گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


سخنان رهبر و آرامش من .....

خانم معلم | چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۸، ۱۱:۰۸ ب.ظ | ۱ نظر
امشب کمی آرامش گرفتم کمی دلم قرص شد . خدا روشکر که بالاخره رهبر حرفی زد . چه خوب گفت . همیشه عقیده داشتم رهبر چون پدر، نقش رهبری خانواده بزرگ خود را بر عهده دارد و چه خوب عمل کرد . از او پرسیدند از اشخاص پشت پرده ، از او پرسیدند از متهمان حوادث اخیر ، از او پرسیدند از اتفاقاتی که با آبروی نظام بازی می کند و چه خوب و چه آرامش بخش جواب دادند .


امروز در برنامه « این شبها » صحبت از ایجاد « باور» بود ، که یک باور چگونه شکل می گیرد ، که در ابتدا یک گرایش است و بعد در رفتار متجلی می گردد و این بستگی به فضایی دارد که فرد درون آن نفس می کشد و زندگی میکند .
باور بسیاری از ما را در این فضا به آن سو بردند که تقلبی عظیم صورت گرفته ( گرچه هنوز معتقدم تقلب صورت گرفته ولی نه با آن اختلاف که عنوان شد !!!) و حق هایی ضایع شده ، بزرگ نمایی بسیاری از حوادثی که شاید در تمامی دوران اتفاق افتاده و می افتد و خواهد افتاد . به قول دوستی می گفت اگر اصلاح طلبان سر کار بیایند ، برای اعتراف گرفتن از دشمنانشان ، انان را نوازش می کنند ؟ !!! ........ اصولی در سیاست حاکم است که همه از ان تبعیت می کنند ، مگر کسی علی می شود که بگوید با قاتلم چنین نکنید و حکمی بر او جاری نکنید که سزاوارش نباشد !! ..... کسی علی نمیشود .... این حکومت هم سعی دارد به سمت اسلامی شدن حرکت کند ولی هنوز تا برپایی عدالت سالهای نوری فاصله داریم . تا خودش بیاید .........
صحبت رهبر این بود که باید خوشبین بود . نباید بر اساس حدس و گمان حرکت کرد و این درس بزرگی بود . در ارتباط با حوادث اخیر ایشان افراد متهم را با عوامل خارجی مرتبط ندانستند و حداقل آن را اثبات شده نیافتند و این خود امیدی است که ایشان بتوانند این افراد را که بسیاری شان افرادی نخبه و تحصیلکرده می باشند را به جامعه جهت خدمت بازگردانند .
در خصوص کوی دانشگاه ، کشته شدگان و .... هم عقیده داشتند کارهای زشت و بدی صورت گرفته که باید رسیدگی شود ولی جار زده نشود که پای آبروی نظام در میان است .
نمیدانم کاش زودتر می گفتند . شاید هم جای گفتن این حرفها به گذر زمان نیاز داشت و الان جای صحبتش بود ، نمیدانم ، ولی هر چه بود خوب بود .......
وقتی به دادگاه چهارم نگاه می کردم و دفاعیات افراد را می دیدم علی رغم اینکه خود گفته باشند و یا به آنها دیکته شده باشد ، از آنها بدم آمد . اگر واقعا به عقایدشان پای بند بودند نباید حتی تا سر حد جان لب به خلاف عقیده می گشودند . مگر نبودند بچه هایی که در زندان شاه جان خود را از دست دادند .
حجاریان اگر خود را تئوریسن حزبش می دانست و معتقد به عقایدش بود با سه ماه شکنجه !! لب به اعتراف نمی گشود. !! .......
چه خوب است این زندانهای ما که افراد بعد از سه ماه کاملا توجیه می شوند . کاش این بازجوها در سطح کلان می توانستند بسیاری از افراد را به زندانها ببرند و آنها را ارشاد کنند !
کاش کمی شهامت از خود نشان میدادند ، خانواده هایشان چه رنجی می برند ! ... اصلا دلم نمی خواست جای انان باشم ....
رهبر از تاکید بر نقاط قوت گفتند ، ولی آیا اگر دولتی اشتباهات مکرری داشته باشد می توان ساکت بود و دم نزد ؟ !! ....... نمیدانم چرا با این جناب ا . ن نمیتوانم کنار بیایم ..... حرکات و تصمیم گیری هایش ناپخته و شتابزده و از سر احساس است ...... سخنانش بر دل نمینشد ، حرکاتش و سخنانش به مثابه این است که انگار جمعی را به سخره گرفته باشد ....... کاش فرد لایق تری بود که بر این مسند تکیه می زد ...... گرچه نظر رهبر بر ایشان است و بالطبع باید به فرمان رهبر گوش سپرد. ولی ، می شود فرزندی کاری را فقط به خاطر پدرش انجام دهد نه از روی میل و من نیز این چنین کنم گرچه خلاف میلم باشد.
88/6/4
  • خانم معلم

وزرا یکی یکی پر !!!

خانم معلم | چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۸، ۰۲:۴۷ ب.ظ | ۰ نظر


نمایندگان مجلس شدیدا در حال بررسی وزرای پیشنهادی دولت دهم هستند.

ـ خب وزیر رفاه پر، وزیر آموزش و پرورش ... .

از سایت تابناک 4/6/88
  • خانم معلم

رابطه سالم وبهداشتی علما و روشنفکران دینی!!

خانم معلم | چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۸، ۰۱:۰۷ ق.ظ | ۰ نظر


روشنفکران دینی و سنت گرایان واقعی مذهبی نشان داده اند که می توانند رابطه ای انتقادی

ولی سالم و بهداشتی داشته باشند و در شرایط حاضر نیزاین دو گروه میتوانند برای دفاع از


ماهیت رحمانی دین مبین اسلام وحمایت از حقوق شهروندان ایران با حفظ مواضع خود به صورت هماهنگ اما از دو

زاویه متفاوت به مبارزه با شبه بنیادگرایی دینی حاکم و افشای پیامدها و خطر تحمیل قرائت غیر دمکراتیک و قلب

ماهیت دین اسلام به مثابهی یکی از دو رکن فرهنگ و هویت ایرانی بپردازند.

وقایع دو ماهه اخیر، نمایانگر فرود تیغهای برهنه ی "بنیادگرای پادگانی" و خردگریز بر پیکره های هر دو نحله
سنتگرایان و نواندیشان دینی است.
بلافاصله بعد از اعلام نتایج غیر قابل باور برای انتخابات نیروهای امنیتی ونظامی نزدیک به آقای احمدی نژاد اقدام به
بازداشت گسترده روشنفکران دینی و اعضای احزاب منتسب به این تفکر کردند و در ادامه نیز وقتی مراجع سنتی اما
مستقل قم حاضر به تمکین از حکم اعلام آقای احمدی نژاد به عنوان ریاست جمهوری نشدند آقای احمدی نژاد با
معرفی آقای مشایی به عنوان معاون اول ریاست جمهوری و با تقدیرفراوان از وی عملا عدم ارسال پیام تبریک از
سوی مراجع را پاسخی هتاکانه و شدید داد.
فرآیند فوق با تداوم بازداشت ها و حذف و قلع و قمع رسانه های منتسب به روشنفکری دینی از یک سو و تحریک
مراجع و دینداران سنتی با معرفی وزرای زن برای کابینه ادامه یافت. ( برگرفته ازاخبار موج سبز آزادی 3/6/88)
من کاری ندارم مشایی چه آدمیه چون قبلا نظرم رو راجع به اون دادم ولی آیا واقعا ا.ن برای تحریک علما و دادن

پاسخ شدید به عدم ارسال تبریک ریاست جمهوری ایشان ، این عمل را انجام دادند ؟
اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید .
آیا واقعا انتخاب وزیر زن کار خوبی نیست ؟ ....... آیا واقعا ا.ن برای تحریک مراجع چنین انتخابی داشته اند ؟ ..... اگر این کار از سوی جناب موسوی انجام میشد ، با به به و چه چه همراه نمی شد ؟ ...
واقعا اگر قرار است ایرادی گرفته شود ، درست باشد ....
باید قبول کنیم همه به نحوی دارند اشتباه می کنند ، اصول گرایان از یک سو با انجام این دادگاهها و ارعاب و زندانی نمودن و اعترافات این چنینی و اصلاح طلبان با این حرکات بچه گانه و غریق گونه ، اگر واقعا هر دو قصد خدمت به مردم را دارند باید دست از این قشون کشی ها بردارند و بیش از این مایه آزار مردم نشوند ، بنشینند و گفتگو کنند . اگر واقعا خیر خواه مردمند . که من عقیده دارم هیچکدام دلشان به حال مردم نمی سوزد و هر کدام سنگ قدرت خویش به سینه می زنند . جوانهای مردم را به گناه تحت تاثیر گرفتن و جو زدگی دو ماه در زندان نگاه داشته اید که چه ؟ ....... این همه زندانی ، این همه کشته ، این همه بیمار روانی تحویل جامعه داده اید بس نیست ؟ ...... چه کسی تاوان قدرت طلبی های شما را باید بدهد ؟ ...... جان جناب رمضان زاده و جلایی پور و حجاریان همان قدر ارزش دارد که جان جوان تحریک شده از اینان در بند برای خانواده اش ، تئوریسین هستند که باشند ، جان ، جان است .....
امروز ملاقات جوانی در بیمارستان رفتم که ماشینی ناشناس با او نصادف کرده و بعد از پرت کردنش از محل حادثه گریخته، آن هم در خیابان حافظ با این ترافیک ، یکی نکرد شماره ماشین را بگیرد ، یک نفر دنبال ماشین نرفت و این جوان که از 6 سالگی سایه پدر را بر سرندیده و توسط مادرش به سن 22 سالگی رسیده فقط خدا همراهش بود که فقط پایش از هر دواستخوان نازک نی و درشت نی شکسته !!! و باید هزینه میلیونی بیمارستان را بدهد .
برای این مادر رنج کشیده جان فرزندش مهم نیست ؟ !! ....... جان جان است ، انقدر دم از جان آقای حجاریان نزنید .... همه ی انهایی که در زندانند الان یکسانند ، که آنها که سردمدار بوده اند ، گناهشان بیشتر و آنها باید پاسخ بدهند و از خودشان دفاع کنند .....
خدا گلسرخی را بیامرزد ........ این دادگاهها فقط و فقط مرا یاد دادگاه گلسرخی می اندازد .....
یاد فرمایش امام حسین (ع) افتادم که می گویند :
88/6/3

  • خانم معلم

پیرمرد و سالک

خانم معلم | سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۸۸، ۰۱:۰۰ ب.ظ | ۰ نظر
مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟
سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند
مرد گفت : به خوب جایی می روی
سالک گفت : چرا ؟
پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند
سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟
پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند
پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟
سالک گفت : ندانم
پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم
سالک گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم
پیر مرد گفت : ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی
سالک گفت : برای رسیدن شتاب دارم
پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند .
ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد
سالک گفت : ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟
پیر مرد گفت : پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند . از دروازه باغ که گذر کردند
سالک گفت : حقا که اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند
پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند
پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد
سالک روزی دگر بماند
پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت
سالک گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پیر مرد گفت : با اینکه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم
سالک گفت : بر شنیدن بی تابم
پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی
سالک گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالک گفت : این کار بسی دشوار باشد
پیر مرد گفت : آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود
سالک گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من کار
خویشتن را به تمام کرده بودم
پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای
سالک گفت : آری
پیر مرد گفت : اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالک گفت : آن یک نفر را من بر گزینم یا تو ؟
پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار ,او شهره است
سالک گفت : پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی
سالک گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود
پیر مرد گفت : نیک گفتی . اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن , می خواهم
بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟
سالک گفت : همان کنم که تو گویی
سالک رفت , به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت
مرد گفت : این سوال را از کسی دیگر مپرس
سالک گفت : چرا ؟
مرد گفت : دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند
سالک گفت : شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند
مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره کن
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد . هر آنکس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید
پیر مرد گفت : چه دیدی ؟
سالک گفت : خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت
پیر مرد گفت :
وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی که هستند نه آنگونه که خود خواهی ...

88/6/3
  • خانم معلم

فقط ما فرهاد کوهکن نداریم !!!

خانم معلم | سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۸۸، ۱۱:۲۶ ق.ظ | ۱ نظر

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه‌ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.

به گزارش «شفاف» بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
هفته پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.
این هم از نیروی عشق ..........
  • خانم معلم

دعا

خانم معلم | سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۸۸، ۱۲:۲۵ ق.ظ | ۳ نظر
داشتم جزء سوم قرآن رو می خوندم رسیدم به آیه هشتم آل عمران :






ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک انت التواب




این دعا همیشه ی همیشه وقتی توی قنوتم می خونمش ، اشکم رو در میاره ، و این بار هم ، باز با خوندنش اشکم در اومد ....... یه حس نزدیکی به خدا پیدا می کنم در عین کوچکی و عجز ....... از همه ی کلمه هاش لذت میبرم ...... از رحیم بودن خدا شرمنده میشم و انگار با هر بار خوندنش یه توبه است که دارم می کنم از گناهانی که انجام دادم .......... و انگار با هر بار خوندن این دعاست که رحمانیت و رحیم بودنش بر من جاری میشه ، انگار قلبم جلا پیدا می کنه با هر قطره اشکی که از چشمم خارج میشه .......



خدایا ، کمک کن توی این ماه بهتر و بیشتر بشناسیمت ، ما رو هم مثل خیلی ها که عاشقشون کردی عاشق خودت کن ، و بعد عاشقمون شو و بعد .......... خودت دیه مون شو که خودت گفتی :


من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته ..........



  • خانم معلم

من ، نماز ، حضور قلب

خانم معلم | سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۸۸، ۱۲:۱۸ ق.ظ | ۲ نظر

سر راهم از مدرسه به خونه ، مسجدی هست که دوستش دارم و اگه موقع اذان برسم اونجا معمولا میرم و نماز رو به جماعت می خونم ......

امروز یکی از اون روزها بود ....... تقریبا بعد از اذان رسیدم و چون فکر میکردم تا اذان خود مسجد هم گفته بشه من به نماز رسیدم ماشین رو سریع پارک کردم و وارد مسجد شدم ...
این همه اونجا رفته بودم متوجه طبقه دوم مسجد نشده بودم !! ....... مسجد کاملا پر بود و من مجبور شدم کفشم رو روی یکی از کفشهای درون جا کفشی بگذارم و بروم طبقه بالا ...... طبقه بالا سه اتاق تو در تو بود که انگار کلاسهای مسجد آنجا برگزار می شد ..... تمام اتاقها پر بود و من بالاخره در رکعت سوم به نماز رسیدم و جایی رو پیدا کردم و نماز را به امام جماعت اقتدا کردم ......
بعد از نماز همه نشسته بودند ، اما من به این فکر کردم این همه جمعیت الان بخواهند بلند شوند و بروند همه ی کفشها میریزد روی هم و دنبال کفش گشتن، می شود مصیبت ، بلافاصله بعد از پایان نماز از آنجا خارج شدم و دیگربا جماعت به دعا مشغول نشدم ....... بعد یاد این جمله دکتر افتادم که گفته بودند :

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .!!!!


88/6/2
  • خانم معلم

دل مشغولی های من ....

خانم معلم | يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۸۸، ۰۱:۳۵ ب.ظ | ۲ نظر
سال تحصیلی معاونین از اول شهریور شروع میشه ......... امتحانات شهریور و تدارک مهر !!! .... امروز بعد از گرفتن امتحان وقتی توی دفتر می خواستم برم یکی از بچه های سال آخر رو دیدم که با آرایش کامل ! توی راهرو ایستاده بود ....... با خنده بهش گفتم این چه قیافه ایه ؟ ...... مگه ماه رمضون نیست ؟ ...... در جوابم البته اونم با خنده ی کامل گفت : « تازه بهم گفته بودن شما توی مدرسه هستین این شکلی اومدم ، هم مانتوم رو نپوشیدم و هم اون شالم رو سرم نکردم !! » و تازه این در موقعیتی بود که مانتوش کاملا تنگ و کوتاه و شالی هم تقریبا سرش نبود !!! ..... گفتم تازه به هوای من اینجوری اومدی من نبودم چه جوری می یومدی؟ !!! .........

این مسئله منو تو فکر برد ، یعنی من اشتباه کردم که ترس بچه ها از من باعث شده مثلا مراعات بکنن .... آیا این اشتباه منه یا نه ؟ ....... با دوستی در میون گذاشتم گفت : تازه این بهترین قسمت ماجراست لا اقل کمی پرهیز کاری یادش دادی ..... کمی حیا کرده ..... عمق فاجعه اش اونجاس که بیرونش با مدرسه اش یکی نیست ....... واقعا داریم به کجا میریم ؟ ........ دین گریزی بچه ها رو تا کجا باید تحمل کرد ؟ ...... چه بلایی داره سر این بچه ها میاد .... دوستم می گفت ما نسل اول انقلاب لا اقل مطالب رو دیدیم ، حس کردیم ولی اینا فقط شنیدن و اونم نه به طور کامل ، ما میدونیم برای چی انقلاب کردیم و هدفمون چی بود ، اینا نه میدونن و نه می خوان که بدونن ( یاد فیلم خاک آشنا افتادم که پسره به دایی اش جواب میده که نسل ما درو هم نمی خواد بکنه !! ) ...... وقتی یه چیزی براشون جالبه تا وقتی جذابیتش رو داشته باشه دنبالش هستن بعد مورد جدیدی پیدا میشه و قبلیه میره کنار ..........
بچه ها مون از همه چی تهی شدن ....... نه از دین میدونن و نه از فرهنگ شون ....... دوستی کامنت گذاشته بودن در باره اینکه توی طوس لیدری نبود که نقاشی های اونجا رو برای بچه هاش توضیح بده ....... کشور بلغارستان چیزی نداره به خاطر یه شهر ساحلی جلب توریست می کنه ..... بعد کشور ما که مهد تمدنه ، با این همه جای دیدنی ( که حتی خود ایرانی ها هم از دیدن خیلی هاشون بی بهره اند ) باید به خاطر نبود امکانات از در امد های توریستی بی بهره باشه .........
بگذریم از درد دین گریزی می گفتم ، منه معلم وقتی نتونم کاری بکنم که اثر گذار باشم بود و نبودم به چه دردی می خوره ؟ ........ خدا نگذره از اونایی که نخواستن توی این سی سال لااقل کمی از محتوای واقعی دینمون به این بچه ها شناسونده بشه ...... درس های دینی که فقط به حفظ یه سری اعمال و احادیثی بپردازه که برای بچه ها جذابیتی نداره ، معلومه که وقتی وارد دانشگاه شد درس اندیشه اسلامی براش زجر اورترین درس محسوب میشه ! .......
بالخره یه روز حساب کتابی هست ، ما که سعی کردیم در حد خودمون کارهایی بکنیم که بچه ها رو با امچه باز به نظر خودمون به اسلام شباهتی داشت آشنا بکنیم ، شاید ما هم بیراهه رفته باشیم و ما هم درست راهنمایی نکرده باشیم ولی خود خدا میدونه که نهایت تلاش رو داشتیم ...... کی جوابگوی این همه جدایی بچه ها از دینه ؟ !! ........ این همه علما و روحانیون زبده ، به چه درد می خورن ؟ ... حتما باید رفت پای منبرشون نشست و تلمذ کرد تا چیزی آموخت ؟ !!! ...... این همه از خلاقیت دم میزنن خودشون چرا بیکار نشستن ......
میگن توی ژاپن برای کارمندها یه برنامه رایانه ای اکشن درست کردن که بعد از اتمام کار می تونن از اون استفاده کنن و توی این بازی عکس رئیس هر کارمندی وجود داره ، کارمند با زدن رئیسش دق و دلی اش رو می تونه سر رئیس خالی کنه و تخلیه بشه .....
اگه یه همچین چیزی برای ایرانی ها درست می کردن دلت می خواست دق و دلی ات رو سر کی خالی کنی ؟ ...... اصلا میشه یه نفر رو مقصر دونست ؟ ....... میشه یه گروه رو مقصر دونست دیگری رو کنار گذاشت ؟
بحث زندانها به عنوان مسئله روز مطرحه ....... آیا واقعا در زمان روسای جمهور قبلی زندانها گل و بلبل بود ؟ ....... بدبختانه همکاری دارم که برادرش رو به جرم نا کرده ای ( به قول خواهرش ) به عنوان اوباش گرفتن و الان چند سالی است که در زندانه ....... وقتی از ملاقات بر می گرده کلافه است چون یا می گه کف پاش رو انقدر زده بودن که نمی تونست راه بره یا بهداری زندان بود و یا ....... آیا هر بار زدن زندانی حدیه که در اسلام مقرر شده ؟
انقدر براش پرونده سازی کردن که خانواده اش نمی تونن به هیچ طریقی از زندان خلاصش کنن . من با مجرم بودن و یا نبودنش کاری ندارم ولی زندانی انسان نیست ؟ ! ...... قراره این زندان براش محل تربیت باشه ، نه جایی که وقتی برگشت با کینه ی بیشترکارهایی که حتی بلد نبود رو انجام بده ، متاسفانه از زندانهای عادی خیلی چیزا شنیدم ، اسم دانشگاه رو برای زندانها گذاشتن چون اگه چیزی بلد نباشه اونجا یاد می گیره و خیلی چیزهای دیگه که به قول رهبر چیزهایی هست که باید گفته بشن و چیزهایی هم هست که نباید گفته بشن و این چیزها فکر می کنم باید گفته نشن که حیا در جامعه محفوظ بمونه ......
خدا فقط بخیر کنه ....... فقط باید برای ظهور امام زمان (عج ) دعا کرد ، که با اومدنش جامعه اسلامی رو بر پا کنه ........جامعه ای که ظلم نباشه ، محروم نباشه ، عشق باشه و امید .......... 2/6/88
  • خانم معلم

در رمضان ، عشق را خدایی کنیم

خانم معلم | پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۸۸، ۰۴:۲۶ ب.ظ | ۳ نظر
ما آدما دوست داریم بندگی خدا رو بکنیم وچه فرصتی بهتر از ماه رمضان برای بندگی ......



این ماه ، ماه مهمونی خداست ، برای رفتن به مهمونی چکار کردیم ؟......


آیا آماده رفتن به این مهمونی هستیم ؟....

خوش به حال کسانیکه تو این ماه مهمونای خوبی باشن و صاحبخونه از داشتن شون راضی ،
 تا بازم بخواد دعوتشون بکنه ....!
خوش به حال اونایی که توی این ماه کمی به خودشون و عملکرداشون فکر می کنن .....
کاش تو این ماه بتونیم نیت هامون رو خدایی کنیم .....
به قول دوستی حتی اگه عاشق شدیم ، عشق رو هم خدایی کنیم !




فردا آخرین روز از ماه شعبانه ...... اکثر مردم به استقبال ماه رمضان می رن .... به یاد همه ی اونایی که به دعای ما نیازمندن باشیم .....


اللهم ادخل علی اهل القبور السرور،
اللهم اغن کل فقیر ،
اللهم اشبع کل جائع ،
اللهم اکس کل عریان ،
اللهم اقض دین کل مدین ،
اللهم فرج عن کل مکروب ،
اللهم رد کل غریب ،
اللهم فک کل اسیر ،
اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین ،
اللهم اشف کل مریض ،
اللهم سد فقرنا بغناک ،
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک ، اللهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر ،
انک علی کل شی قدیر.


88/5/29


  • خانم معلم

جرمت این بود که ......

خانم معلم | پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۸۸، ۰۸:۳۶ ق.ظ | ۰ نظر
مهدی مقیمی، شامگاه 7 تیر 1388 ، در حوالی مسجد قبا و پس از برگزاری
مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر در آن مسجد بازداشت شد.

علی رجبپور در نوشتهایش آورده است:
دوستی داشتم که همیشه خدا خنده از روی لباش محو نمیشد و همواره

آرامش خاصی در چهرهاش موج میزد. کافی بود یک شوخی یا لطیفهای
بگی تا صدای خندهاش بپیچه تو هوا. آستینهای بالا زدهاش برای وضو تو
نمازخانه دانشکده فنی که همیشه نماز اول وقت اونجا بود از یادم
نمیره. وقتی به من گفت فلانی فوق لیسانس مکانیک چه فرقی با لیسانس
میکنه؟ بهش گفتم تو فوق اثبات همون روابطی را که تو لیسانس ازشون
استفاده میکردی می خونی. بعدها خودش میگفت که این حرف باعث
شده تا فوق لیسانس بره یک رشته دیگه. رشته طراحی صنعتی را انتخاب
کرده بود. تو کنکور رتبه یک را کسب کرد ولی در نهایت رفت هلند تا
فوق لیسانش را اونجا بگیره. بعد که شنیدم که برگشته تعجب کردم. گفتم
که چرا برگشته؟ گفتند که گفته اونجا فقط واسه درس خوندن خوبه. واسه
زندگی باید برگشت ایران. باید تو همین جا کار کرد.
شنیدم که تو حوادث اخیر به جرم فیلم برداری متهم به براندازی نرم
شده! بهش گفتند تو رفتی هلند و آموزش براندازی دیدی! حالا هم توی
ردیف دوم دادگاه دیدم نشسته بود!
مسعود مسیح تهرانی، در نوشتاری دیگر در وبلاگ خود میگوید:
دوستی اتفاق عجیبیه که به آدم قوه قضاوت و تعمیم میده؛ نه اینکه
بدونی این قضاوتات صددرصد درسته، ولی با اطمینان قلبی میتونی بگی
که طرف آدم خوبیه یا اهل فلان برنامهها نیست، پس فلان اتهام بهش
نمیچسبه.
این موضوع لااقل در مورد یکی از دوستان برام صادقه. از چند هفته پیش
شنیده بودم که مهدی مقیمی بازداشت شده! اول که باورم نمیشد. چون
که فکر میکردم کاری هم از دستم برنمیآد خودم رو زدم به اون
راه. یعنی دوست نداشتم قطعی بدونم همچین چیزی اتفاق افتاده. بعد هم
فکر میکردم بر فرض اگه اینجور هم باشه، چند روزه آزاد میشه. قبل
مکه هم نشد پیگیری کنم و چون خبری هم نشنیدم، گفتم لابد موضوع
تموم شده. تو اونجا یکی تو فیسبوک کامنت گذاشت که برای مهدی هم
دعا کن. مثل آب سردی بود که روم ریختن. دوباره یادش افتادم. تهران
که اومدم گفتن کجای کاری، مهدی رو در دادگاه از تلویزیون نشون
دادن. وقتی سرچ کردم و عکساش رو دیدم بیشتر متأثر شدم.
من زیاد از سیاست سر درنمیآرم. اما میتونم همین الآن برم تو زندان و
پشت سر این آقا مهدی که بیش از یک ساله ندیدماش نماز بخونم. اینها
رو نوشتم که فقط از مهدی عزیز نوشته باشم. کاش بیش از این از دستم
برمیآمد.

اللهم فک کل اسیر


یکی دیگر از دوستان وی دروبلاگ ع.ش.ق نوشته است:
دوستی 10 سالهای که با مهدی مقیمی دارم، فرصتی برای من فراهم
کرده است که شاید بیش از هر فرد دیگری از نزدیک در جریان فعالیتها
و اعتقادات و اخلاقیات او باشم. دوستی ما از سال اول دبیرستان در
دبیرستان مفید شکل گرفت. بعد از آن در مهندسی مکانیک دانشگاه تهران
به مدت 5 سال دوست صمیمی بودیم و بعد از آن علیرغم سفر دو ساله
ای که برای فوق لیسانس طراحی صنعتی به هلند داشت، بازهم در ارتباطی
نزدیک و تقریبا روزانه بودیم.
خانواده مهدی یک خانواده مذهبی هستند. پدر بزرگوارش در پستهای
مختلف فرمانداری و استانداری و بعد از آن به عنوان رئیس ستاد مبارزه
با بحران کشور و معاونت عمرانی وزارت کشور خدمت کرده و بعد از
آن هم به دلیل خدمات گستردهای که مردم از او دیده بودند، به عنوان
نماینده خود (از خمین) در مجلس شورای اسلامی برگزیدند.
مهدی علیرغم اینکه در جمع دوستان شوخ و بذله گو است، اما در
اعتقادات دینی و رعایت حرام و حلال و مهمتر از همه اعتقاد شدید به نماز
اول وقت، شاید از دید خیلیها از جمله بنده حقیر که خود را مذهبی
میدانم، آدم سختگیری به حساب بیاید. دوستانی که مهدی را از نزدیک
میشناسند میدانند که هروقت دامنه خندههای دوستانه به غیبت از
فردی میرسید مهدی با ناراحتی سعی میکرد ما را از ادامه بحث
منحرف کند. حضور مستمر او در جلسات مذهبی و سخنرانیهای آیتالله
امجد و حجت الاسلام نیکاقبالی، توفیقی بود که شاید نصیب همه نمیشد.
مهدی در مهندسی مکانیک دانشگاه تهران جزو برترین دانشجویان بود و
علیرغم اینکه به دلیل معدل بالا میتوانست در فوق لیسانس مهندسی
مکانیک بدون کنکور ادامه تحصیل دهد، هم زمان با من تصمیم گرفت که
برای فوق لیسانس در رشته طراحی صنعتی ادامه تحصیل بدهید. از این رو
در عرض چند ماه تلاشمان را بر روی کنکور هنر متمرکز کردیم. استعداد
عجیب مهدی باعث شد که او در مرحله اول کنکور ارشد سال 85 ، رتبه 1
را کسب کند. دانشجویان طراحی صنعتی که 4 سال بر روی طراحی صنعتی
تمرکز دارند، بهتر متوجه میشوند که فردی که از رشته دیگر موفق به
کسب رتبه 1 در کنکور ارشد طراحی صنعتی بشود، حتما دانشجوی
برجسته و ارزشمند است.
در همان زمان به دلیل معدل بالا در مهندسی مکانیک و پروژه موفقی که
برای ویلچر جانبازان و معلولین اجرا کرده بود، موفق به کسب پذیرش از
یکی از بهترین دانشگاههای طراحی صنعتی جهان در دلفت هلند شد.
دوسالی که مهدی در هلند بود ما به دلیل کار مشترک بر روی وب
سایت طراحی صنعتی ایرانی و همچنین دوستی قدیمیای که داشتیم،
مرتب با هم در تماس بودیم. هرچند که جالبترین نکته ارتباطی ما بحث
بر سر مسائل دینی بود که مهدی به دلیل جو غیر اسلامی هلند با آنها
دست و پنجه نرم میکرد. آخرین روزهایی که در هلند بود تماسهای
زیادی با او داشتم و از قول خودم و اساتید دانشگاه به او توصیه میکردم
که برای دکترا در همانجا و یا کشور دیگری اقدام کند. اما مهدی تصمیم
قاطع گرفته بود که برای سربازی به ایران برگردد و پس از آن از دانش
خود برای راه اندازی پروژههای خلاقانه در ایران استفاده کند. فواره های
هوشمند موزیکال در شهر بیرجند و آبنماهای بزرگ شهر رودسر و باغ
موزه قصر، پروژههایی است که او توانسته بود مدیریت کرده و به اجرا
برساند.
مهدی پس از مراسم بزرگداشت شهدای هفتتیر دستگیر شد و اکنون
پس از یک ماه بیخبری و خون دل خانواده و دوستان و نگرانی از سلامتی
او، در دادگاه جرمش اعلام شده است: "فیلم برداری از شلوغیهای بعد از
مراسم!"
بعید است انسان عاقلی باور کند که این همه تحمل زحمت از سوی
زندانبانها و این همه ایجاد ناراحتی و ناامیدی در بین دوستان و
وابستگان و تحمل این همه فشارهای سیاسی فقط به دلیل فیلمبرداری
باشد! به نظر من شاید نگه داشتن او یک نوع بازی سیاسی با رئیس
کمیسیون عمران و نماینده اصلاحطلب مجلس باشد که تا جایی که من
پدرش را میشناسم، بدون درگیری در بازیها و قدرتطلبیهای
روزمره سیاسی، همواره خدمتگزار جمهوری اسلامی ایران به خصوص در
مواقع بحرانی بوده است.
وقتی سیاستمداران، بزرگان، علما، مراجع و اندیشمندان جامعه به مسئولان
حکومت اخطار میکنند که با این دستگیریها و زندانی کردنها و
شکنجه دادنها از انصاف خارج شده اند، شاید بعضیها هنوز عمق فاجعه را
باور نکنند. اما وقتی دوستی که در طی این ده سال لحظه به لحظه از
احوال شخصی و اعتقادات و استعدادهای مهدی خبر دارد برایتان
مینویسد، بدانید که ظلم بدی در حق ایران و ایرانیان و استعدادهای
ایرانی در حال صورت گرفتن است که کمترین بازتاب آن در سرنوشت
کشور، از دست دادن بسیاری از بهترین نیروها و استعدادهای مومن و
بی همتای ایران است.
این روزها هرکس که دستش به دهانش برسد، در حال گریز از ایران
است. حتی با خودم میگویم دوستانی که سالها پیش رخت سفر بستند،
شاید ناآگاهانه پا در راهی گذاشتند که سعادت دنیوی و اخروی آنها را
در پی داشته باشد. اینجاست که غصه کسانی مثل مهدی مقیمی که با
دیدن کشورهای آباد غربی، به امید اصلاح به وطن برگشته اند، در دل
انسان دردناکتر مینماید.
مهدی جان، امیدوارم کسانی که برای تسویه حسابهای سیاسی، تو را
واسطه اهداف دنیوی خود قرار دادهاند، طعم عدالت خداوند را در دنیا
بچشند تا بلکه قبل از برپا شدن روز جدا شدن روسفیدان از روسیاهان، به
مسیر عدالت بازگردند. امیدوارم تو هم به دلیل مسیر و نیت صادقانهای
که برای زندگیات در نظر گرفته بودی، نزد خداوند متعال و ائمه
معصومین روسفید باشی.
حفظ نظام به هر قیمتی ؟!!!

  • خانم معلم