گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


تعبیر نیامدنت

خانم معلم | جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۳ نظر


این دود ِ معطر به گریه ام میاندازد 

                                         و تعبیر باران 

                 گاه 

                                     جز دیداری دوباره نیست 

      باز هم اسپند برآتش 

                                                  باز هم انتظار و باز هم انتظار 

آن قدر که نمی آیی 

                                     وباران 

                                                     گاه 

                                                                     تعبیری جز مرگ ندارد ...

 

                                          

                                                       « حمید رضا شکار سری »


پ.ن: چه حس ِ خوبی است وقتی فکر کنی پس از پایان ِ دیدار، صاحبخانه برای بدرقه ات می آید و بگویی اش : شما بفرمایید . مهمان دارید ما که خانه زادیم راه را بلدیم ...

چهارشنبه قم و جمکران نایب الزیاره بودم ...

 

  • خانم معلم

من یک مادر هستم !

خانم معلم | سه شنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۴۳ ب.ظ | ۲۳ نظر

روی نیمکت نشسته بود. روسری مشکی کوتاهش را خیلی مرتب گره زده بود . مقداری از موهای سپیدش روی پیشانی خودنمایی می کرد . خیلی شق و رق نشسته و پاهایش را روی هم انداخته بود .طرز نشستنش نشان میداد باید از یک خانواده ی نجیب و با اصل و نسب باشد . مانتوی طوسی سیرِ بلندش با آن موهای سپید و روسری مشکی ،جلوه ی یک مادر بزرگ ِ دوست داشتنی ِ بسیار باشخصیت را به او داده بود . تقریبا حواسم بیشتر پی او بود تا بازی بدمینتون خواهر زاده هایم .خیلی خوب بازی می کردند و همه ی کسانی که روی نیمکت ها نشسته بودند سرهایشان مرتب از این سو به ان سو می رفت  .

نیمکت ِ ما تقریبا جای نشستن نداشت ولی روی نیمکت ِ او فقط زن ِ جوانی نشسته بود که با دختر ِ کوچکش به پارک امده بودند . دختر سوار ِ سه چرخه بود و دور حوض ِ وسطِ پارک می چرخید و مادر هر گاه او به نزدیکی اش می رسید برایش دست می زد و تشویقش می کرد . در هر دور رفت و امد دخترک ، پیرزن هم لبخندی بر لبهایش می نشست . به یاد ِ مادر بزرگم افتاده بودم . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . سر وصدای خواهر زاده های دو قلویم حواسم را گهگاه پرت ِ خودشان می کرد مرتب غر میزدند که : « خاله ! بلند شو ... همش نشستی ؟! پاشو کمی با ما بازی کن » منهم  لبخندی تحویلشان میدادم و میگفتم:« فعلا که شماها شدین سوژه ی ملت ، من بیام من سوژه بشم ؟!!! » و با این حرف از زیر بار ِ بازی کردن با آنها در می رفتم .

تقریبا دور حوض خالی بود . ناگهان دو پسر ِ جوان با یک توپ والیبال آمدند کنار حوض و دست به کار تقریبا جدیدی زدند که تا بحال برایم  دیدن چنین صحنه ای سابقه نداشت . یکی یک طرف حوض ایستاد و دیگری در طرف دیگر و با هم شروع کردند به بازی کردن . انگار میخواستند ضرب دست هایشان را قوی کنند !! ...

چند توپ رد وبدل کردند . تقریبا همه ی حواس ها متوجه آنها شد . زن ِ جوان ، دختر بچه اش را کنار کشید . خواهر زاده هایم دست از بازی کشیدند و تقریبا آنها تنها میان دارانِ زمین بودند . خیلی خوب بازی میکردند . نگهان یکی شان توپ را که فرستاد طرف ِ روبرو نتوانست توپ را مهار کند و با ضربه ای توپ به عقب پرتاب شد و دقیقا به صورت پیرزن اصابت کرد . نمیدانم تا بحال چنین حالی به شما دست داده یا نه . همه انگار شوکه شدند . نمیدانستند چه باید بکنند . پیرزن به عقب افتاد و سرش به نیمکت خورد . زن ِ جوان همانجا نشسته بود و نمیتوانست تکان بخورد فقط جیغ می کشید . پسری که توپ را زده بود دوان دوان به سمت پیرزن رفت . اما انگار توان دست زدن به او را نداشت . ترسیده بود یا مسئله ی محرم و نامحرم مانعش بود ، نمیدانم. من هم یک آن شوکه شدم و توان حرکت نداشتم . ولی بلافاصله بلند شدم . سمت پیرزن رفتم . نفس میکشید . صدایش کردم . توان باز کردن چشمهایش را نداشت . خواستم سرش رابلند کنم ترسیدم گردنش مشکل پیدا کرده باشد . پرسیدم خوبید ؟ جوابی نداد . به  خواهر زاده ام گفتم برو سریع یک لیوان آب بیاور . از گردن نگه اش داشتم کیف پارچه ای ام را روی نیمکت و زیر سرش گذاشتم و به آرامی روی نیمکت خواباندمش . زن ِ جوان هنوز مات بود . از جایش بلند شد تا پاهای پیرزن را دراز کند . خانم های دیگری که بودند امدند و هر کدام توصیه ای داشتند . فقط به همه بلند گفتم از دورش دور شوند تا بتواند بهتر نفس بکشد . پیرزن چشمش را آرام باز کرد . نفس راحتی کشیدم . پرسیدم خوبید ؟ جایی تان درد نمی کند ؟ دستش را بلند کرد تا بتواند مرا بگیرد وبلند شود . نمی توانست سرش را حرکت دهد . دورمان ازدحام زیادی شده بود . نگاهش که به جمعیت افتاد شرم کرد . خواست بلند شود که باز نتوانست حس کردم میخواهد لباسش را ، پایش را مرتب کند . گفتم همه چیز مرتب است نگران نباشید . دستش را به سرش برد برای اینکه ببیند روسری اش سرش هست یا نه . دلم میخواست گریه کنم . همه ی اینها در عرض چند دقیقه اتفاق افتاده بود . گوشی رابرداشتم و به  اورژانس زنگ زدم . آدرس را پرسیدند واینکه شما چه نسبتی با او دارید و شماره ام را گرفتند و گفتند ماشین میفرستیم . حال پیرزن بهتر شده بود منتها هنوز توان بلند کردن سرش را نداشت . پرسیدم به کی زنگ بزنم تا همراهتان به بیمارستان بیاید ؟ نگاهی کرد و هیچ نگفت . گفتم مادر ! همسرتان ، دخترتان  ،پسرتان باید یکی از نزدیکانتان همراهتان بیاید بیمارستان . گفت نیازی نیست دخترم . خوب می شوم . نیازی به بیمارستان نیست .

دو پسر میخکوب شده بودند . اگر هم می خواستند بروند مردمی  که دوره مان کرده بودند اجازه نمیدادند. زن ِ جوان با دخترش از آنجا دور شد . خواهر زاده هایم خداحافظی کردند و رفتند . مردم هم کم کم پراکنده شدند . دیگر این اتفاق سوژه ی جالبی نبود . حال ِ پیرزن بهتر شده بود.

آمبولانس آمد . تکنسین شان سریع پیاده شد . اول شرح ماجرا را برایش گفتم و بعد مشغول وارسی گردن پیرزن شد و سوالاتی پرسید . فشارش را گرفت . چشم هایش را معاینه کرد . گفت چشمم تار میبیند  .مرد گفت بهتر است بیمارستان برود تا از گردن و سرش عکس بگیرد ویک نوار مغزی هم بدهد . دوباره پرسیدم مادر ! به کی زنگ بزنم ؟ ! .. گفت : مادر ! کسی را ندارم . همسرم فوت کرده و تنها زندگی میکنم . پرسیدم فرزند ندارید ؟ گفت : نه . " نه "اش برایم مانند " آره " ای بود که ای کاش " نه " بود . از شان پرسیدم کدام بیمارستان میبرید؟ گفتند : نزدیکترین بیمارستان به اینجا ... پرسید:  دفترچه ی بیمه دارید ؟ پیرزن گفت نه .

تصمیم گرفتم خودم همراهش بروم . یکی از کسانی که اطرافمان بود به 110 زنگ زده بود . از 110 هم امدند و شرح ما وقع را گفته بودند . دو جوان داشتند از ترس می مردند . گفتم چیزی نیست . این پیرزن هم رضایت میدهد . نگران نباشید . همان مردمی که محو بازی شان بودند تازه یادشان افتاده بود که اعتراض کنند و می گفتند : مگر اینجا جای این نوع بازی هاست ؟ زن و بچه ی مردم اینجا راه میروند و ....

خسته بودم . برانکارد آوردند که پیرزن را رویش بگذارند تا به بیمارستان برویم . گفت نمی آیم . گفتم مادر خطرناک است شاید خون در سرتان جمع شده باشد .  خندید و گفت مهم نیست . مامور 110 نزدیک امد و گفت : مادر این دو جوان را به کلانتری میبریم و امشب بازداشت هستند .بهتر که شدید به کلانتری بیایید و اگر خواستید رضایت بدهید . پیرزن نگاهشان کرد . گفت رضایت میدهم کلانتری نبریدشان . گفتم مادر بگذارید بعد از بیمارستان به کلانتری میرویم گفت : نه بیمارستان میروم و نه کلانتری . و با کمک من نشست . گفت : کمی دیگر حالم بهتر می شود وبه خانه ام  میروم . ماموارن امبولانس مردد مانده بودند . گفتم بروید، نمی آید . فرمی را به من و پیرزن دادند که امضا کنیم . فرم را امضا کردیم و رفتند . مامور 110 هم رفت . مردم رفتند . پسرها ماندند . از پیرزن تشکر کردند و گفتند ماشین داریم . بیایید شما را تا خانه برسانیم . قبول نکرد . گفت راه ِ خانه ام ماشین خور نیست . آنها هر چه اصرار کردند بمانند قبول نکرد . هوا دیگر کاملا تاریک شده بود . مانده بودم که چه میخواهد بکند . به من هم گفت شما خیلی زحمت کشیدید شما هم بروید . من خودم میروم . گفتم امکان ندارد . تا خانه همراهتان می آیم . خواست بلند شود. دستش را گرفتم آرام بلند شد ولی تعادل نداشت . دوباره نشست . کمی آب خورد . اشکش جاری شد . دلم سوخت . ولی فقط سکوت بین مان بود . میدانستم دردی دارد که گفتنی نیست . هیچ نپرسیدم . بلند شد .راه افتادیم ارام به سمت خانه اش . پارک را تمام کردیم . از خیابان رد شدیم . کمی جلوتر سرای سالمندان بود . اشاره کرد آنجاست . دو سال است که اینجا هستم . قلبم درد گرفت . اشکم سرازیر شد . گفت همسرم وکیل پایه یک دادگستری بود . وضع مان خوب بود .خودم تحصیلکرده ی انگلیس هستم . اما همسرم بیمار شد . بیماریش صعب العلاج بود . خرجش کردم . دو دختر دارم و دو پسر . تا پدرشان سالم بود خوب بودند پدرشان که مریض شد از دورمان رفتند . وقتی دیگر دیدم توان نگهداری از او را ندارم گفتم بیایید پدرتان را به آسایشگاه ببریم من توان نگهداری از او را ندارم . دختر بزرگم که دو فرزندش الان مهندس هستند و من انها را بزرگ کرده بودم گفت : « ما نداریم ، خانه ات رابفروش و خرجش کن » . گفتم چطور راضی می شوید خانه ای که در آن زندگی میکنم را بفروشم ، مگر شما و فرزندانتان را در این خانه بزرگ نکرده ام ، مگر به گردنتان حق ندارم ؟ گفتند : میخواستی نکنی ، خودت لذتش را بردی !! . پسرهایم خارجند . به انها گفتم . گفتند خودمان در خرج خودمان مانده ایم . همسر دختر دومم نمایشگاه ماشین دارد .بچه ندارند . یک سگ گرفته اند و تمام ِ زندگی شان شده همان سگ . خانه ام را فروختم و پول آسابشگاه همسرم را دادم  . همسرم فوت کرد . بقیه پول هایم را بابت ارثیه شان از من گرفتند و سهم من از تمام زندگی ام ، شد این خانه ی سالمندان. حالا چه اصراری است که زنده بمانم ؟

نمیدانستم چه بگویم . فقط اشک ریختم . نگهبان او را ازمن تحویل گرفت . جریان رابرایش گفتم . سری به تاسف تکان داد و گفت : مواظبش هستیم . پیرزن را بغل کردم و بوسیدم .بوی مادر بزرگم را میداد . گفتم : دوباره به دیدنتان می آیم . مواظب خودتان باشید . خندید و رفت . خنده ای که انگار میگفت دیگر مرا نخواهی دید .

هفته ی بعد وقتی به سراغش رفتم ، نگهبان گفت : فردای همان روز در اتاقش سکته کرد و از دنیا رفت . 

  • خانم معلم

و صبح ...

خانم معلم | دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۸:۲۸ ب.ظ | ۰ نظر

سحر 

از پهلوی چپ به راست می غلطیم 

برگلدسته ها می خوانند :

« اسمع ! افهم ! » 

ولی کسی تکانمان نمی دهد 

و صبح به شکل هولناک خود محشور می شویم ...



«حمید رضا شکار سری »

  • ۱۰ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۸
  • خانم معلم

کلا سیعلمون

خانم معلم | دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۳۸ ب.ظ | ۰ نظر



من هم درست مثل شما بودم 

تا همین چند دقیقه پیش 
درست مثل شما باورم نمی شد 
- « چرا این قدر تکانم میدهی پسر ؟ 
می شنوم 
من از تو بهتر می شنوم »

نمی شنیدم و باز تکانش می دادم 
راستی ته ِ ان گودال 
من تکانش میدادم 
یا پدرم مرا ؟ 


آقایان ، خانم ها !
من هم درست مثل شما باورم نمی شد 
و خرماها را با خنده های بی خیال می خوردم 
تا این که ته آن گودال 
پدرم تکانم داد 
                    یا من پدرم را ؟!!




«حمید رضا شکار سری »

  • ۱۰ تیر ۹۲ ، ۱۳:۳۸
  • خانم معلم

کی میاد افطاری بدیم ؟ (3)

خانم معلم | شنبه, ۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۰۴ ب.ظ | ۱۵ نظر



« اِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتینُ »

ذاریات/58

 

                               بیاییم بر لبِ خانواده ای خنده بنشانیم . 


خداوند می فرماید: 


أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاء وَیَقْدِرُ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ

آیا ندیده‏اند که خدا روزى را براى هر که بخواهد فراخ و [یا] تنگ مى‏گرداند؟ همانا در این [فراخى و تنگى‏] براى مردمى که ایمان آورند نشانه‏ها و عبرتهاست.
 روم/ ۳۷

 

  • خانم معلم

فاصله

خانم معلم | جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۱۴ ق.ظ | ۷ نظر

     


                          لحظه های دوری را با 

                                        با ساعت شنی میشمارم

                                                                یک صحرا گذشته است ....

                           عمر من

                                          دیگر قد نمی دهد

                                                                 بگو سفرت کوتاه بیاید ....


                                                                                                           «احسان پرسا »



امام سید علی حسینی خامنه ای مدظله العالی

بهشتی یک ملت بود برای ملت ما 

« امام خمینی قدس سره »



  • خانم معلم

کمی بخندیم !

خانم معلم | سه شنبه, ۴ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۴۰ ب.ظ | ۱۵ نظر



عیده  هنوز و میشه کمی بخندیم ...بعضی ها هم کمتر ایراد بگیرن که میایم اینجا غصه مون میگیره ...ارمینه فکر نکنه با اونما (خنده)

ببخشید که بعضی کلماتش زیاد مودبانه نیست . 


1.

ای کاش ازدواج هم مثل انتخابات بود
چندتا نامزد توسط مادرمان تایید صلاحیت میشدند
میومدند از هنرها و برنامه هاشون میگفتند بعدش منم سر فرصت با بصیرت و آگاهی همسرمو انتخاب میکردم و هر ۴ سال یکبار حماسه دیگری می آفریدیم


2.

بچه که بودم زنگ زدم ۱۱۸ فوت کردم بعد خانومه گفت تلفن شما کنترل میشه بیب بیب بیب …جاتون خالی داشتم سکته میزدم ، سریع قطع کردم ، سیم تلفنم کشیدم ، رفتم بیرون در خونه رو هم قفل کردم !فقط کم مونده بود از کشور خارج بشم !!!


3.

مردی از همسرش پرسید : عزیزم دوست داری امسال برای سالگرد ازدواجمان کجا بریم؟زن : اااااممم ، یه جائی که من تا حالا نرفتم ، چی میگی ؟مرد : عالیه عزیزم ، نظرت راجع به آشپزخانه چیه؟ !!!!!

طبق آخرین اخبار شیر مرد مذکور کماکان در راهرو سکونت دارد


4.

امروز به این نتیجه رسیدم که هر وقت میرم کارواش همه پرنده ها اسهال میگیرن


5.

معلم به شاگرد میگه :من دویدم تو دویدی او دوید مال چه زمانیه؟؟؟؟شاگرد :مال زمانی که یارانه هارو میریزن به حساب!!!!


6.

ﺯﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ 

ﺷﻮﻫﺮﻩﮔﻔﺖ ﻭﻝ ﮐﻦ ﺑﻌﺪﺍ ﻗﻀﺎﺵ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﻢ 

ﺯﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽﺷﺮﻉ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﻧﯽ 

ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽﺷﺮﻉ ﮔﻔﺘﻪ ۴ ﺗﺎ ﺯﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﮕﯿﺮﻣﺎ 

ﺯﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺧﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺨﺸﻨﺪﺳﺕ!


7.

من توی هفت آسمون یه ستاره داشتم…راه شیری رو که می خواستن احداث کنن، افتاد تو طرح.هیچی دیگه! الان هم در خدمت شماییم!


8.

رفیقم وسط دانشگاه دستش تو دماغــشه

یه ساعت بهش زل زدم بلکـــه خجالت بکشه

برگشته به مــن می گه ممد تو بــرو من کارم تموم شـد میام !!!


9.

این پفک جدیدا رو تف میزنی نمیچسبن به هم .از قصد اینجوری ساختن تا تفریحاتمونو ازمون بگیرن .کار آمریکاس کاملا مشخصه!


10.

قبلا بچه پولدارا لباس مارکدار میخریدن ،

ولی الان فقط بچه پولدارا لباس میخرن


11.

شنیدین میگن آدم تو دستشویی فکرش بیشتر کار میکنه ؟!؟

پس 

دانشمندا ذاتا اسهال بودن


12.

با بعضى از آدم ها باید رفت ماهى گیرى…. از بس که کرم دارن…!!!


13.

بیاین صادقانه اعتراف کنید اولین بار کلمه ” بالاخره” رو چطوری خوندین؟


14.

هر وسیله ای که مامانت جمع می کنه حتما گم می شه

بهش هم میگی میگه من دست نزدم همونجا گذاشتم !


15.

ﺍﯾﻨﺎ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﺍﯼ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻫﻮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﻦ

ﺣﮑﻢ ﻫﻤﻮﻧﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻥ ﻭﻟﯽ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﻓﻄﺎﺭ ﺩﻭ ﻟﭙﯽ ﻣﯽ ﻟﻨﺒﻮﻧﻦ


16.

ایوب را گفتند صبر از که آموختی؟

تاملی کرد و فرمود ، محسن رضایی…


17.

یکی از فانتزیامم اینه بدونم اونایی که کرم عصاره حلزونو واسه طراوتو شادابی پوستشون استفاده میکنن اگه روزی خمیر دندون عصاره کرم خاکی جهت جلو گیری از پوسیدگی دندونا هم به دست کارشناسان ایرانی تولید بشه ایا حاضر به استعمال ان هستن؟!!!



همیشه شاد باشید .

  • خانم معلم

در حسرت نگاهی ...

خانم معلم | جمعه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۳۵ ب.ظ | ۲۱ نظر

آن شب

همه در ترافیک ِ ماشینها مانده بودند ، 

من در ترافیک ِنگاه ها به تو ...




طلبه بود و از اهالی مزینان . یکسال طلبگی کرده و تابستان سال بعد ،عشق به ولایت در تنش افتاد ه بود . منتظر بود تا امتحانات تمام شود و به ولایت بر گردد . دلش برای همه ی خویشاوندان ، برای باغها ، دیوار ها ، درخت ها و ... تنگ شده بود . خدا خدا میکرد زودتر بتواند راهی شود . میخواست به جایی برود که همه او را می شناسند ، میبینند که تغییر کرده ، عربی حرف میزند ، منبر میرود ، قران میخواند و معنی میکند ، روایت میخواند و این ملا کریم ، همان ملا کریم سابق نیست . 

تمام دنیا برایش لبخند نوید و نوازش شده بود و زندگی سیر و سیراب و دیگر هیچ کمبودی نداشت . خیلی هم آدم معتقد و مقدسی بود . روزی از مدرسه پیش عالمی میرود تا از « دیگه انشا الله تا هفته ی بعد درسها تمام می شود و باید همین روزها بلیط بگیرم و ...» بگوید که ناگهان با لحن جدی و با قیافه ای که آثار ترس و تزلزل در ان خوانده می شد گفت : 

" میترسم ، خدا نکند ، میترسم در همین چند روز یکمرتبه امام زمان عجل الله تعالی فرجه  ظهور فرمایند ، آنوقت .... دیگر ما مثل اینکه نمیتوانیم برویم مزینان " *


* برگرفته از کتاب " انتظار "دکتر شریعتی چاپ 56  به مناسبت سالگردش . روحش شاد (با کمی تخلیص)




جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن



  • خانم معلم

جام زهری دیگر ...

خانم معلم | شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۴۵ ب.ظ | ۴۰ نظر

«کاش گرافیک میدانستم و به جای 598 مینوشتم 24 خرداد »




سال 67 وقتی قطعنامه ی 598 از رادیو اعلام شد ، همه مات و مبهوت مانده بودند. همه میگفتند چرا الان  ؟ !! الان که ما پیروز جنگیم ، الان که کاملا برتری مان را به دنیا نشان داده ایم ، الان که با یک حرکت کاملا میتوانیم اقتدار خودمان را به جهانیان اثبات کنیم ، اخر چرا حالا ؟ !! 

همه مبهوت مانده بودند . هیچکس نمیدانست چه دستی « جام زهر » را به امام نوشاند . همه چیز هایی گفتند و عبرت نگرفتند و امام از بین مان با دلی آرام رفت .


و اینک پس از گذشت ده روز از سالگرد امام ِ عزیز مان  باز همان دستها همه را مبهوت کرده اند . در شرایطی مشابه  در زمانی که اقتدار ملت ایران در جهان به اثبات رسیده است ،اکنون باید نوشیدن ِ « جام زهر » ی دیگر را به تماشا بنشینیم . اما آیا « من » و « ما » و « انها !! »  مقصر نبودیم و نبودند ؟! ... 


در آخرین ساعات فکر میکردم ، جلیلی به نفع قالیباف با توجه به شرایط موجود کنار برود . گرچه الان برای گفتن ِ این حرف ها دیر است اما تاریخ تکرار می شود . شاید این ها درس عبرتی باشد برای آیندگان . هاشمی میدانست باید چه کند . عارف با ان همه اطمینان بخاطر در خواست خاتمی به نفع روحانی کنار کشید . اما دریغ از این اصولگریان . کاش اتحاد را از اصلاح طلبان و کارگزاران یاد بگیریم در شرایط حساس . 

بازی خوردیم . دستت درد نکند جناب ولایتی . شنیده بودم چقدر به ائمه ی بقیع احترام گذاشته بودی همان زمان که در کنار رهبرت جناب هاشمی ، وارد بقیع شده بودی . فکر میکردم منیت در تو نیست ، فکر میکردم دلت شور انقلاب و اسلام را می زند . کنار نکشیدی . تو دیگر چرا ؟!! چقدر راحت بخاطر دنیای دیگران آخرتمان را می فروشیم ... هیهات !!!


حالم خوش نیست . کاش اتفاقی بیفتد ... 

واقعا تاریخ تکرار می شود . این ما هستیم که عبرت نمی گیریم . 



فرزاد جمشیدی مرغ سحر های ماه رمضان از تلویزیون خداحافظی کرد . 


  • خانم معلم

می خواهم خودم راه بروم ...

خانم معلم | جمعه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۲۴ ب.ظ | ۹ نظر


تازه راه افتاده بود ، در سراشیبی یکی از قسمت های پارک ملت گازش را گرفته بود و بی ترمز میدوید . اجازه نمیداد کسی دستش را بگیرد ، میخواست مستقل باشد ، میخواست روی پاهای خودش راه برود ، نمیخواست کسی کمکش کند ... کسانی که در آن قسمت ِ پارک نشسته بودند ،محوش تماشایش شده بودند و لبخند میزدند . بعضی نگران بودند زمین بخورد ، خانمی دوان دوان سمتش رفت تا او را بگیرد . بعضی بی خیال بودند ولی خوشبختانه کسی سنگی جلوی پایش نیداخت تا زمین بخورد !! 

گاهی می ایستاد ، به اطرافش نگاهی میکرد و بعد دوباره راه می افتاد . پدرش ، پشتش راه میرفت ، یا کمی جلوتر منتظرش بود تا او را بگیرد که زمین  نخورد . بالاخره سراشیبی تمام شد و به بخش مسطح پارک رسید و همه نفس راحتی کشیدند وبرایش دست زدند . مبهوت نگاهشان کرد . کار مهمی کرده بود؟!!! 



پدر ِ این سرزمین مواظبش باش تا زمین نخورد  ...



پ.ن : خدا قوت هموطن . امروز در طول مسافرت وقتی به حوزه های رای گیری نگاه میکردم صف های طویلی از مردم را دیدم که آرام و مشتاق منتظر بودند تا رای بدهند . چشم دشمنان کور . حتی اگر سلیقه هامان یکی نباشد ، اما سرنوشت کشورمان برایمان اهمیت دارد . 


انشا الله هر شخصی ریاست قوه ی اجرایی این کشور را در دست می گیرد ، هدفش بالندگی و سرفرازی آن باشد و بس . 



بامید ایرانی آباد ،مقاوم و مقتدر  ... 



پ.ن 2 :  شنبه نوشت : 


قال الصادق علیه‌السلام:


حیرانم از کسی که در دام خدعه و نیرنگ گرفتار آمده، ولی به گفتن این قول خداوند پناه نمی‌برد که ; 


«افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» 


زیرا، خودم از خداوند عزوجل شنیدم که پس از آن می‌گوید:

«پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ می‌کردند، حمایت فرمود» . (مؤمن (40) : 44 )


از خدا می خواهیم که ایشان پیرو ولایت و در خط رهبری حرکت نمایند و به انچه وعده نمودند عمل نمایند . چون این حرکت مردم نشان از بی اعتمادی ایشان به عملکرد جناب احمدی نزاد در این دوره ی دوم دارد . 

امیدوارم که کشور دو قطبی نشود و همه همچنان در زیر لوای رهبری ، مقاوم به حرکت خویش ادامه دهند .



مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصیبٌ مِنْها وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ مُقیتاً( نساء - 85 )

هر کس وساطت پسندیده ای ( در هر امر خیری در نزد خدا یا مخلوق ) انجام دهد او را بهره ای از آن ( پاداشی در دنیا یا آخرت ) خواهد بود ، و هر کس وساطت ناروایی ( در هر امر باطلی یا در حق شخص ناشایسته ای ) انجام دهد او را نیز نصیبی از ( گناه و وبال ) آن خواهد بود ، و خداوند همواره بر هر چیزی توانا و نگهبان است.


  • خانم معلم