گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


خدا هست ... مهدی (عج ) می آید ...

خانم معلم | جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۱، ۰۴:۰۰ ق.ظ | ۱۳ نظر

دانشجویی به استادش گفت:


استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم آن را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت :

                                   تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!!!


خدایا ! 

این همه آیات ِ تو نشاگر وجودت می باشند و باز در پی اثبات وجودیم ، چگونه به نوجوانی که ذهنش جستجو گر است و عقلش دو دو تا میکند بگویم ، مهدی فاطمه (سلام الله علیها)  می آید ؟!

  • خانم معلم

ام ابیها ...

خانم معلم | پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۲۶ ق.ظ | ۱۱ نظر

روی آینه بغل بچسبانید:
                  "مرگ از آنجه تصور می کنید به شما نزدیک تر است، احتیاط کنید"

همکارم چند روز پیش بهم گفت مادر ِ نسترن فوت کرده ، داستان نسترن رو قبلا نوشته بودم ، گفتم نه ، احتمالا مادر بزرگش بوده شما اشتباه می کنید .

دیروز دیدم سه تایی از در ِ مدرسه وارد شدند ، خودش ، پدرش و برادر ِ کوچکش . دست در دست هم ، هر سه سیاهپوش ، نسترن رنگ به رخسارش نبود . پدرش هم داغون تر ... می ترسیدم ازشون سوال کنم و جوابی بشنوم که انتظارش رو نداشتم . با این حال بعد از سلام و علیک ، اول تسلیت گفتم و بعد پرسیدم مادر بزرگت فوت کرده ؟ . گفت : نه خانم ، مادرم ! چشمهاش از شدت گریه پف کرده بودند . صورت استخوانیش با رنگ زردی که داشت دست کمی از یه میت نداشت ... واقعا مونده بودم چی بگم فقط نگاه کردمش و گفتم چرا ؟ ... گفت رفتیم پاهاش رو عمل کنیم لخته توی ریه اش ، باعث فوتش شد .

تمام صحنه های اون روز و روزهای بعدی که برای نسترن حرص می خورد رو به یاد آوردم . چقدر دلش برای این دختر می سوخت . حالا بعد از این باید جای مادر را برای برادرش بگیرد و بشود و برای پدرش بشود " ام ابیها " ...

یاد استاد داستان نویسی ام افتادم که وقتی این داستان رو توی کلاس خوندم ، گفت این داستان نیست چون نمیشه این همه سر کسی مصیبت بیاد . گفتم ولی استاد این داستان نیست حقیقت داره . گفت باشه از نظر یه داستان نویس ، نباید این طور نوشته بشه ، مردم انتظار این چنینی ندارند ... 

اما وقتی به دور و برم نگاه میکنم میبینم که از این دست وقایع این ایام زیاد دیدم ... چیزهایی که تصورش و درکش برای هر انسانی سخته ولی خدا قدرت تحملش رو هم میده ... 


از خدا برای تمام اونایی که زندگیشون حتی به داستان هم شبیه نیست و سخت تر از اون به نظر میاد ، تحمل وصبر در مصائب رو آرزو میکنم ... امتحانات خرداد تموم شد ولی امتحانات خدایی هیچ وقت تموم نمیشه ... 


خدایا از امتحاناتت رو سفید بیرون بیایم ... دستمونو فقط خودت بگیر ...

 

  • خانم معلم

طرح کرامت (کمک به معلولین ذهنی دزفول )

خانم معلم | سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۰۴ ب.ظ | ۲۴ نظر
بسم الله.. 

قرآن ذکر است .. بعضی آدمها هم عامل ذکرند
آدم که می بیندشان یاد خدا می افتد .. یاد ِ همه ی الحمدالله های قضا شده اش
یادش می افتد که چقدر کم شاکر بوده .. یادش می افتد که چقدر کم زکات سلامتیش را داده
 
موسسه خیریه صالحین، مرکز نگهداری معلولین ذهنی .. توی یک روستای کوچک اطراف دزفول .. پر است از این عاملین ذکر
اجازه ندادند که عکس بگیرم
چه بهتر!
حالا به جای اینکه طبقِ رسمِ مرسوم ِ  آدمیزاد برای یتیم نوازی،  عکس ها را نگاه کنیم ُ ببینیم کدامشان به دلمان می نشیند برای تقبل هزینه اش
فقط و فقط برای رضای خدا اقدام می کنیم


دولت فقط 30 درصد هزینه هایشان را می دهد
از نیازشان که بپرسی اولین چیزی که می خواهند مواد غذایی است بعد پوشاک ..
لباس دستِ دوم  هم قبول می کنند .. که از ناچاریست وگرنه این بچه ها بدنشان حساس تر از بچه های معمولیست.
پتو کم دارند .. اما مواد غذایی مهمتر است
تشک نیاز دارند ..اما پوشاک مهمتر است
بچه اند ، بدنشان می سوزد توی گرمای تابستان ، پوشک می خواهند .. اما از پلاستیک های سفره استفاده می کنند
کسی متقبل نمی شود این هزینه ها را .. چون بچه ها معلولند .. ساکنِ روستا هستند .. کند ذهنند
آدمیزاد است دیگر
حتی وقتی برای رضای "خدا" هم قدم می گذارد می بیند دل "خودش" کدام سمت است
شاید بچه یتیم های سالم و تر وتمیز و خوشگل شهر بیشتر .................
آدمیزاد است دیگر!

ماه  پیامبر است ..محتاجیم به نگاه پیامبر
خداوند متعال در سوره توبه آیه 103 از پیامبر می خواهند که به افرادی که زکات می دهند صلوات بفرستد " وَ صَلِّ عَلَیْهِم" :
تو از اموال مؤمنان صدقات را دریافت دار که بدان صدقات نفوس آنها را پاک و پاکیزه می‌سازی و رشد و برکت می‌دهی، و آنها را به دعای خیر یاد کن که دعای تو در حق آنان موجب تسلّی خاطر آنها شود و خدا شنوا و داناست.
و چه تسلا و برکتی دارد سلام ِ پیامبر در ماه پیامبر
..
برای شروع به یاری خدا، با هم با تشویق دوستان به انفاق، هزینه خرید تشک و پتو برای 60 نفرشان را تامین می کنیم
بسم الله ..
 
شماره حساب 0003420264
شماره کارت 6280231229145791
بانک مسکن- سیده مریم مولایی زاده
شماره تلفن مرکز خیریه صالحین:06412443100

یا به حساب کرامت :

5779 5596 9911 6037

  • خانم معلم

محتاج نیم نگاهتان هستیم ...

خانم معلم | جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۵ نظر

اعیاد شعبانیه بر همه ی دوستان مبارک ...

باز شعبان ماه رسول خدا صلی الله و علیه و آله از راه رسید ... ماه ِ ولادت ارباب ، ماه ولادت عباس ، ماه ولادت ِ سیدالساجدین و ماه ولادت ِ امام عصر عزیز ِ زهرا سلام الله علیها ... 

شهر همیشه در این ماه شور و نشاط خاصی به خود می گیرد و چون از دل است بر دل می نشیند ... 

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

شیعتنا جزء منا، خلقوا من فضل طینتنا، یسوؤهم ما یسوؤنا و یسرهم ما یسرنا.

شیعیان جزئی از ما هستند. از اضافه نور ما آفریده شده‌اند. آنچه که ما را ناراحت کند، شیعیان ما را هم ناراحت می‌کند و آنچه که ما را شادمان کند، موجب شادمان شیعیان ماست.

امام رضا (علیه السلام) می‌فرماید:

یا بن شبیب! إن سرک أن تکون معنا فی الدرجات العلى من الجنان، فاحزن لحزننا و أفرح لفرحنا.

اگر می خواهی فردا در بهشت همسایه و در جوار ما باشی، در ایام حزن ما، محزون باش، و به هنگام شادمانی ما، شاد باش.


یاد 14 خرداد امسال افتادم . بنده خدایی بعد از ظهر همان روز مرا دید و گفت : " باز مرقد ِ امام رفته بودی؟!! " ... خندیدم و گفتم : باز ... ! . خندید و گفت : " امام از اون بالا نگاهت میکنه و با تعجب میگه این کیه که هر سال پا میشه میاد اینجا یه دوری میزنه و میره " ! حرفش گرچه به شوخی بود ولی یک آن به خودم گفتم واقعا امکان دارد که اینطوری باشه ؟ ... 

یاد دوستم افتادم که سالهاست هر جمعه برایم در ارتباط با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پیامکی ارسال میکند ... یاد دوستانی که هر جمعه ندبه میخوانند ، هر روز دعای عهد میخوانند و ... 

نمیدانم تا چه حد ممکن است که این کارها روی دیگران تاثیر بگذارد ، اما همین قدر میدانم که وقتی دغدغه ی کسی این باشد که برای دعای ندبه از خوابش بزند ، از دعای عهدش نزند ، به یاد ِ امامش باشد ، امامش نیز فراموشش نمی کند ، حتی اگر از سر ِ عادت باشد ... 

خدایا ، ما که از بندگان خالص و خوب ات نبوده و نیستیم ، اما ، به حرمت مولودین این ماه  که در عرش هم عزت دارند ، به حق صاحب این ماه که فرمودی زمین و آسمان را به خاطر ایشان آفریدی ، چشم بر هم زدنی ما را به حال ِ خودمان وا مگذار ... 

خدایا خوب نیستیم ولی همنشین خوبانت قرارمان بده ... 

خداوندا ، گاه زندگی چنان به ما فشار می آورد که ممکن است فکر کنیم از حد ظرفیت مان خارج است ، صبر در آن روزها را از تو میخواهیم ... 

خدایا عزیزانمان گرچه عزیند ولی " تو " عزیزتری ، از دست دادنشان موجب روی گردانی مان از تو نگردد ... 

بار الها ، ما را از فضیلت های این ماه بی نصیب مگردان ... 

خداوندا ، نامت و یادت را در لحظه لحظه ی زندگی همراهمان بگردان ... 

امام زمانمان را از ما خشنود و راضی بگردان و زیارت عزیزانت را نصیبمان بفرما ... 

خدایا ، زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها بانوی کرامت ، و رفتن به مسجد جمکرانت را از همه ی دوستان و من ، محروم مگردان ...

                                                           آمین یا رب العالمین .... 

  • خانم معلم

خرید کولر + قالی

خانم معلم | يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۳۵ ق.ظ | ۱۶ نظر
بسم الله ..
سلام و نور
امیدوارم همیشه خوب خوب خوب باشید
1. به شکر خدا و لطف شما امروز عصر دو کالای کولر و قالی خریداری شد . چون پسرِ این خانم حساسیت و آسم شدید داشت ترجیح بر این بود که هزینه خرید کولر "دو تیکه" اول جمع بشه بعد برای خرید قالی اقدام بشه .. اینه که یکم زمان خرید کولر و قالی به تاخیر افتاد.
سعی بر این شد که هر دو کالا با کیفیت خوب و قیمت مناسب از فروشگاه هایِ معرفی شده ای که دستی به کار خیر دارن ، به قیمت فاکتور اصلی خریداری بشه .. همراه قالی موکت هم خریداری شد که یه فاکتور بابتش داده شد.
1. دوستان پیشنهاد دادن که این موضوع به صورت یه طرح ادامه پیدا کنه .. فکر خداپسندانه ایه! .. توی یکی از روستاهای اطراف دزفول یه آسایشگاه معلولین ذهنی بی سرپرست هست که چون دورافتاده ست و شاید چون بچه ها معلولن، کسی بهشون رسیدگی نمیکنه .. ان شاء الله در روزهای آتی با یه گزارش تصویری و یه شماره حساب جدید ایمیلی رو برای دوستان ارسال میکنم .. لطفا به شماره حساب خواهرم دیگه هزینه ای واریز نکنید.
1. خدای متعال توی آیه 104 سوره مبارکه آل عمران فرمودند : و "باید" از میان "شما" گروهى [مردم را] به نیکى دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند ..
و از طرفی توی سوره ماعون وقتی می خواد انکار کنندگان روز جزا رو معرفی کنه می فرماید : "وَلَا یَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ الْمِسْکِینِ.. و دیگران را به اطعام مسکین ترغیب نمی کنند"
وقتی کلمه "باید" اومده آدم احساس مسئولیت میکنه .. و وقتی کلمه "ترغیب" اومده مسئولیت مشخص میشه ..
 پس چه خوبه هر کدوم از ما گروهی رو زیر مجموعه خودش برای دعوت به انفاق قرار بده .. و اون افراد رو تشویق به انفاق کنه.
وقتی وارد آسایشگاه این معلولین بی سرپرست میشی واقعا بحث "اطعام یتیم" مطرحه.. چون از پس هزینه های غذا و پوشاکشون بر  نمیان .. دولت هم فقط 30 درصد هزینه های اینا رومتقبل شده!
حالا ان شاء الله در ایمیل های بعدی بیشتر معرفیشون میکنم .. فعلا همین کافیه که مسیر و وظیفمونُ بدونیم.
1. تماس گرفته بود که می تونم ایمیل درخواست کمکُ برا همه بفرستم؟ .. پرسیدم: چطور؟ .. گفت : آخه وقتی داشتم گلچین می کردم که چه کسایی اهل کمکن ودستشون به خیر میره و بی خیالِ بعضیا میشدم یهو با خودم فکر کردم نکنه موقع انتخاب مولامون مهدی (عج) هم همینطوری از ما بگذره و با خودش بگه: نه، به این آدم امید ِ خیری نیست! .. دلم لرزید ..گفتم برا همه بفرستم!
1. میگن هر کسی شبِ مبعث با اعتقاد سوره ضحی و شرح رو بخونه دعاش مستجاب میشه .. حالا که یتیم نوازی کردین ..حالا که حرفی برای گفتن به خدا و رسولش دارین .. وقت خوندنِ آیه 9 سوره ضحی .. وقتی مکث کردینُ شروع به دعا .. برای یتیم ِ دیدن گنبد سبز رسول هم التماس میکنم دعا!
ممنونم از بودنتون وخوب بودنتون
للحق
پ.ن : هنوز تو حساب مون مقداری پول هست که خرج این ایتام نشده ، دوستانی که تمایل دارند این پول برای بچه های بهزیستی خرج بشه ، رضایتشون رو اعلام کنن ... در غیر این صورت پول همچنان برای این خانواده مصرف خواهد شد ...
  • خانم معلم

سرعت ، خطر ، آرامش

خانم معلم | جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۰۴ ب.ظ | ۱۸ نظر

1- از قم به تهران بر میگشتم و غرق در افکارم بودم که یه آن به خودم آمدم و به عقربه ی کیلومتر شمار نگاه کردم . بالای 140 را نشان می داد . پا را از پدال گاز برداشتم تا به 120 رسید و با اطمینان به راهم ادامه دادم . در طول راه چند باری این اتفاق ( خواسته و نا خواسته ) افتاد تا به فرودگاه امام ( ره ) رسیدم . به ساعت که نگاه کردم شاید 6 یا 7 دقیقه از زمانی که با سرعت ثابت 120 رانندگی میکردم جلوتر بودم ! 

در این فکر بودم که آیا سرعت بالا با این تفاوت ارزشش را دارد یا نه ؟ ... کمترین خطر ِ سرعت ِ بالا ، جریمه ی خدا تومنی توسط پلیس با دوربین های ثبت سرعت بالاست . از خطرات جانی اش که چیزی نمی گویم ...


2- از تلویزیون نماز ظهر از شبستان قم پخش می شد . با امام جماعت به رکوع رفتم و ذکر رکوع را سه بار تکرار کردم و به آرامی به سجده رفتم . آرامش سجده مرا به یاد سرعت بالایم در اتوبان انداخت . به راستی در نماز هم سرعت کم کاربرد بسیاری دارد کمترینش شک نکردن در نماز است ، از بقیه مواردش نمی گویم ...


بهتر نیست کارهایمان را به آرامی و به وقت ِ خودش انجام دهیم که موجب آرامش بیشتر مان گردد ؟


مسافر سپیده ام 

            نشسته ام به راه ِ تو ، 

                               کجاست مرز دیدنت ، 

                                               سلام بر نگاه ِ تو ... 

                                                                            اللهم عجل لولیک الفرج 

  • خانم معلم

در خواست کمک + خرید یخچال

خانم معلم | شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۴۰ ب.ظ | ۱۱ نظر


پیامبر گرامى ما در بیان عظمت و اهمیت ماه رجب مى فرماید: خداى متعال، در آسمان هفتم، فرشته اى به نام «داعى» قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته دعوت کننده، هرشب تا به صبح گوید: خوشا به حال کسانى که به ذکر الهى مشغولند; خوشا به حال کسانى که با میل و رغبت تمام، رو به سوى درگاه خدا آرند. و خداوند مى فرماید: من همنشین کسى هستم که با من همنشین باشد، و مطیع کسى هستم که فرمان مرا ببرد و آمرزنده ام کسى را که از من طلب آمرزش کند. این ماه رجب ماه من، بنده هم بنده من، و رحمت هم از آن من است; هرکس مرا در این ماه بخواند، پاسخ مثبت دهم; و هرکس از من چیزى بخواهد، به او عطا کنم; و هرکس از من هدایت جوید، هدایتش کنم.


من این ماه را وسیله ارتباط بین خود و بندگانم قرار داده ام پس هرکس به آن چنگ زند، به من مى رسد.


بسم الله ..
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
 
بعضی جمعه ها جان می دهد برای دق مرگ شدن ..
 
کاش مولایمان بود .. شاید آن وقت این همه مستاصل دست به قلم نمی بردم که چطور از نیاز کسی بنویسم تا دیگری شرایط اضطرار را درک کند و برای کمک اقدام کند ..
 
اینجا خوزستان است .. هوا آنقدر گرم می شود که تابستان نیامده خرما پزان شروع میشود ..
توی آتش سوزی شوهرش را از دست داده .. مانده با دو بچه که یکی آسم شدید دارد و مخارج درمانش سر به فلک می کشد و دیگری دخترک نوجوانی است که افسردگی دارد .. خودش هم که میگرن دارد .. بماند که شرایط روحیشان چقدر بد است و همه این سه بیماری عصبی است و روان تنی .. بماند که گاهی از بی کسی به کفر می افتد .. بماند .. همه ی این ها بماند ..
اما حالا .. دو بچه یتیم هست که  با باقیمانده ی لوازم سوخته شان زندگی می کنند ..حالا دو بچه یتیم هست که روی موکت زندگی میکردند و حالا مجبورند با کولرخراب روز و شب های گرم تابستانِ آمده ی خوزستان را تحمل کنند .. حالا دو بچه یتیم هست که یخچال نیمه سوخته شان چند روزی ست سوخته !
حالا دو بچه یتیم هست که توی شرایط اضطرارند و ما، تقریبا تنها کسانی که به فکرشان هستند، روزهای گذشته برای بچه های معلول بهزیستی آنقدر به این و آن رو زده ایم که دیگر نتوانیم زکات اندک آبرویمان را هم بپردازیم..
اینجا و شما مانده اید برایمان ..
 
خواهرم بیست دقیقه پیش از پیششان آمده .. پریشان تر از این بودم که با فکر بیشتری بنویسم ...توی یه اتاق 12 متری که مرکز بهداشت بهشون داده زندگی می کنن.. فردا تولد دخترشه .. واسه همین اصرار دارم فردا یه فکری بشه براشون .. حداقل یخچال خریداری بشه بعد فکر قالی و کولر میکنیم.. چون کولرشون خرابه ولی هنوز کار میکنه اما یخچاله سوخته کاملا! 

سلام 
متن بالا توسط دوستی از دوستان همین وبلاگ برایم فرستاده شده است . در صحت گفتارشان شکی نیست . ماه نیز ماه ِ رجب است . از حضرت امام صادق علیه السلام است که فرموده اند از پدرانشان و از حضرت علی علیه السلام که صدقه بسیار خوب است اما در ماه رجب صدقه ارزش بیشتری نزد خدا پیدا میکند ... 
تا فردا بناست یخچالی برای این خانواه تهیه شود ... حداقل آب خنکی برای خوردن داشته باشند . یادم میاید کولر خانه مان خراب شده بود و من روزه بودم . برای خنک شدن ، درِ یخچال خانه را باز میکردم و مدتی کنارش می ایستادم تا خنک شوم . و اگر فریاد مادرم نبود شاید تا درست شدن کولر همانجا می ماندم ... 

حساب کرامت همیشه اماده ی گرفتن کمک های شماست . فکر نکنید باید کمک هایتان بسیار زیاد باشد با مبلغ هزارتومان هم می شود کمک کرد ... ذره ذره جمع گردد وانگهی ... 

خدا مطمئنا از اینکه مادری مستاصل را از غصه نجات داده ایم بسیار خشنود می شود . ایتام که جای خود را دارند ...
 
دوستانی که تمایل دارند لینک این پست را در وبلاگ هایشان قرار بدهند . بلکه دیگر دوستان نیز مطلع گردند .

پ . ن 2 :
بسم الله ..
مَـن فـرّج عن مـومـن فـرّج الله عَن قَلبه یـَوم القیمة 
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.آقای مهربانی ها امام رضا (ع)
 
سلام
خوب که هستید امیدوارم بهتر باشید
با 500 هزار تومنی که طی این دو روز از طرف دوستان اهدا شد یخچالی به قیمت 730 هزار تومن خریداری شد و قرار شد 230 هزار تومن باقیمانده  طی دو قسط پرداخت بشه .. ساعت قبل هم یخچال به صورت ناشناس به دستشون رسید..
مبعث نزدیکه .. نمیشه با دست های خالی سوره ضحی رو در اون شب عزیز خوند ..
تقاضا میکنم دوستانی که قول مساعدت دادن اگه براشون امکان داره سریع تر مبالغ اهداییشون رو واریز کنن تا ایشالا بتونیم قبل از مبعث کالای بعدی روهم خریداری کنیم ..
مهم نیست هزارتومن واریز می کنید یا صد هزار تومن ..مهم اینه که "در کنار هم" بتونیم گره ای از زندگی مومنی رو باز کنیم..
 
د ن:
خوشحالم که "باهم" تونستیم مومنی رو خوشحال کنیم .. خوشحالم که خدا "ما" رو واسطه خودش قرار داد .. خوشحالم که در کنار "شما" هستم ..


  • خانم معلم

به یاد ِ شهدای گمنام

خانم معلم | جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۵۲ ق.ظ | ۱۵ نظر

نیمه ی رجب مدرسه رو زود پیچوندم که به دعا برسم . قبل از رسیدنم به مسجد محل مون اذان رو گفتن . سر راه یه مسجد هست ، رفتم همونجا . به خاطر اعتکاف ، خانمها رو برده بودن طبقه ی بالا که جای کمی داشت . نماز اول رو نرسیدم . نماز دوم رو که به جماعت خوندم ، تلفنم زنگ زد .  با عزیزی که دلم برای دیدنش پر میزد و دور از من تو کشور دیگه ای تنها و توی بیمارستان بود ، مشغول صحبت شدم. دیگه نشستم همونجا و دیدم به مسجد خودمون نمیرسم اگه برم  . مشغول دعا بودم که یهو اعلام کردن این مسجد امروز دعا رو در کنار شهید گمنامی که بعد از 25 سال به ایران برگشته برگزار میکنه . دلم هوری ریخت پایین . خدایا یعنی چی؟ ... 

تابوت رو آوردن تو صحن مسجد . زنها شروع کردن به گریه کردن و مردها هم مشغول فاتحه خوندن و با گوشی عکس گرفتن ! ... 

دعا شروع شد . تا اخرش نشستم خیلی دیر شده بود . دلم نمی یومد برم . میخواستم طوری بشه که بتونم از نزدیک برم و براش فاتحه بخونم و درخواستمو بهش بگم . اعتقادم اینه که شهدا به خدا نزدیک ترند. باید واسطه قرار میدادمش . برای مریض هام . مریض هایی که برام خیلی عزیز هستن . 

آخر ِ دعا رفتم پایین دم در مردونه . به یه آقایی که به نظر میرسید از خادمین مسجد باشه گفتم میشه بیام تو ؟ گفت بفرمایین . رفتم دیدم در انتهای سالن خانمها نشستن . نمیتونستم برم بشینم و از دور نگاه کنم . پا به پا کردم  بلکه منو با این وضع پریشونم ببینن . نمیشد بری جلو . دل به دریا زدم و رفتم کمی جلوتر . مسئول مراسم گفت خواهرا نیان جلو . غیر من خواهری نبود . پس کشیدم . گفت بعد از نماز مغرب و عشا خواهرا با شهید دیدار دارن . باید میموندم تا بعد نماز ؟!! 

خونه غذا نداشتم . دیر شده بود . دلم شور خونه رو میزد ولی تاب رفتن هم نداشتم . هم دلم نماز جماعت رو میخواست و هم دیدار با شهید رو . دیگه دل به دریا زدم گفتم منکه موندم . تا اخرش بمونم . 

پشت ِ سر  آقایون ایستادیم و نماز رو اقامه کردیم . بعد نماز بازم این آقایون رفتن سراغ شهید و باز خانمها باید نظاره گر می بودن ! ( پس چیه هی میگن خانمها مقدم ترند !!) . باز رفتم جلوتر . قبل از من مادر شهید گمنامی خیلی بی تابی کرده بود . خودش رفته بود جلو . هر شهیدِ گمنامی براشون حکم فرزندشون رو داره ، می گفت شاید این بچه ی من باشه ... اون رفت و برگشت . من بودم وبی تابی ام . بالاخره دستور دادن آقایون سمت چپ مسجد جمع بشن تا خانمها از سمت راست بیان فاتحه بخونن . 

من دیگه معطل پیرمرد هایی که حس حرکت کردن نداشتن نشدم . رفتم جلو . و اولین کسی بودم که رسیدم به شهید . انگار تمام غم عالم رو ریختن به دلم . یه ان یادم رفت برای چی اونجا بودم . قطعه ی 44 اومدم جلوی نظرم و تمام شهدای گمنام . اشک امان فکر کردن رو ازم گرفته بود . اصلا دل ِ جدا شدن ازش رو نداشتم . ازش خواستم از خدا برای شفای همه ی بیماران دعا کنه ، برای بیمارانِ من هم . 

انگار خیالم راحت شده باشه از کنار شهید دور شدم .فکر میکردم الان توی اون تابوت چی ممکنه باقی مونده باشه از شهید ؟ !! ... 

خدا به دل ِ تمام مادرای شهدا صبر بده مخصوصا مادر ِ شهدای گمنام که تا ابد چشم انتظارن . 

خیلی گشته بودیم . نه پلاکی نه کارتی چیزی همراهش نبود . لباس فرم سپاه به تنش بود . چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم ، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده ، خاک و گل ها را پاک کردم دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم .روی عقیق نوشته شده بود ، 

«به یاد شهیدان گمنام » 


خدایا در این روز ِ جمعه ، دل ِ امام زمانمان را از ما خشنود بگردان .

امیدوارم اعمالمان مخصوصا در این ماه باعث رنجشان نشده باشد. 

آرزو دارم این ماه و ماه شعبان، مقدمه ای باشد برای ماه ِ رمضانمان تا پاک از آن خارج شویم . 


پ . ن : فکر میکردم اگر بنا بود حضور آقا به درست شدن من و مایی باشه هیچ وقت ظهوری در کار نخواهد بود ، خوب شد به این نیست ...

  • خانم معلم

از خرداد 68 تا خرداد 91

خانم معلم | يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۳۲ ب.ظ | ۸ نظر

خاطره ی آن روز را که خدا محبوبش را به کنارش خواند را نوشته ام ... آن روز که امامم را درون سردخانه ای شیشه ای گذاشتند تا اخرین وداع امت با امامشان صورت گیرد ، ان روز که محلی برای به خاک سپردنشان اماده کنند ، ان روز که جمعیت را به هیچ وجه نمیتوانستی ارام کنی ، ان روز که همه حیران بودند ، ان روز که از مصلی تا بهشت زهرا پر از جمعیت بود ، ان روز که خاک نمی توانست امامنتش را باز پس گیرد ، آن روز که ...


از آن روزِ خرداد سال 68 تا امروز ، سالها گذشته است ، شاید به غیر از یک سال ، هر سال جهت تجدید عهدم ، کنار مرقدش حاضر بوده ام و سلامی و اشکی و تجدید عهدی که تا زنده ام ، عهدت ، نامت و عقیده ات را فراموش نخواهم کرد ، اما نمیدانم تا چه حد به باورهایش پایبند بوده ام ، دلش را شکسته ام ، قلبش را فشرده ام ؟ ! 

هر سال میان جمعیت ، تنها ، قدم میزنم ، به آنهایی که آمده اند مینگرم ، به انهایی که نیامده اند فکر میکنم ، به انهاییکه مسیر راهپیمایی را ، میدان امام حسین ، دماوند ، هراز و دریا انتخاب کرده اند فکر میکنم و اینکه ایا من و مایی که بوده ایم و بر عهدمان نبوده ایم مقصریم یا آنها که همه چیز را به فراموشی سپرده اند ؟!

به پابوس شهدای گمنام قطعه ی 44 رفتم ، همچنان آماده ، سربند بسته و گوش به فرمان امام شان بودند . آیا ما هم اماده ایم ؟!! 


این روزها بیشتر دلم برای امامم تنگ می شود ... مخصوصا امسال که سالگرد نبودنش با روز پدر یکی شده است ... و من هم بر مزار او حاضر می شوم و هم بر مزار پدرم ...


دلم تنگ است ، بغض راه گلویم را بسته ، دیدن مردمی که هنوز بعد از 23 سال به دیدار رهبرشان می ایند زیباست ، باز به مردممان. از تمام شهرها امده بودند . داستان عکس گرفتنم هم داستان قشنگی بود . شاید وقتی دیگر عکس ها را گذاشتم . محض نمونه ایشان یکی از هم وطنانمان است که لطف کردند و اجازه دادند ازشان عکس بگیرم .


بعد از سخنرانی آقا ، هر کس به سمت و سوی اتوبوس های خودش می رود . در دستانشان انواع غذاها دیده می شود . اکثرا تن ماهی با چند تکه لواش در دست دارند . در این گرما !!! ...

کجایند ببینند انها که می گویند این مردم را به پول ، خوراک و غذا به این راه می کشانند ؟ ! ... می شنوم که می گویند ، این مردم از روستاهایشان جایی نرفته اند ، برای دیدن تهران می آیند ، بیایند ببینند که اینها اصلا تهران را میبینند ؟ !! ... بهشت زهرا گرچه خود شهری است میان این شهر پر از گرد و خاک و غبار و دود ، ولی کجای شهر را نشانشان می دهد ؟!! ... 

به پابوس امام شان میروند و بعد وعده ای ناهار باز میگردند ، خستگی سفر به دیدن چند قبر می ارزد ؟! 

هنوز نمیدانم چرا این نیت های خالص و پاک را تاب بر نمیدارند . به همین حرکت ها هم حمله میبرند و ... 

خدا از همه شان قبول کند انشا الله ....

  • خانم معلم

روزی به درازای یک قرن

خانم معلم | شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۴۰ ب.ظ | ۹ نظر

بیماری اش را همه میدانستند. کار مردم شده بود دعا و نذر و نیاز برای سلامتی شان ، اما هیچکس در باورش نبود که ممکن است تنهایمان بگذارد .

خبر ساعت 7 ، هجوم مردم به خیابانها ، سرگشتگی ، چشمان اشکبار ، لباس های مشکی ، دستهایی که بر سر می کوفتند ، همه و همه نشان از « بی کسی » داشت ...

قطرات انسانها ، مصلی را دریا کرده بود . دریایی که ماهیگیرش بر فراز ِ سکویی با دلی آرام نظاره گرشان بود . و ماهیانِ دریای جنون سر از آب بیرون اورده و التماس ماهگیر ِ پیر می کردند که :

« ما را نیز با خودت ببر .»

دریای انسانها در بهشت زهرا اقیانوسی مواج تشکیل داده بود . موجها می آمدند و میرفتند و هر از گاه برخورد مواج ، قطره ای را بالای دست میبرد تا به محلی امن برساند .

هیچکس به حال خودش نبود. پیر و جوان ، زن و مرد ، هیچکدام نمیدانستند چه باید بکنند . گوشه ای جوانی را آب میدهند . گوشه ای دستی محرم موی سری را داخل مقنعه اش میبرد و بادش میزند ، کفش هایی لنگه به لنگه در میانِ بیابان خدا بر روی زمین بی صاحب افتاده است ...

نه تقصیر آن پیر ِمراد است و نه تقصیر این مردم . پروانه وار گرد ِ شمع ِ خاموش ِ وجودش میچرخند . گرد ِ جعبه ای که آرام و قرار ندارد و هراز گاهی به سویی کشیده می شود چرا که همه با تمام وجود می خواهند لمسش کنند . تبرک کنند ، ببویند و ببوسند. مگر دلشان می آید که گرما بخش هستی شان را به خاک بسپارند . اخر چگونه ؟!

هر جور که هست باید به او برسند ، بلکه دستی از تابوت خارج شود و دست مهری بر سرشان کشد که او میداند بر سر یتیم دست کشیدن چه ثوابی دارد . مگر او پدر این امت نیست ؟ ...

یاد اولین روزهای سال 56 می افتم . اولین روزهایی که اسم « آقا » را شنیدم . اول دبیرستان بودم که عکسی از ایشان دیدم و صحبت هایشان را از نوار کاست درون ضبط یک کاسته ی خانه مان شنیدم .

تازه حرفی ازانقلاب شنیده بودم . تازه فهمیده بودم که باید از نامحرمان رو گرفت . تازه فهمیده بودم «شاه » انقدر ها هم شاه نیست . ساواک و ساواکی و زندان و دولت کلماتی بودند که زیاد تکرار میشد برایم و دکتر شریعتی .

اولین تصویر ِ امام همان عکس سیاه وسفیدی سه رخی بود که چشمان نافذشان در زیر آن ابروان پر پشت جذبه اش را نشان همگان می داد . تنها عکسی که از ایشان تا سال 59 دیدم.

اتفاقات انقلاب ، ورودشان به پاریس و بعد ایران و ... بعد جنگ . رهبری کاریزماتیکشان ، باعث شده بود که اگر مخالفی هم هست در میان خیل عظیم طرفدارانشان جرات بدگویی نداشته باشد مگر در میان جمع خودشان .

تصمیمات بخردانه ، هوش بالا ، عجین شدن با مردم و در سطح مردم حرف زدن ، خصوصیاتی بود که از ایشان رهبری ساخته بود که در عمق دلها خانه کرده بود . و این گونه بود که جوان ِ سیزده ساله را او رهبر بود و رهبر، جوانش را رهبرِ خود و مردمش می خواند .

چه روزهای سختی را این امت پشت سر نهاده ، چه روزهای سختی نیز پیش رو دارد ، اما ، جمله ی واحد همه ی روزهایمان همان است که قران می گوید :

واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا ...

دشمن این روزها در کمین است . از کمترین روزنه نمیگذرد تا خود را داخل این امت نماید و چون باکتری تقسیم و تکثیر گردد و ریشه ی انقلاب را بخشکاند . به صغیر و کبیر هم رحم نمی کند . کاش حتی اگر اهل سیاست نیستیم ، اهل رفاقت باشیم ، اهل امامت باشیم . اگر خودمان از دغل بازی های سیاسی سر در نمی اوریم ، گوش به فرمان رهبرمان باشیم که در مسلمانی یا باید مجتهد بود یا مقلد .

  • خانم معلم