انتظار(جمعه نوشت ها ) :: گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


۲۱۹ مطلب با موضوع «انتظار(جمعه نوشت ها )» ثبت شده است

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

خانم معلم | جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۵۳ ب.ظ | ۰ نظر


جمعه ای دیگر است ... کارنامه ام در دستم ... نگاهی به کارنامه و نگاهی به شما ...

نمیدانم چه کرده ام ... 

از حساب و کتاب سر در نمی آورم ، سعی کرده ام بد نباشم ، گرچه در خواندن و تدبر در آنچه قانون زندگی ام را باید از آن بگیرم کوتاهی کرده ام ... اما امیدم به لطف و کرامت شماست ... 


دست های ناتوانم را بگیرید و کمکم کنید . یک بچه تا آخر عمر فرزند پدر و مادر خویش است . دست نوازشتان را از سرم کوتاه نکنید .  به این نوازش ها محتاجم ...


پ.ن : ان شاالله فردا عازم جنوب ، سرزمین سربازان روح الله هستم . دعا بفرمایید امانت هایی را که به من سپرده اند را سلامت برده و برگردانم . ان شاالله که وجود حقیرم به مدد آل الله تاثیر گذار باشد . 


  • خانم معلم

تمام جمعه ها را بغض کردیم

خانم معلم | جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ب.ظ | ۰ نظر



:diamond_shape_with_a_dot_inside:حجت خدا در بین مردم زنده است؛ موجود است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند.


امام_خامنه_ای_مد_ظله_العالی
۸۷/۵/۲۷


آقای من 
وقتی دل این همه مردم برای آتش نشانهای شجاعی که در دل آتش رفتند و برنگشتند این همه گرفته است دل شما چقدر غمگین و افسرده است ؟

آقا جان کمک مان کن که بهتر ببینیم ، بهتر درک کنیم ، بهتر تصمیم بگیریم تا بهتر زندگی کنیم . کمک کن اشتباهاتمان پله ای باشد برای بالاتر رفتنمان ، کمک کن بصیرتمان نسبت به زندگی بیشتر شود . کمک کن حس کنیم زندگی بهتر در گرو همدلی با سایر انسانهاست . کمک کن بی تفاوت نباشیم . سنگ نباشیم . درد دیگران را حس کنیم و درد خود بدانیم . 

آقا جان ، 
کمک کن حس کنیم گم کرده ای داریم ، همان طور که از دیروز برای پیدا شدن آتش نشان هایمان دعا کردیم که نجات پیدا کنند و دوباره میان مان برگردند ، دعا کن حس کنیم گمشده ای داریم و باید برای پیدا شدنش دعای فرج بخوانیم بلکه خدا او را به ما زودتر بازگرداند . 


آقا جان ... جمعه ها دلتنگیم و این دلتنگی از جمعه ای به جمعه ای دیگر منتقل می شود .


پ.ن : شهادت جمعی از آتش نشان های دلیرمان که شجاعت و ایثار را به تصویر کشیدند را به همه ی ایرانیان تسلیت عرض میکنم . 

  • خانم معلم

ابر دل گرفته ام بیا

خانم معلم | جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۵۹ ب.ظ | ۵ نظر


ا


این روزها که به کاکتوس نازنینم که جوجه هایش در حال رشد هستند نگاه میکنم ، دلم برایش می سوزد . با چه  سختی جوجه هایش را به سمت نور متمایل میکند تا بهره شان از نوری که پشت ابر است بیشتر شود . این روزها آسمان تهران گرفته و ابری است . نفس ها تنگ است . آسمان می خواهد ببارد ولی نمی بارد . مردم در هم و عبوسند . شادی نیست حتی کاکتوس های من هم شاد نیستند . 

آسمان اگر می خواهی ببار ، چرا نمی باری ؟ 

خورشید اگر میخواهی بتاب ، چرا نمی تابی ؟ 

چه کم دارید برای باریدن ، برای تابیدن ؟ 


دلم شور جوجه هایش را میزند ... دلم شور تمام جوجه های شهر را می زند ... چرا کسی کاری نمی کند ؟ من باید چه کنم ؟ 

  • خانم معلم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟

خانم معلم | جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۵۴ ب.ظ | ۱ نظر


دعای این همه چشم انتظار کافی نیست!!!




مسجد مروی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ .....﴿۲﴾
که جز خدا را نپرستید ....
وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ مَا یَحْبِسُهُ أَلَا یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ وَحَاقَ بِهِمْ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ ﴿۸﴾
و اگر عذاب را تا چندگاهى از آنان به تاخیر افکنیم حتما خواهند گفت چه چیز آن را باز مى دارد آگاه باش روزى که [عذاب] به آنان برسد از ایشان بازگشتنى نیست و آنچه را که مسخره میکردند آنان را فرو خواهد گرفت (۸)
 وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَئُوسٌ کَفُورٌ ﴿۹﴾
و اگر از جانب خود رحمتى به انسان بچشانیم سپس آن را از وى سلب کنیم قطعا نومید و ناسپاس خواهد بود (۹)
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ ﴿۱۰﴾
و اگر پس از محنتى که به او رسیده نعمتى به او بچشانیم حتما خواهد گفت گرفتاریها از من دور شد بى‏ گمان او شادمان و فخرفروش است (۱۰)
إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ ﴿۱۱﴾
مگر کسانى که شکیبایى ورزیده و کارهاى شایسته کرده‏ اند [که] براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود (۱۱)
وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَمَا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ لَمَّا جَاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَمَا زَادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ ﴿۱۰۱﴾
و ما به آنان ستم نکردیم ولى آنان به خودشان ستم کردند پس چون فرمان پروردگارت آمد خدایانى که به جاى خدا[ى حقیقى] مى‏ خواندند هیچ به کارشان نیامد و جز بر هلاکت آنان نیفزود (۱۰۱)

خدایا رسولت را فرستادی که راه درست زندگی کردن و 

چگونه عبد بودن را ،

 به ما بیاموزد ، اما نیاموختیم . با کوچکترین مصیبت نق زدیم و با نشان دادن رحمت ، فراموشت کردیم و گفتیم این حق ما بوده است . 

پیامبرانت را یک به یک برای هدایت مان فرستادی ولی ازهر کدام بینه ای خواستیم . فطرت گواهی بر صداقتشان میداد ولی نفس راهی برای گریز از بندگی می جست .

اینک در زمانی قرار داریم که بهترین بنده ات از دیده های تنگمان و نابینایمان پنهان است . چگونه در این زمان می توانیم منتظری خوب برای برترین منتخبت باشیم ؟

جمعه ها رفتند و انکه باید بیاید نیامد

، مساجد خالی است و خیابانها و بازارها پر از انسانهایی که بی هدف راه میروند و زندگی میکنند. از انچه باید به ان فکر کنیم دورمان کرده اند و سرگرم چیز هایی شده ایم که دوامی ندارند . پس خدایا به حق محمد و آل محمد که آسمان و زمین و هر انچه در ان است را بخاطر آنان آفریده ای قسم ت میدهم که ظرف وجودمان را بزرگ کن و به ما بصیرتی عنایت کن که آنچه باید را ببینیم و بشنویم . خدایا به ما روش انتظار را بیاموز .ما را با قرآن زنده کن و ما را با قرآن بمیران.



زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم


پ.ن: عکس مسجد مروی داخل کوچه مروی در خیابان ناصرخسرو می باشد.

پ.ن 2: سوره مبارکه هود 



  • خانم معلم

مرا امید وصال تو زنده می دارد

خانم معلم | جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ب.ظ | ۲ نظر

مرا امید وصال تو زنده می دارد

 و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


دیر زمانی بود که جمعه ها نمی نوشتم نه اینکه به یادشان نبودم حس میکردم این نوشتن ها چه فایده ای دارد وقتی برای آرامش دلشان کاری نمی کنم . تا داستانی خواندم . 

پیرمرد ذغال فروشی بود که با وجود بیسوادی اش بسیارقرآن می خواند. روزی پسرش به او گفت : این همه قرآن می خوانی و هیچ از آن نمیفهمی چه فایده ای دارد ؟ پیرمرد سبدی ذغالی نشان پسر داد که برود و از رودخانه برایش آب بیاورد . پسر رفت و سبد را به آب زد و اب داخل سبد نماند . چندین بار این کار را تکرار کرد . پیرمرد پرسید : خب چه شد توانستی آب بیاوری ؟ پسر گفت نه . کار بیهوده ای است . پیرمرد لبخندی زد و گفت : به سبدت نگاه کن . پسر دید سبد از سیاهی پاک شده . پیرمرد گفت : شاید من متوجه نشوم که قرآن چه می گوید ولی روحم از سیاهی ها پاک می شود .


دیدم ، شاید من هم کاری برای امام زمانم نمی کنم ولی حداقل همین جمعه به جمعه را هم اگر بیادش هستم خالی از لطف و محبت نیست و میداند فراموشش نکرده ام . 


ان شا الله و به مدد خدا ، حداقل جمعه نوشت هایم ادامه خواهد داشت ...



پ . ن : وقتی وارد وبلاگ شدم دو نظر برام خیلی جالب بود و کلی خوشحال شدم . بچه های روستایی که اولین سال تدریسم رو اونجا گذروندم برام پیام گذاشته بودند . امیدوارم دوباره بیان و سر بزنن تا از حال و روزشون با خبر بشم ... 


  • خانم معلم

این قاصم شوکه المعتدین ؟!

خانم معلم | جمعه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۰۵ ق.ظ | ۲ نظر


در حسرت تو خون شده چشم نگارها

ای انتظار آخر چشم انتظار ها


هر لحظه زجر می دهد و تازه می شود

زخم فراق بر جگر بیقرار ها




بسم الله الرحمن الرحیم 

والسماء ذات البروج ...

النار ذات الوقود / اذ هم علیها قعود / و هم علی ما یفعلون بالمومنین شهود ( بروج : آیات 5 تا 7)

اصحاب اخدود در کنار گودال آتش نشسته و سوختن مومنین را مشاهده می کنند 

و ما نقموا منهم الا ان یومنوا بالله العزیز الحمید ( بروج :8 )

آنهایی که هیچ ایرادی به اهل ایمان نداشتند ، جز آنکه به خدای مقتدر و ستوده ایمان آورده بودند.


ولی اینها بدانند که : 


الذی له ملک السموات و الارض والله علی کل شی شهید / ان الذین فتنوا المومنین و المومنات ثم لم یتوبوا فلهم عذاب جهنم و لهم عذاب الحریق (بروج : 9 و 10 )


بکشید مومنان را ، آنها معتقدند که خدا مالک آسمان و زمین است و شاهد است ، آنها را بخاطر ایمانشان می سوزانید و تماشا می کنید و فکر میکنید ایمان را از بین میبرید ولی بدانید که آنانی که مردان و زنان با ایمان را شکنجه دادند و توبه نکردند برای آنها عذاب جهنم و عذاب آتش فروزان خواهد بود . 


دینداری در دوره ی غیبت سخت است گرچه مومنین به شهادت می رسند اما این سوختن همراه با ایمان ، نشان از ثبوت دین در قلبشان دارد و مرتبه ی یاران امام زمان عجل الله که اسطوره های مقاومت هستند و بدون حضورش اینگونه در راهش مقاومت می کنند ، بالاتر از یاران آل الله در زمان حضورشان می باشد . این وعده ی خداست که پیروزی با حزب الله بوده و وعده ی خدا حق است ، 


مولا جان ،


آیا این جنایات از علائم ظهور نیست ؟

سوختن و کشته شدن مردم بی دفاع و بیگناه مردم در یمن و لبنان و عراق و بحرین تا کی ادامه خواهد داشت؟


آرامش و قرار جمعه ها کجایی؟



 یا الله و یا رحمن یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک  ... 



 در حسرت تو خون شده چشم نگارها

ای انتظار آخر چشم انتظار ها


هر لحظه زجر می دهد و تازه می شود

زخم فراق بر جگر بیقرار ها


ای آشنا تر از همه، این دیده کور باد

نشناخته اگرچه تو را دیده بارها

 

خار طمع به چشم و به پا ریسمان ترس

افتاده ایم بی تو در این گیر و دارها

 

جز اشک ناشیانه و جز آه پشت آه

دیگر چه انتظار زما تازه کارها!؟

 

کار دل از ترحم دلدار هم گذشت

زنگار دارد آینه جای غبار ها

 

پاییزمان شدند و گلاویزمان شدند

سرمی رسند بی تو یکایک بهار ها

 

مشتی پیاده در دل این جاده مانده ایم

رحمی به ما نکرد کسی از سوار ها

 

دل کاش جز مسیر تو راهی بلد نبود

شد درد سر برای من این اختیار ها

 

تاری ز موی یار دل زار را بس است

این ما و این گلوی مهیای دارها

 

برگرد!  تا به دور تو گردم مرید وار

در دور نامرادی این روزگارها 

 

 هادی ملک پور

  • خانم معلم

یا صاحب الزمان ، هفت سینم سین سیمای تو را کم دارد ...

خانم معلم | جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۲۴ ب.ظ | ۱۱ نظر


آن سال های دور کلاس دوم دبستان که بودم ، در انتهای کتاب فارسی مان درسی داشتیم به نام 12 برادر . عکسی که در کتاب بود پسران جوانی را نشان میداد که مانند رومیان تاجی از برگ هایی شبیه به زیتون بر سر داشتند و لباسی سپید چون رومیان بر تن و در باغی کنار هم مشغول گفتکو بودند . 


حسی که به خواننده منتقل می کرد در آن روزهای اواخر سال ، دقیقا حس شادی و پاکی بود که باعث شده هنوز آن درس را در خاطر داشته باشم . 12 برادر که نماد دوازده ماه سال بودند . 


خیلی پرس و جو کردم که کتاب را بخاطر این درس پیدا کنم که پیدا نشد . حالا که فکر میکنم  متوجه شدم که هنوز به خیلی از مراکزی که باید ، سر نزدم مثل مرکز تالیف کتب درسی . البته یکبار رفتم و پرسیدم اما مسئولی نداشت که جواب درست و حسابی بدهد . بالاخره این کتاب ها باید یک جایی بایگانی بشود . یعنی این اموزش و پرورش این قدر ها که نمی شود بی در و پیکر باشد . می شود ؟!!! 


در این فکر ها که بودم مثل این بچه ها که عکس های یهویی می اندازند و حرف هایی یهویی می گویند منم فکری یهویی به ذهنم رسید که انگار دوازدهمین ماه سال هم ساعات پایانی اش را طی می کند و سال ، دوازدهمین ماهش را دیده و می رود اما ما بی هیچ پرس و جویی در حسرت دیدن دوازدهمین ماه خود باقی مانده ایم . 

چقدر گشته ایم ؟! می شود در دستگاه کبریایی چیزی باشد ولی نشانه ای نداشته باشد ؟!! ... پس باید به خودم شک کنم ... 


خدایا ، آدرس دوازدهمین ماه خاندان امامتت را ندارم ، نشانه ای بده و همتی و خواستنی که بجویمش تا قبل از انکه بروم ...

آمین یا رب العالمین 


در سال فاطمی زندگی پر برکتی برایتان از خداوند آرزو دارم .

امید که اگر به هر علت دلخوری و کدورتی از من در دل دارید حلال کنید که باید بگذریم تا خدا نیز از ما بگذرد .

یا علی 

  • خانم معلم

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است ...

خانم معلم | جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۵۲ ق.ظ | ۵ نظر


در ﻋﺰﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﯾﺎﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻦ ﯾﮏ ﺩَﻡ ﺑﯿﺎ . . .

تا ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ :  باﻧﯽ ﻣﺠﻠﺲ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟




بانوی بزرگ من !

روزهایی است که ولی و آقایت ،فرزندان و دوستدارانت لحظه به لحظه گذشت روز و شبها را به سختی میگذرانند و ما هنوز در پی فاطمیه ی اول و دوم هستیم ! نمیدانیم این روزها بر حسن ت بر حسین ت بر زینبت و بر علی جانت چه می گذرد . 

وقتی در خیابان میبینم تقارن عید با روز شهادتتان تاثیری بر مردم ندارد هم دلم برای شما و مظلومیت خانواده تان میگیرد و هم دلم برای این مردم می سوزد .

شما که خاندان کرمید بر ما ببخشید و تنهایمان نگذارید . دستمان را رها نکنید و دعایمان کنید . ظاهرا شاید غم نداشته باشیم ولی غم تان بر دلمان سنگینی می کند . از ما راضی باشید. 



  • خانم معلم

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود ...

خانم معلم | جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۴۶ ب.ظ | ۶ نظر



هر شروعی را پایانی است ، سفر ما هم به پایان رسید . نایب الزیاره دوستان بودم اگر مقبول حق باشد . خدا خیلی به ما لطف داشت . میلاد حضرت زینب سلام الله و گلباران تل زینبیه ، شروع فاطمیه  و سیاهپوش کردن ضریح امیر المومنین علی علیه السلام ، همسفران خوب ، هوای خوب ، ازدحام کم و ضریح های خالی البته در ساعت های 1 تا نزدیک اذان صبح ، انقدر که نمیدانستی دیگر چگونه به ضریح بچسبی و دیگر چه بگویی ! 

این ضریح خشک و خالی را این چنین نبینید . روی ضریح پر از گله ای زیبایی است که واقعا برایت بهشت را مجسم میکند . وقتی ز خم راهرو می گذری و به یکبار این ضریح نورانی در جلویت مجسم می شود انگار بعد زمان و مکان برایت هیچ می شود غرق می شوی در اقیانوس کرم شان و  رها . انقدر رها انقدر آرام که نمی خواهی دیگر پایت را از انجا بیرون بگذاری بارها سلام دادم از در خاررج شدم و دوباره بر گشتم . بر می گردی زیر قبه و تا می توانی به مغزت فشار می آوری که کسی را از خاطر نبری . برای دانه دانه کسانی که سفارش داشته اند برای انهایی که التماس دعا گفته اند برای گرفتاران و بیماران دعا می کنی و خودت را فراموش می کنی ... خدا در دریای محبتشان غرقتان کند ان شا الله ...


خادم شدنم در حرم حضرت علی علیه السلام هم یکی از خاطرات ویژ ه این سفر بود . انقدر حس عجیبی بود که هنوز حس می کنم انگار آن زمان در کشور خودم و در کنار مزار پدرم ایستاده  بودم . انقدر که فکر میکردم من میزبانم و بقیه میهمان ، انقدر که نمیدانم از این حس تعلق دیگر چه بگویم . در همان یک ساعت که خدمت می کردم انقدر چیز های عجیب دیدم که فکر میکنم اگر سراغ خادمی بروم و از خاطراتش بخواهم برایم بگوید میشود از اتفاق های متفاوتی که دیده است کتابها نوشت . 


و رفتن به وادی السلام و دیدن قبر هایشان و دفن امواتشان و حتی حمل امواتشان از چیز های حجالب این سفر بود . امواتشان را در حرم طواف میدهند در حیاط حرم برایش دعای امین الله می خوانند و نماز میت و بعد سوار ماشین های مخصوص حمل جنازه تا کنار ون های شیکی می برند و روی کاپوت مرده را می گذارند و تشیع کنندگان که همه مرد هستند سوار ون می شوند و مرده را درون قبر می گذارند و کل مراسمات یکساعت بیشتر طول نمی کشد ! ... ( حیف که گوشی ام را نمی توانم به پی سی وصل کنم وگرنه عکس هایش را برایتان میگذاشتم خیلی جالب هستند ) 


خدا روزی همه تان کند سفری اینچنین ... 


ای آنکه همیشه بر لبت زمزمه است 

چشمان قشنگت آیه محکمه است 

باز آ و به روی قطعه سنگی بنویس 

این قبر غریب مادرم فاطمه ( سلام الله ) است 


ایام شهادت بانوی نمونه ی اسلام  بر شما عزیزان تسلیت باد 






  • خانم معلم

نام من انار است

خانم معلم | چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۱:۴۴ ب.ظ | ۱ نظر





چقدر پنجره را بی بهار بگذاری ؟

و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری

 

مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب

برای روز مبادا کنار بگذاری ؟

 

بیا که روز مبادای ما رسید از راه

که گفته است که ما را خمار بگذاری ؟

 

درین مسیر و بیابانِ بی سوار خوشا

به یادگار خطی از غبار بگذاری

 

گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید

همیشه سر به سر روزگار بگذاری

 

نیایی و همه ی سر رسیدهامان را

مدام چشم به راه بهار بگذاری

 

جواب منتظران را بگو چه خواهی داد

همین بس است که چشم انتظار بگذاری ؟

 

به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست

که نام دیگر ما را انار بگذاری

 

گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم

قرار بود که با ما قرار بگذاری

 

چراغ بر کف و روشن بیا، مگر داغی

به جان این شب دنباله دار بگذاری



«سعید بیابانکی»

  • خانم معلم