاکی که چرا من ؟! ... مگه من چکار کردم که فقط سراغ من میای ؟! منکه انقدر ... 


اصلا یادمون رفته که این خدا انسان رو برای تنهایی خودش آفرید ! یادش بخیر دکتر شریعتی . هر وقت یاد این جمله می افتم دلم برای خدا و تنهایی ش می سوزه . واقعا یادمون میره اگه خدا نبود ، من هم نبودم ، هیچکسی نبود هیچکسی . حتی اون یا اون هایی که دل آدم رو می شکنن .خیلی کم تحملیم ، خیلی نمک نشناسیم . واقعا خدا چه صبری داره ! ...

خدای من ، حتما لازم دونستی که یه روزی مثل امروز دلم انقدر گرفته باشه که فکر کنم راه گلوم بسته است ، حتما لازم دونستی این حرف ها رو بشنوم که یادم باشه اومدن و رفتنمون دست خودمون نیست و حواسمون رو باید فقط جمع کنیم که دستمون رو از دستت بیرون نکشیم . حتما لازم بوده بشنوم چیزهایی رو از نزدیک ترین کسی که در دنیا داشتم تا بدونم همه چیز این دنیا نسبیه ، حتی محبت ، حتی عشق ، حتی صمیمیت و تنها کسی که عشقش ، محبتش ، صمیمیتش واقعیه خداست . لازم بوده که خدا یه جوری بزنه تو سرم تا بفهمم محبت حد داره ، عشق حد داره ، صمیمت حد داره ، بی نهایتش رو بزار فقط برای بینهایت ...

حتما لازم بوده خیلی چیزها ببینم و بشنوم و حس کنم و درد بکشم و بغض کنم و  گریه نکنم فقط برای اینکه یاد بگیرم تنهای تنهام ، فقط خداست که در کنارمه  ... همین !


دوست دارم کنارت اشک بریزم و تو اشکهامو پاک کنی و بگی غصه نخور من کنارت هستم. خدایا هستی ؟!

تنهام نزار ... 



  • خانم معلم