گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


ولایت فقیه مبنای مشروعیّت نظام (1)

خانم معلم | جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۴۶ ق.ظ | ۲ نظر

به جای مقدمه :
در پی آنم که تحقیقی پیرامون ولایت فقیه داشته باشم . در ابتدا کتاب « ولایت فقیه » امام و سپس کتاب « نظریه های دولت در فقه شیعه » از محسن کدیور که مقایسه ای است بین نظرات مختلف ولایت فقیه را بررسی خواهم نمود ، انشا الله .

ولایت فقیه مبنای مشروعیّت نظام
به حرف‌های آنهایی که بر خلاف مسیر اسلام هستند و خودشان را روشنفکر حساب می‌کنند و می‌خواهند ولایت فقیه را قبول نکنند گوش ندهید.
اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است. یا خدا یا طاغوت.
اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیر مشروع است. وقتی غیر مشروع شد، طاغوت است. اطاعت او اطاعت طاغوت است. وارد شدن در حوزه‌ی او وارد شدن در حوزه‌ی طاغوت است. طاغوت وقتی از بین می‌رود که به امر خدای تبارک و تعالی یک کسی نصب بشود.
شما نترسید از این چند نفر آدمی که نمی‌فهمند اسلام چه است، نمی‌فهمند فقیه چه است؛ نمی‌فهمند که ولایت فقیه یعنی چه. آنها خیال می‌کنند که یک فاجعه برای جامعه است. آنها اسلام را فاجعه می‌دانند نه ولایت فقیه را.
آنها اسلام را فاجعه می‌دانند. ولایت فقیه فاجعه نیست، ولایت فقیه، تبع اسلام است.(ولایت فقیه ، ج 9 . ص 253).
ولایت فقیه، جلوی دیکتاتوری را می‌گیرد.
اینها از ولایت فقیه اطّلاع ندارند. مسائل، این حرف‌ها نیست. ولایت فقیه می‌خواهد جلوی دیکتاتوری را بگیرد، نه اینکه می‌خواهد دیکتاتوری بکند.
اینها از این می‌ترسند که مبادا جلو گرفته بشوند، جلو دزدی‌ها را می‌خواهد بگیرد، اگر رئیس جمهور باید با تصویب فقیه باشد، با تصویب یک نفری که اسلام را بداند چیست، درد برای اسلام داشته باشد؛ اگر درست بشود نمی‌گذارد این رئیس جمهور یک کار خطا بکند. اینها این را نمی‌خواهند.
اینها اگر یک رئیس جمهور غربی باشد، همه‌ی اختیارات را دستش بدهند، هیچ مضایقه‌ای ندارند و اشکالی نمی‌کنند. امّا اگر یک فقیهی که یک عمری را برای اسلام خدمت کرده، علاقه به اسلام دارد، با آن شرایطی که اسلام قرار داده است که نمی‌تواند یک کلمه تخلّف بکند.
اسلام دین قانون است، قانون. پیغمبر هم نمی‌توانست خلاف بکند، نمی‌کردند، البتّه نمی‌توانستند بکنند.
خدا به پیغمبر می‌گوید که اگر یک حرف خلافی بزنی رگ و تینت را قطع می‌کنم.
حکم قانون است. غیر از قانون الهی کسی حکومت ندارد. برای هیچ کس حکومت نیست، نه فقیه و نه غیر فقیه، همه تحت قانون عمل می‌کنند، مجری قانون هستند. همه، هم فقیه و هم غیر فقیه مجری قانون‌اند.
فقیه ناظر بر این است که اینها اجرای قانون بکنند، خلاف نکنند. نه اینکه می‌خواهد خودش یک حکومتی بکند، می‌خواهد نگذارد این حکومت‌هایی که اگر چند روز بر آنها بگذرد برمی‌گردند به طاغوتی و دیکتاتوری، می‌خواهد نگذارد بشود.
زحمت برای اسلام کشیده شد. خون‌های جوان‌های شما در راه اسلام رفت، حالا ما دوباره بگذاریم که اساسی که اسلام می‌خواهد درست بکند و زمان امیرالمؤمنین بوده و زمان رسول بوده، بگذاریم اینها را برای خاطر چهار تا آدمی که دور هم جمع می‌شوند و پاهایشان را روی هم می‌اندازند، عرض می‌کنم چایی و قهوه می‌خورند و قلم‌فرسایی می‌کنند. (صحیفه نور .ج.10 ص 48)
ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است
قضیه‌ی ولایت فقیه یک چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد. ولایت فقیه یک چیزی است که خدای تبارک و تعالی درست کرده است. همان ولایت رسول الله است، و اینها از ولایت رسول الله هم می‌ترسند. شما بدانید که اگر امام زمان حالا بیاید، باز این قلم‌ها مخالف‌اند با او. و آنها هم بدانند که قلم‌های آنها نمی‌تواند مسیر ملّت ما را منحرف کنند. آنها باید بفهمند، این که ملّت ما بیدار شده است و مسائلی که شما طرح می‌کنید ملّت می‌فهمد، متوجّه می‌شود.
دست و پا نزنید، خودتان را به ملّت ملحق کنید، بیایید در آغوش ملّت. قلم‌های شما از تفنگ‌های آن دموکرات‌ها به اسلام بیشتر ضرر دارد.
نطق‌های شما به اسلام ضررش بیشتر از آن توپ‌هایی است که آنها به جوانان ما می‌بندند. ( صحیفه نور ،ج10 ، ص27)
اختیارات ولی فقیه
این توهّم که اختیارات حکومتی رسول اکرم بیشتر از حضرت امیر بود، یا اختیارات حکومتی حضرت امیر بیش از فقیه است، باطل و غلط است. البتّه فضائل رسول اکرم بیش از همه‌ی عالم است. و بعد از ایشان فضائل حضرت امیراز همه بیشتر است. لکن زیادی فضائل معنوی اختیارات حکومتی را افزایش نمی‌دهد.
همان اختیارات و ولایتی که حضرت رسول و ائمّه: در تدارک و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فعلی قرار داده است. منتها شخص معینی نیست، روی عنوان «عالم عادل» است.
ولایت یعنی حکومت
وقتی می‌گوییم ولایتی را که رسول اکرم و ائمّه: داشتند، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد، برای هیچ کس این توهّم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمّه: و رسول اکرم است. زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلکه صحبت از وظیفه است.
ولایت یعنی حکومت و اداره‌ی کشور و اجرای قوانین شرع مقدّس یک وظیفه‌ی سنگین و مهم است. نه اینکه برای کسی شأن و مقام غیر عادّی به وجود بیاورد و او را از حدّ انسان عادّی بالاتر ببرد.
به عبارت دیگر، ولایت مورد بحث یعنی حکومت و اجرا و اداره. بر خلاف تصوّری که خیلی از افراد دارند، امتیاز نیست، بلکه وظیفه‌ای خطیر است. ( ولایت فقیه ، ص 92-93 )
فقها از جانب خداوند منصوب‌اند
لازم است که فقها، اجتماعاً یا انفراداً، برای اجرای حدود و حفظ ثغور و نظام، حکومت شرعی تشکیل دهند. این امر اگر برای کسی امکان داشته باشد واجب عینی است؛ وگرنه واجب کفایی است.
در صورتی هم که ممکن نباشد، ولایت ساقط نمی‌شود زیرا از جانب خدا منصوب‌اند.
اگر توانستند باید مالیات، زکات، خمس و خراج را بگیرند و در مصالح مسلمین صرف کنند. و اجرای حدود کنند. اینطور نیست که حالا که نمی‌توانیم حکومت عمومی و سراسری تشکیل بدهیم کنار بنشینیم. بلکه تمام امور که مسلمین محتاج‌اند و از وظایفی است که حکومت اسلامی باید عهده‌دار شود، هر مقدار که می‌توانیم باید انجام دهیم. ( ولایت فقیه ،ص 67 )
شرایط رهبری
شرایطی که برای زمامدار ضروری است، مستقیماً ناشی از طبیعت طرز حکومت اسلامی است. پس از شرایط عامّه مثل عقل و تدبیر، دو شرط اساسی وجود دارد که عبارت‌اند از:
1. علم به قانون، 2. عدالت.
چنانکه پس از رسول اکرم وقتی در آن کس که باید عهده‌دار خلافت شود اختلاف پیدا شد، باز در این که مسئول امر خلافت باید فاضل باشد هیچ‌گونه اختلاف نظری میان مسلمانان بروز نکرد. اختلاف فقط در موضوع بود:
1. چون حکومت اسلام حکومت قانون است، برای زمامدار علم به قوانین لازم می‌باشد، چنان که در روایت آمده است: نه فقط برای زمامدار، بلکه برای همه‌ی افراد هر شغل یا وظیفه یا مقامی داشته باشند چنین علمی ضرورت دارد. منتها حاکم باید افضلیت علمی داشته باشد.
ائمّه‌ی ما برای امامت خودشان به همین مطلب استدلال کردند که امام باید فضل بر دیگران داشته باشد. اشکالاتی هم که علمای شیعه بر دیگران نموده‌اند در همین بوده که فلان حکم را از خلیفه پرسیدند نتوانست جواب بگوید، پس لایق خلافت و امامت نیست؛ فلان کار را بر خلاف احکام اسلام انجام داد، پس لایق امامت نیست...
قانون‌دانی و عدالت از نظر مسلمانان شرط و رکن اساسی است. چیزهای دیگر در آن -زمامداری- دخالت و ضرورت ندارد... . آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اکرم و ائمّه: ما درباره‌ی آن صحبت و بحث شده و بین مسلمانان هم مسلّم بوده، این است که حاکم و خلیفه اوّلاً باید احکام اسلام را بداند، یعنی قانون‌دان باشد و ثانیاً عدالت داشته، از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد.
عقل همین اقتضا را دارد، زیرا حکومت اسلامی حکومت قانون است، نه خودسری و نه حکومت اشخاص بر مردم. اگر زمامدار مطالب قانونی را نداند، لایق حکومت نیست. چون اگر تقلید کند، قدرت حکومت شکسته می‌شود؛ و اگر نکند، نمی‌تواند حاکم و مجری قانون اسلام باشد.
2. زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد. کسی که می‌خواهد حدود جاری کند، یعنی قانون جزای اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدّی بیت المال و خرج و دخل مملکت شود، و خداوند اختیار اداره‌ی بندگانش را به او بدهد، باید معصیت‌کار نباشد. «وَ لایَنالُ عَهدِی الظّالِمین»، خداوند تبارک و تعالی به جائر چنین اختیاری نمی‌دهد.
زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمین، اخذ مالیات‌ها و صرف صحیح آن، و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد کرد. و ممکن است اعوان و انصار و نزدیکان خود را بر جامعه تحمیل و بیت المال مسلمین را صرف اغراض شخصی و هوسرانی خویش کند. ( ولایت فقیه ، ص 58-61)

این مطالب گوشه ای از نظرات امام خمینی در باره ولایت فقیه و ارتباط آن با حکومت می باشد . انشاا...نظرات ایشان در باب ولایت مطلقه فقیه را در پست بعدی خواهم اورد و پس ازآن بررسی نظرات دیگر علما در باب ولایت فقیه از کتاب محسن کدیور آورده خواهد شد ... انشا الله اگر عمری باقی باشد .



  • خانم معلم

بخشایش

خانم معلم | سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۸۸، ۱۱:۴۴ ب.ظ | ۷ نظر


پیر با مرید خاص خود ملاقات کرد و از او در مورد پیشرفت معنوى اش پرسید . مرید در پاسخ گفت که حالا دیگر مى تواند هر لحطه روز، خود را وقف خداوند کند.

پیر گفت: پس تنها چیزى که باقى مانده این است که دشمنانت را عفو کنى.
مرید وحشت زده به استاد خویش نگاهى انداخت : اما اینکار لازم نیست . من نسبت به دشمنانم هیچ احساس کینه اى ندارم.
پیر گفت: تو فکر مى کنى خداوند نسبت به تو احساس کینه دارد؟
مرید پاسخ داد : البته که نه.
پیر:- با اینحال از او طلب بخشایش مى کنى، نمى کنى؟ با دشمنانت نیز همین کار را بکن گر چه شاید نسبت به آنها احساس کینه نداشته باشى . شخصى که بخشایش مى کند در حال تطهیر و معطر ساختن دل خود است.

  • خانم معلم

حکایت هارون و شقیق

خانم معلم | جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ۰۹:۰۶ ب.ظ | ۲۸ نظر

داشتم تذکره الاولیاء را ورق میزدم چشمم به حکایت « ذکر شقیق بلخی » افتاد ...


... نقل است که چون شقیق قصد کعبه کرد و به بغداد رسید هارون الرشید را بخواند. چون شقیق به نزدیک هارون رفت هارون گفت : تویی شقیق زاهد ؟
گفت : شقیق منم ، اما زاهد نیم .
هارون گفت : مرا پندی ده .
گفت : هشدار که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است .
 از تو صدق خواهد چنانکه از وی ،
و به جای فاروق نشانده است ،
 از تو فرق خواهد - میان حق و باطل - چنانکه از وی ،
و به جای ذوالنورین نشانده است ،
از تو حیا و کرم خواهد چنانکه از وی ،
و به جای مرتضی نشانده است ،
 از تو علم و عدل  خواهد چنانکه از وی .
گفت : زیادت کن..
گفت : تو چشمه ای و عمال جویها .اگر چشمه روشن بود ، به تیرگی جویها زیان ندارد . اگر چشمه تاریک بود ، به روشنی جوی امیدی نباشد .
  • خانم معلم

قنوتی به انتظار خود

خانم معلم | جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۸۸، ۰۵:۴۰ ب.ظ | ۲ نظر


کسی نیـامده جز او سر قرار خودش
نشـست ، غرق تماشـای آبشـار خودش
چه انتظار عجیبی است ،اینکه تاصبح
کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش
  • خانم معلم

13 آبان در مدرسه ی ما

خانم معلم | پنجشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ۰۵:۲۷ ب.ظ | ۷ نظر
روز خیلی خوبی بود ...شاید خیلی بهتر از 13 آبان هر سال ....
اصلا دنبال اجرای برنامه نبودیم !!! ... یک زنگ کامل رو گذاشتیم برای اجرای برنامه .... اما برنامه چی بود ؟
اول اهدای هدایای بچه ها  به همراه شیرینی و موز... 




بعدش مسابقه ی والیبال بین بچه های سال دوم و سوم که الحق و والانصاف دومی ها خیلی بهتر بازی کردن ( چون من بالاسرشون بودم ) ومشوق قرمز ها !!! ...
دو ست بازی کردن و چون کاوراشون قرمز و آبی بود شد همون دربی خودمون با نتیجه ی مساوی!!


بعدش که بچه ها حسابی طرفداری هاشونو کردن ( حتی به شکل رنگ کردن سر وصورت و دستها ) حرکات موجی .... شعار های قرمز و آبی ....  دور حیاط و زمین بازی به طرفداری از تیمشون چرخیدن و هر چی داد و فریاد داشتن زدن ،




گفتیم بشینین برنامه داریم براتون ... اول خودم قرآن رو با صوت براشون خوندم که کلی تعجب کردن و در سکوت کامل گوش دادن ...
بعد معاون پرورشی مون ادای بچه هایی که قراره قرآن صبحگاهی رو بخونن و نمیخونن و هی قر وقمیش میان رو در آورد که بچه ها از خنده روده بر شدن و فهمیدن چه منظر زشتی داره وقتی که بهشون میگیم بیاین قرآن بخونین و نمی یان ...و وقتی هم که میان میگن نمیتونیم ، صدامون گرفته ، جلوی جمعیت رومون نمیشه بخونیم ( که ادای همه ی اینا رو با کمک همدیگه در اوردیم !)  و پشت بندش ادای دعا خوندناشون به شکل ام پی تری همراه با حرکات جلو و عقب بدن رو در آوردیم ....
شعر« باز باران » برنامه بعدی بود که دسته جمعی بچه ها شروع کردن به خوندن  و دیدم که آخراش رو خوب نمی خونن و همش رو حفظ نیستن ، گفتم حالا یه شعری رو بخونیم که همه تون بلدین و « یار دبستانی » رو شروع کردم و همه با هم با لذت زیاد شروع به خوندن کردن 2 ، 3 دوری شعر خونده شد .... جو قشنگی بود و بچه ها کاملا لذت می بردن .... شعار مرگ بر امریکا و اسرائیل هم داده شد اما ، نه با بی میلی ...

 دو تا مسابقه گذاشتیم ....مشاور مدرسه گفت برای اینکه نشون بدم چقدر بی تفاوتین نسبت به هر چیزی که در مدرسه هست ، نمیگم مسابقه چیه ، هر کی فکر میکنه میتونه از عهده هر سوالی بربیاد ، بیاد اینجا ( سر سکو )... یه 10 نفری اومدن ...پرسید من روی بورد های چهار طبقه چه چیزهایی نوشتم ؟ ....یک نفر نتونست جواب بده !! همه چیز گفتن مثل : رایت سی دی  500 تومان ....برای ورود به مشاوره لبخند بزنین ( که اینو روی در مشاوره زده ، نه روی بورد )... و چیزهای متفرقه ای که روی بورد ها بود الا اونی که مشاور زده بود و پیام مشاور بود ....همه خودشون خندیدن ....

بعد مشاعره گذاشتیم .... شعرها فقط چیزهای من در اوردی بود که از خنده ریسه می رفتن و می نشستن ... همین جوری 2 ساعت گذشت ....



 فکرمیکنم همین قدر که امروز رفتم سر صف و تا گفتم : قر آن، چند نفر اعلام امادگی کردن از نتایج مثبت این نوع جشن گرفتن به شیوه ی خود بچه هاست ....

به علت پاره ای ملاحظات !!!بعضی از عکسها حذف شدند .
  • خانم معلم

بستر سرد و خاکستری خاک

خانم معلم | دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۸، ۰۸:۱۷ ب.ظ | ۸ نظر


براستی که دنیا گذرگاه نا امنی است و مرگ در جای جای آن برای ربودن انسانها بستر سرد و خاکستری خویش را گسترده است و خوشا آنان که با حلاوت سبز و معطر عشق به او رفتند .

حالم خوش نیست .... نمیدونم حکمت خدا در چیه که در بهترین حالات که فکر میکنی الان خوشبخت ترینی ، همچین امتحانت می کنه که بفهمه آیا تو همون بنده ای هستی که برای افریدنش به خودش تبریک گفته ...
چند روز بود که دلم هوای زهرا رو کرده بود بعد از مرخص شدن مادر شوهرم از بیمارستان با دو سه روز اختلاف خودم در گیر بیماری ام شدم و نتونستم برم بیمارستان سر بزنم و موند تا امشب که گفتم یه تماس تلفنی بگیرم ببینم اوضاع و احوالش چطوره ...
مادرش وقتی خودم رو معرفی کردم اول خوشحال شد و وقتی از زهرا ازش پرسیدم با همون صبر همیشگی که براتون ازش گفته بودم گفت : دخترم ناراحت نمیشی یه چیزی بهت بگم ؟
سست شدم ! ... موندم باید چی بهش بگم ، سکوت کردم ولی بعدش گفتم چی شده ؟ ! ... گفت : با وجودیکه من اصرار داشتم زهرا چند روز دیگه بمونه ولی دکترهاش گفتن دیگه نیازی نیست و الان حالش کاملا خوبه و می تونیند مرخصش کنین و ما همون فرداش بعد از زدن آمپول به پاش اونو از بیمارستان مرخص کردیم و اومدیم کرج خونه ی پسرم ، اومد توی اتاق و کمی این ور و اون ور رو نگاه کرد و خوب بود ... یکدفعه تشنج کرد و من دستام رو گذاشتم لای دندوناش ولی همون آن با تشنج از دنیا رفت !!!! ...
به همین آسونی !!! .... زهرایی که من دیده بودم خیلی خوب بود ....
دیگه گریه امونم نداد و گریه کردم و مادرش گریه کرد ... گفت : مفت از دستش دادیم ...
مونده بودم بعد از 8 سال زحمت طاقت فرسا ، حالا که کمی بهتر شده بود ، حالا که کمی امیدوارتر شده بود به زندگی ، به دنیا ، حالا که خواهرش براش برنامه ها داشت ، حالا چرا ؟ ... ولی توی کار خدا چرا و اما و چطوری نیست .....
با خواهرش صحبت کردم ، فقط گریه می کرد ، گفت: 8  سال نفس من بود و نفس اون ... تو که دیده بودی چطور شده بود ، تو که دیده بودی چقدر خوب شده بود ، من نمیدونم چرا باید از دست می رفت .... طاقت بدون اون بودن رو ندارم ، خونه برام خیلی سوت و کوره ، اصلا توی خونه هیچ سر وصدایی نیست .... من بخاطر مادرم تحمل میکنم وگرنه دلم دیگه با این دنیا نیست .... نمیدونم باید از اون چکار کنم ؟
می فهمیدم چی میگه ، دیده بودم چطور برای خواهرش مادری کرده ، لباسش رو عوض کرده بود ، شسته بودش ، موهاش رو شونه می کرد ، غذاش رو میداد ، جاش رو مرتب و تمیز می کرد و .....
می خندیدم و گریه می کردم !  یاد خنده های زهرا افتادم ... شوخی کردن هاش ... یاد وقتی که بوسیده بودمش و سفت بغلش کرده بودم . دستاش رو گذاشته بود رو شونه هاش و بعد دستاشو به سمت آسمون گرفت ، خواهرش گفت : داره میگه فرشته های آسمون برات دعا می کنن و من فقط به خودش خیره مونده بودم که خودش فرشته ای از فرشته های خداست ....

دلم خیلی براش تنگ شد ...دلم گرفت ... بغضم ترکیده بود و آروم نمیشدم ... با خواهرش با هم گریه می کردیم و از زهرا می گفت ....
گفت برام دعا کنید ، وقتی برای زهرا دعا می کنید برای منم دعا کنید .... دعا کنید طاقت بیارم ...
فقط بهش گفتم تو تمام آنچه را که می تونستی انجام بدی در بهترین وجه براش انجام دادی و هیچ کم نگذاشتی ، خدا شاهد این مدعاست ... تو بهترین خواهری هستی که من دیدم و خدا خودش جواب تمام محبت هات رو بده و امیدوارم عاقبت بخیر بشی ... بهش گفتم همونطور که می گفتی خاطراتت رو از این 8 سال بنویس و چاپ کن و هر آنچه دریافت کردی براش خیرات کن ...شاید اینجوری تو هم آرامش بگیری ...و قبول کرد.
صدای گریه هاش توی گوشمه و هنوز برام قابل باور نیست خدایی که زهرا رو 8 سال در بدترین حالت نگه داشته بود الان در بهترین صورت پیش خودش برده باشه ، حکمتش رو خودش میدونه و بس .

می دونم که حالا نه سرودن غزلی ، نه فشردن دستی و نه حتی ریختن اشکی تسلی بخش دل داغدیده ی اونا نیست ولی چه کنیم که در غم از دست دادن یاسهای سفید فقط باید صبر پیشه کرد ... که از این پیشتر نیز آن را آزموده ام ....
برای زهرا آرامش ابدی و برای مادر ، خواهرو خانواده اش از خدا صبر توام با آرامش خواستارم ....


  • خانم معلم

داستان کهریزک و آنفولانزای نوع A!

خانم معلم | دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۲۵ ق.ظ | ۰ نظر


چهارشنبه پیش قرار شد عده ای از بچه ها رودر هفته ی بهداشت روانی برای بازدید از آسایشگاه کهریزک به دیدار سالمندان ببریم .

رفتن به خانه ی سالمندان چیز جالبی نبود ولی برام اینکه بچه ها جهت در رفتن از مدرسه و ساعتی رو با دوستاشون بودن بخوان هر جایی رو به بودن در مدرسه ترجیح بدن چیز جدیدی نبود و اینه که فقط بهشون گفتم حواستون باشه اونجا رفتین مواظب رفتارتون باشید ....
وقتی برگشتن ، یک گروه بسیار متاثر شده بودن و گفتند : خانم ! بچه های دیگه رو اونجا نبرین .،  ما که دق کردیم .... و البته گزارشی هم برای من تهیه کرده بودن که واقعا خوندنی بود و شاید یکی از نوشته هاشون رو توی یه پستی براتون نوشتم ....


یکی از همکارامون هم که به عنوان همیاری با مشاور مدرسه رفته بود وقتی برگشت کلی گریه کرد که ، «ما هم سرانجاممون مثل اوناست » و از همون موقع دنبال آدرس یه آسایشگاه خوب !! می گشت چون پسرش که تازه امسال سال سوم دبیرستانه ، بهش گفته بود ، چرا امسال هر روز مدرسه نمی ری و دو روز توی خونه ای ؟!!!! ....
بهش گفتم : دختر خوب ، اصلا نگران نباش ، کار ما به آسایشگاه نمی رسه زودتر بجنب برو « امین آباد » یه وقت بگیر! ....( آخه محل کار ما به هر دو محل تقریبا نزدیکه !!!)
پنجشنبه آنفولانزا رو از بچه ها گرفتم و وقتی اومدم خونه حال بدی داشتم ... جمعه و شنبه و یکشنبه رو به دکتر و سرم و آمپول زدن و استراحت مطلق ! گذروندم .... دوشنبه با تنی زار و نزار رفتیم مدرسه . زور زورکی مدرسه موندیم و وقتی برگشتم خونه دیگه نای بلند کردن یک قاشق رو هم نداشتم و باز افتادنی کردیم سخت ... به طوریکه توانایی حرکت ، حتی تا شعاع یک متری رو هم نداشتم...
القصه ، زنگ پشت زنگ و توصیه پشت توصیه که ، بخور ، به خودت برس ، آبمیوه فراموش نشه ، کباب درست کن ، میوه تازه رو آب بگیر ، عصاره گوشت هم خیلی خوبه و ... سفارشات پشت سفارشات .... و البته با کلی همدلی و همدردی !! ... که اگه نزدیک بودیم و ....
به همه چشمی گفتم و گوشی رو گذاشتم و یاد سالمندای کهریزک بودم که چه تشابهی !! ... یکی نبود به اینا بگه که من اگه می تونستم این همه به خودم سرویس بدم که الان توی خونه نیفتاده بودم .... و البته بازم شکر که همین این قدر رو محبت داشتند که زنگی بزنند و حالی بپرسند ...
خلاصه تا شنبه ما توی خونه افتادیم و خدا خیرش بده همسرمون رو که لا اقل دو روز کنارمون بود و بهمون رسید ...

با این وضع که داریم توی اموراتمون پیش میریم بهترین فکر برای سرمایه گذاری در آینده ، ایجاد آسایشگاههای سالمندان « غیر انتفاعی » در نقاط مختلف شهره .
در آینده ای نه چندان دور باید شاهد باشیم ، فرزندان زیادی هستند که آمادگی مراقبت از والدینشون رو ندارند و نیز والدین کارمندی که حقوق بازنشستگی خودشون رو می گیرند و جایی برای موندن ویا شخصی برای همصحبتی رو ندارن ....
پس از الان به فکر باشید .....جوونا ، پیرها ، بجنبید خانه ی سالمندان پر شد ....شمایی که پدر مادراتون رو دوست دارید ، شمایی که به فکر محل زیبا و ساکت در کنار همفکران سالم و پرنشاطید ... ما بهترین امکانات را در اختیارتان می گذاریم .... سالن بدن سازی، جکوزی ، استخر ، اتاقهایی مجلل متصل به شبکه !!! .... بشتابید ....غفلت موجب پشیمانی است .....

  • خانم معلم

رضا رضا رضا جان

خانم معلم | پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۸۸، ۰۶:۳۹ ب.ظ | ۹ نظر

یا علی ابن موسی الرضا (ع)
کبوتر دلم رو پر دادم سوی حرم ات
تا بیاد بشینه روی گنبدت
بیاد و با بقیه ی کبوترا رضا رضا کنه
اسم تو رو تا همیشه با دلم آشنا کنه

یا امام رضا
سنگین ترین جای زمین ، کنار حرم توست
از توی حیاط ، نه ، از همون موقع که مردم حس میکنن کنارت رسیدن
از همون موقع که چشماشون دنبال گنبد طلات این ور و اون ور رو می گرده ... از همون اولین سلام ...
چه تو قطار ، چه تو ماشین ، چه توی هواپیما ... از همون اولین سلام ، درد دلا باز میشه ...
آقا جون
همه میان حرف دلشون رو بهت می گن و میرن
 غمشون رو بر می داری و دلشون رو سبک می کنی
آقا جون
به این شب عزیز قسمت میدم
مشکل این مردم رو همین امشب دوا کنی
پریشونی و دو دلی و کینه و دورویی رو از دل همه مون پاک کنی
آقا جون یعنی میشه
شنبه بیاد
خبر خوبی بشه
دل همه رو شاد بکنی

از راه دور سلامت میدم ، سلامم رو که بی جواب نمی زاری ، میزاری ؟
  • خانم معلم

رد پایی از عشق

خانم معلم | پنجشنبه, ۷ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۱۲ ب.ظ | ۰ نظر
  دفتری دارم از سالها پیش که در آن نوشته ام ،هر انچه را که دوست داشته ام ...امروز به متنی برخوردم که گمانم از شهید اوینی باشد ، حرفی است که انگار با گذشت سالها هنوز تازه است و هنوز جایی برای « بودن » دارد ....می خواستم  دیگر ننویسم ... چرا که هر قلمی را رسالتی بردوش است و قلم زدن اگر بی نتیجه باشد جز هدر دادن وقت و زمان سودی نشاید ... چشمم به این متن که افتاد دلم طاقت نیاورد و خواستم بنویسم تا بدانم و بدانیم که :

امروز جنگ پایان یافته است . این حرف را تاریخ هزاران بار گفته بود .ما نیز آن را تجربه کردیم .
اما پایان جنگ ، « آغاز » فراموشی نیست .
پایان جنگ ، پایان فرود گلوله و خمپاره هاست ، اما پایان رویش شقایقها نیست ، که اغاز رویشی بالنده تر است . حالا باید کاری کرد که خون قلم بر گردنمان نماند . آیندگان چون از کنار خرمشهر بگذرند ، شهر را خرم تر از همیشه ی خویش می بینند و اینجا ، تنها واژه های این روزگاریست که می تواند دیروز خرمشهر را در چشم آیندگان بنشاند و از عزیزانی سخن بگوید که در شرجیانه ترین لحظات ، واپسین آوازهای خویش را برای نخلها زمزمه می کردند .
در این میان می توان نشست بی هیچ تکلفی ، بی هیچ دغدغه ای و تارهایی به دور خود تنید و در انزوای عنکبوتی خویش ، به بن بست  « سکون »  پناه برد .
می توان به « طبق معمول ها » پیوست ودر مدار « تکرار » ها جا گرفت . می توان به جمع « مسخ شدگان » پیوست و اندیشه های « کال » را در « حضیض » جستجو کرد و می توان ایستاد .
آری ایستاد و پنجره را گشود ، به آن سوتر خیره شد و نگاه را در امتداد باورهای « سپید » رها کرد . 

در این میان ، پاره ای نشسته اند بی هیچ تاملی ، تفکری ، هجرتی ، حرفی ، حدیثی ، قلمی ، قدمی ، زبانی و بیانی ،
و جمعی ایستاده اند بی هیچ تعلقی ، تملقی ، هراسی ، وسواسی  و «سفر»  را در « رد پای عشق » آغاز کرده اند .
اینان هرگز رنگ « تعلق » نمیگیرند ، خود را به « فراموشی » نمی سپارند « ایستاده » فریاد بر می آورند ، ایستاده می مانند و ایستاده می میرند .
عاقبت همه ی ما به دیار لبریز از ابهام مرگ می رویم و در این عبور ناگزیر پای میگذاریم ، پس نیکوتر ان که در این چند روزه باقی به طریقی گام بر داریم که رد پایی را باقی گذاریم . هر کس به سهم و بضاعت خویش .


  • خانم معلم

هل من ناصر ....

خانم معلم | دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۸۸، ۰۷:۴۵ ب.ظ | ۱۴ نظر



امام عشق

سفارش شهدایمان را از یاد برده ایم .....
وصیت نامه هایشان را که با رنگ خون نوشته اند ببینید ....
« امام را فراموش نکنید » ... « امام را تنها نگذارید »
مگر امام چه می گفت ؟
قرآن عقد اخوت بین همه شما، آن کسانی که در آخر نقطه عالم هست و مسلم است و مؤمن است با آن کسی که در اول نقطه عالم هست و بین مشرق و مغرب با آنها جدائی هست، اینها جدائی از هم ندارند و همه باهم برادرند و باید به حکم اسلامی همه با هم برادری کنند... و مؤمنین در هر جا که هستد برادر باشند و به برادری رفتار کنند...»

بیایید فکری بکنیم ... تا به کی به صورت هم چنگ بکشیم ؟ ... همه با هم یک جا جمع بشویم ... سبز و سفید و سیاه وزرد و قرمز ....
مگر راه گفتگو را از« ما »گرفته اند ؟ ... خدا با ماست ... فکر جمعی را بکار گیریم ... تدبیری اندیشه کنیم ... کشور را از این نابسامانی نجات دهیم ....
به چه می نازیم ؟ ... به فرهنگ و تمدن دو هزار ساله مان ؟ .... به اسوه های عملی انسان بودنمان . به محمد ، به علی به فاطمه ؟ .... به که نگاه می کنیم و این چنین بهم می پریم ... دلمان را خوش کرده ایم که از حق دفاع می کنیم ؟ ... از حق یا از خود ؟ ... این« من »انسانی ؟ ...
هر کسی تکه هایی از صحبت های بزرگانی چون علی را به جمله های خویش وصل می کند تا بگوید حقانیتش را ...
علی اینچنین می کرد ؟ ...
آیا به غیر از این راه که در پیش گرفته ایم راهی نیست ؟ ...
آیا باید منتظر بود تا دیگران به ما بگویند چه بکنیم ، کی گرد هم آییم ؟ ....
بیاییم در روز تولد ثامن الحجج (ع) تصمیم بگیریم کاری جدید بنا نهیم .... نمیدانم چه کاری ؟ ... نمیدانم به چه وسیله ؟ فقط میدانم ما که ازهمین مردمیم و طاقت هم را نداریم ، چگونه می توانیم مردم افریقا و انگولا و زامبیا و ... را به سمت خویش بکشانیم ؟ ....
مسلمانی به کردار است .... مگر در همین وبلاگهایتان نمی نویسید که در خارج مردم نامسلمان ، مسلمانی می کنند ؟
چرا ما که مسلمانیم نتوانیم ؟ ...
بیاییم فکر کنیم ... نه از رئیس جمهور انتظاری هست و نه از سایر سران ....
بیاییم حرکتی مردمی ایجاد کنیم .... پیرو خط امامی ... همه فقط یک شعار بدهیم ...

و بدانیم شکست در نهضتی که برای خدا باشد نیست ....


  • خانم معلم