گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


واسمع ندایی ...

خانم معلم | سه شنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۸ ب.ظ | ۱۴ نظر




الَهِی إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ

خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست‏به دامان عفوت می‏زنم.و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت‏بازخواست می‏کنم.


وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّکَ

اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی ، فریاد میزنم آنجا واعلان می کنم به اهل جهنم که تو را دوست دارم که عاشق توام ، که دست از دامنت نمی کشم .



این فراز از مناجات شعبانیه مرا به یاد دعای کمیل می اندازد ، آنجا که حضرت امیر می فرمایند :

الهی و سیدی و مولای وربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ، وهبنی صبرت علی حر نارک ، فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک ، ام کیف اسکن فی النار و رجایی عفوک فبعزتک یا سیدی و مولای اقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لاضجن الیک بین اهلها ضجیج الاملین و لاصرخن الیک صراخ المستصرخین و لابکین علیک بکا ء الفاقدین و لانادینک این کنت یا ولی المومنین و یا غایه آمال العارفین  و یاغیاث المستغیثین و.....ام کیف یتقلقل بین اطباقها و انت تعلم صدقه ، ام کیف تزجره زبانیتها و هو ینادیک یا ربه (دقیقا این بخش از دعای کمیل اوج سمفونی کمیل است .)*

آنچنان در معشوق غرق می شود ، آنچنان از خود بیخود می شود که فریاد میزند ،  و می گوید که چگونه این بنده ی خطاکار که امیدش به رحمت توست در آتش می ماند و شراره های اتش او را احاطه میکنند و تو ضعفش را میدانی و به زنجیر کشیده می شود و تو را یا رب ، فریاد میزند ...

هیهات که هرگز چنین گمانی به فضلت نمیرود و اینجا کمی از اوج پایین تر می آید و می گوید خدایا خود گفته ای که جهنم را از کافران پر خواهی نمود و خود فرمودی که ...تا میرسد به این آیه که ، افمن کان مومنا کمن کان فاسقا ، لا یستوون ...


امیدم به همین دعاهاست ، امیدم به اخداست . اگر صالحانش چنین او را می خوانند و چنین می گویند پس من نیز فریاد می زنم :

خدایا بنده ای خطاکارم ولی میدانی صدق ام را . میدانی دوستت دارم و خود این بنده را خطاکار ، فراموشکار ، عصیانگر و ... آفریدی پس میدانی چه هستم و میدانی گرچه پایم را از صراط مستقیمت به چپ و راست نهاده ام اما همان عشقم ، همان ایمانم به تو مرا به صراط مستقیم باز میگرداند و این تمام ِ امید من است. 


خدایا ما را به چشم کسی نگاه کن که به سوی خود خوانده ای ،اگر غبار خطاهایم باعث شده از چشمت بیفتم و چشمت را بر من ببندی ، به دلم نگاه کن ، به شفافیت توکلم وبه زلالی امیدم . 

خدایا دست های خالی ام را ناامید برنگردان که مسئلت تنها از درگاه تو سزاست .


خدایا مرا از آنانی قرار ده که تورا در هیچ کاری ، در هیچ حالی ، در هیچ زمانی از خاطر نمی برند و پیوسته در وجودشان جریان داری ...

خدایا میدانی چه هستم . ناامیدم مکن ...


الهی هب لی کمال الانقطاع الیک ...


ماه شعبان است و اعیاد بزرگ ِ شعبانیه در پیش .میلاد میوه ی دل ِ زهرا و علی که سلام خدا بر انان باد ،  و پرچمدار کربلا ، ولادت سید الساجدین امام زین العابدین و نیز جوان برومند کربلا حضرت علی اکبر علیه السلام .

کاش این میلادها هم بهانه ای باشد برای یاداوری شان . حسین ( علیه السلام ) تنها در کربلا نبود . حسین( علیه السلام )  در تمام دوران زندگیش الگو بود و ما فقط از عاشورا می گوییم که البته اوج بندگی ایشان است .


اعیاد بر همگان مبارک باد

انشا الله که همیشه در جشن وسرور باشید .


پ.ن : 

قصدم به سطح کشیدن دعا در حد ِ یک سمفونی نیست ولی از انجا که خصوصیات یک سمفونی را میتوان در ان یافت وحالت فراز وفرودی چون سمفونی دارد با بخش هایی مجزا و گفتگویی دو نفره ، این کلمه به کار برده شده است .


  • خانم معلم

روز ِ میلاد ارزشها مبارک

خانم معلم | جمعه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۴۱ ب.ظ | ۱۱ نظر


وقتی "عشق" فرمان میدهد ،

"محال "، سر تسلیم فرود می آورد. *

 



واینگونه بود که گفت : "بخوان "، 

گفت : نمیدانم ! 

گفت : بخوان به نام پروردگارت که آفرید ...

و او "خواند"  ...


جمعه نوشت : 

مولایم ، 

روز جمعه است و روز ِ میلاد ارزشها ، روز باز پس گرفتن کرامت های انسانی و روز مهربانی و عاطفه ...


آقایم ، 

همانطور که این درخت و سی و چند ساله را تا کنون باغبان بودی ، زین پس نیز تو محافظش باش تا میوه اش به ثمر نشیند تا هر رهگذری در سایه سار محبتش بنشیند و از میوه هایش جانی بگیرد و برود بر همگان بگوید در کویی به نام ایران ، درختی دیدم بسیار تنومند ، که میوه هایی چندان داشت که هر یک به تنهایی یک نفر گرسنه را سیر میکرد و شاخساری که در پناهش همه در امان بودند و زیبایی اش شگفت انگیز و مسحور کننده .


روز مبعث رسول خدا  صلی الله علیه و آله وسلم را خدمت ِ شما و تمامی رهروان آن حضرت تبریک و تهنیت عرض میکنم .

  • خانم معلم

14 خرداد 92 به روایت تصویر

خانم معلم | سه شنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۵۸ ب.ظ | ۲۲ نظر























به قول بچه ها مدیونید اگه فکر کنید که من طرفدار جلیلی ام ...



  • خانم معلم

وقت ِدلتنگی

خانم معلم | دوشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۰۲ ب.ظ | ۱۱ نظر

                                   

زائر کربلای حسین بود . برای خداحافظی و حلالیت به دیدنِ مادرم آمده بود . مادرم رفت و با کیفی برگشت . گفت  : " زحمتت زیاد می شود ولی ...، که گریه امانش نداد ، دیگر با گریه حرف میزد و با بغض ادامه داد ،  این را برایم داخل ضریح حضرت علی بریز ، قریونت برم آقا ، علی جان ! تو چقدر مظلومی "... مبلغی دیگر را بر داشت ، گریه اش بند نمی آمد، این را هم برایم داخل ضریح  آقام حسین بریز ، بمیرم برای سر ِ بریده ت ، بمیرم برای لب تشنه ات . دلش میخواست  برای هر کدام روضه ای بخواند انگار . مادرم وقتی 12 ساله بود همراه پدر ومادرش برای زیارت کربلا رفته بود و از همان موقع کربلایی اختر صدایش میکردند . بعد از اینکه مرزها باز شدند دو بار دیگر هم رفته بود اما این دلتنگی همیشه بود .

باقی مانده ی پول ها را شمرد. این را هم داخل ضریح حضرت عباس بریز و بر سینه اش کوبید و گفت : " قربون دو دست بریده اش ، اشک مجال حرف زدنش نمیداد ،من و خواهرم کنار مادرم نشسته بودیم گفتیم دیگر چرا گریه می کنی ؟ ! اما محلمان نکرد و ادامه داد ، کاظمین که رفتید این را هم داخل حرم باب الحوائج امام موسی ابن جعفر بریزید . این را نذر ایشان کرده ام ...

عاشق ائمه بود . اما به این امام دلبستگی خاصی داشت ، مسجد محل مان به نام این امام متبرک شده بود ، تمام راز ونیازش با این امام و نذوراتش برای این مسجد بود . هر وقت به گرفتاری مبتلا می شد دست به دامن امام موسی ابن جعفر میشد ، هر وقت میگفتیم برایمان نذر کن ، زود متوسل به باب الحوائج میشد و چه زود گره ها باز میشد اگر بنا بود باز شود . نذر دیگرش خواندن نماز امام زمان و جعفر طیار بود . به این دو نماز نیز بسیار اعتقاد داشت ... اما حالا کسی نیست که با ان دل ِ کوچک و آن روح بزرگ برای مان نذر کند ... حالا که بر سر ِ مزارش می رویم میفهمیم دلتنگی اش از چه بود ، او دلتنگ دیدار بود و بس .

همیشه میگفت : موسی ابن جعفر باب الحوائجه ، مامان برات نذر میکنم همین مسجد موسی ابن جعفر ایشالا که کارت درست میشه ! 


مادرم ، دلم برای گریه هایت هم تنگ شده ...



شهادت امام موسی ابن جعفر علیه السلام  بر همه ی رهروانش تسلیت باد 


  • خانم معلم

میترسم از آن روز که ...

خانم معلم | جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۹ ق.ظ | ۹ نظر



میترسم از وقتی که بیایی و بعضی با تکیه بر نسب خویش برایت تعیین تکلیف کنند ...

میترسم از روزی که بیایی و جمعی از انقلابی بودن جدت و جانباز بودن عمویت سوال کنند ...

میترسم از زمانی که بیایی و عده ای رزمنده بودنشان را به رخ ت بکشند ...

میترسم وقتی بیایی ، جز قلیلی یار برایت نمانده باشد و در روبرو صف در صف متظاهران به دین ایستاده و در پی دفاع از دین شان به رویت شمشیر کشیده باشند ...


میترسم از آن روز که بیایی و من نیز بی _ بصیرت شده باشم ... 

میترسم ، می ترسم از آن روز که بیایی ... ... 



پ.ن : سخنان جناب مطهری  در مورد رد صلاحیت ها و تغییر علمای شورای نگهبان ( ونه فقها ) آن هم دو نفر ، تا رای شورا مقبول نظرشان افتد و اینکه به او چه که جلیلی پایش را در بهشت جا گذاشته یا در خیابان !!! دلم راشکست .

  • خانم معلم

کبوترهای کربلایی

خانم معلم | چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۰۰ ق.ظ | ۳ نظر

  

 کسی چه میداند ؟ 

        شاید مادر راست می گفت ، 

                                          که آن روز ...

وقتی طنین « ایا ک نعبد و ایا ک نستعین » کربلای ایران را 

      مست خود کرده بود ...

                                        دستی تمام قمقمه های شکسته تان را ...

                             - به رسم ظهر عاشورا -

                                                با لب دریای مهربان ، پیوند داده بود !

کسی چه میداند ؟ شاید مادر راست میگفت : 

                                                     که آن روز 

                               خرم شهر ، سکوت خسته ی موجی بود بیکران 

که از سینه اش سپیده ای موج می زد تا خود ِ آسمان ...

                       و درست در روز سوم خرداد ... همه میدانستند که ...


یقینا مادر درست میگفت : 

          که در لحظه های گلوله و آتش ، هر کس ، در خرم شهر 

                                            این خاک معطر ... این خانه ی نخل های بی سر - 

                       بوی بیعت میداد ...


                                              آنقدر ماند تا کبوتر شد ! ...


پ.ن : نمیدانم این مطلب از کیست از خیلی وقت پیش داشتمش ، اما امروز گرچه نزدیک به یک هفته از سوم خرداد می گذرد آن را تقدیم میکنم به تمام شهدا و جانبازانی که در جبهه ها ی عشق و ایمان تمام و یا بخشی از وجود خویش را جا گذاشتند تا ما یادمان بماند که این خاک اگر دست نخورده مانده است از عظمت روح گذشت و ایثار انان است ... تا بعضی ها که نه خاک جبهه را خورده اند ونه گذرشان به ان دیار افتاده است برای جانباز دفاع مقدسمان کری نخوانند و پای جا مانده اش را به رخش نکشند که دریغ و درد که اگر میفهمید میدانست که آن پای جا مانده از دو پای داشته اش ارزشمند تر است .

  • خانم معلم

حریم دل

خانم معلم | سه شنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۳۹ ب.ظ | ۱۹ نظر


مرقدت    ضرب المـــــثل های   مــرا   تغییر   داد 

هر که بامش بیش ، برفش ... نه ! کبوتر ، بیشتر 

حسین رستمی 


خیلی کوتاه بود ولی هر چه بود لطف او  بود . پروردگارم لطف فرمودند در روز پانزدهم رجب ، همجواری آن امام رئوف را قسمتم نمودند تا در حرم ِ رضوی بتوانم دعای ام داوود را با دلشکسته گانش زمزمه نمایم . 

در هر زیارت فقط رو به ضریح می ایستادم و میگفتم : " آقا ، یه عالمه دل ِ شکسته  با خودم به امانت خدمتتان اورده ام . دست خالی برم نگردان ".نمیدانم اما آیا این زبان اجازه ی گفتن ِ این حرفها و خواستن این چیزها را داشت که به اجابت برسد یا نه !... باقی لطف و کرم اوست ...

سفره ی این آستان همیشه پهن و باقی مربوط به میهمان است که چگونه بر سر ِ این سفره نشیند و چه بردارد . امید هر انچه در این دستان قرار گرفته اند را بتوانم خوب نگهداری کنم ...



به یادِ همه بودم . تقریبا تک تک سعی کردم تا جاییکه این حافظه ی  نه چندان درست یاری ام میکند نام ببرم اما در انتهای هر نامبردنی میگفتم ، "و هر که التماس دعا گفت ". به نیابت هم نماز زیارت خواندم و هم زیارتنامه ، انشا الله زیارتش به زودی نصیبتان گردد . 


خدایا ! 


" نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی ... "



انشا الله کنج حرمش خانه ی قلبهامان باشد ...

  • خانم معلم

اسیران بلا

خانم معلم | جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۱۴ ب.ظ | ۲۰ نظر


                            بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنَّا 

             جانم فدایت،تو پنهان شده‏اى هستى‏ که از میان ما بیرون نیستى،


امروز بعد از نماز صبح جهت تبریک به پدر به بهشت زهرا می رفتیم .مطابق معمولِ این روزها بین همسفران صحبت هایی بود که فقط باید میشنیدی و رد میشدی . سرم را به خواندن دعای ندبه گرم کرده بودم که به این فراز از دعا رسیدم و احساس کردم چقدر امام باید از این حضور پنهانی میان ِ مردم رنج بکشند . از شنیدن حرفها ، کارها ، رفتار ها و ... و بعد با آن دلِ آسمانی برایمان دعا کنند . کاری که شاید انجامش برای ما سخت باشد ...


وقتی بین مردم هستی و حرفهایی می شنوی که میبینی جوابی برای گفتن هست ولی گوشی برای شنیدن نیست، سکوت را بهترین گزینه میابی و صبر میکنی و چه سخت است این صبر کردن ها و سخن نگفتن ها ....

و شما چقدر صبوری میکنید ...



تنهایی ولایت ، تشنج در وضعیت اجتماعی بر اثر ِجهالت یا سفاهت یا رذالت و یا عداوت بعضی از رجل سیاسی، وضعیت نابسامان اقتصادی و عدم ثبات در قیمتها و فشار وارد شده بر مردم همه و همه بر قلب شریفش سنگینی میکند . میبیند و می شنود و میکشد اما به تنهایی ... 


کاش لا اقل دل خوشی اش بودم هر چند اندک . اما میدانم که من هم کم داغ دلش را زیاد نکرده ام  ببخش مرا ... خدایا آدممان کن ... و ظهورش را سریعتر .



پ.ن :

فردا بعد از سه سال ، دعوت شده ام به پابوسی امام رئوف ... 

نایب الزیاره خواهم بود اگر لایقش باشم ...

  • خانم معلم

پُر ز دوست ...

خانم معلم | پنجشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۴۲ ب.ظ | ۱۲ نظر


پدرم را تازه از دست داده بودم . با رفتنش تکیه گاهی نداشتم . هیچ کس و هیچ چیز نمیتوانست جای خالی اش را برایم پر کند . دلم خالی از هر چیزی بود . اردیبهشت شد و به عنوان معلم نمونه ی استانی دعوت شدیم به دیدار . 


حس خاصی نداشتم . مخصوصا که ضیافت آموزش و پرورش آنقدر افتضاح و بی برنامه بود که تمام ِ فکرم را عصبانیت ناشی از این بی احترامی ها به « معلم » پر کرده بود . 

روز دیدار ، از محل اسکان به پاستور رفتیم . کارت دعوت هایمان در دست همکار ِ مردی بود که انگار یادش رفته بود بدون کارت امکان حضور در بیت را نداریم . بارها از در ِ ورودی خانمها ، به سمت در ِ ورودی آقایان در سعی و صفا بودم ! ... آخر نشد که بشود و بالاخره با کلی بحث و با عصبانیت شدیدتر از قبل توانستیم وارد بیت شویم ... 

نمیدانم از فضای آنجا بود ، ازحضور جمعیت مشتاق بود ، نمیدانم هر چه بود انگار آبی بر آتش شد . تمام عصبانیتم فرو ریخت . منتظر بودیم تا « آقا » بیایند . چشمم به در ورودی بود . همه چشمانشان به در بود . با حضورشان همه ناگهان و ناخودآگاه ایستادند و فریاد برآوردند که ، ما همه سرباز توایم خامنه ای ... چه حس و حال عجیبی داشتم ... صحبت ها را گوش میکردم و نمیکردم ، لحظه ای حواسم به صحبت ها بود و زمانی غرق نگاهش میشدم . صحبتهای آقا که تمام شد ، ایستادند و دستشان را رو به جمعیت بلند کردند  ... انگار دست بر سرمان می کشیدند . اصلا قادر به توصیف نیستم و شاید هرگز نتوانم آن لحظه را به تصویر بکشم . در آخرین قسمت سالن در بخش خواهران از پشت ستونی نگاهم به نگاهشان بود و دستم به سویشان ... انگار برخورد انرژی دستانش را با دستانم حس میکردم . نمیخواستم این لحظات تمام شود ، انگار این شاید کمتر از صدم ثانیه برایم ساعتها طول کشید ، فقط اشک میریختم ، اشک ، اشک ، اشک ... نمیدانستم چرا ، اصلا حال خودم را نمیفهمیدم ، قبل از آن ، تنها برایم یک رهبر بودند که  اطاعتش واجب است . اما بعد از آن عشق شدند برایم ، یک پدر ، پدری که وجودش باید بر سرمان مستدام باشد و دعا میکنم حضورش با حضور صاحب عصر عجل الله پیوند خورد و خود ، این امانت را به دست صاحبش برساند ... 


عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست 

تا  کرد مرا  تهی  و  پر  کرد  ز  دوست 

اجزای وجودم همگی دوست گرفت 

نامیست ز من بر منو باقی همه اوست 

« ابوسعید ابوالخیر »








پ.ن :


روز پدر را به آنکه  حضورش بهانه ی این روز شد و به مادر ِ تمام ِ هستی و به فرزندان عزیزشان تبریک میگویم ... امید که به یمن حضورش  خداوند سایه ی تمام پدران را بر سر فرزندانشان مستدام بدارد ...

روز ِ پدر را خدمت پدر انقلابی ام و به پدرم که در آسمان هاست و به همسر عزیزم که  همراه زندگی ام است و به تمام ِ پدران ِ خوب این دیار تبریک عرض میکنم ... 



دیگر فرزندان

iخط تیرهرائح ذهن نوشت | تهران - کربلانوشتار های یک انکولوژیست طلبه | کنج دنج خاطرات مشترک |سندس در جستجوی حقیقت سرباز امام خامنه ای محمد رسول الله | پنج دیواری | خسوف همان ماه صورت کبود |عشق علیه السلام | هوران | حاصل وب گردی های من | دیر و دور | اللهم عجل لولیک الفرج  |  یک مشت خاک |زندگی زیباست اما شهادت زیباتر | پنجره باز ذاهب | صبرا جوانی در دست ساخت مهاجر (فانوس) |مرد ِ باران جنجال یک سکوت سرپنجه های روح ِ یک معمار باشی قلمدان سماک |و ذهن پلک میزند واقعیت سوسک زده | همسایه خدا | یک قلم یاد افلاکیان با رفیق | نیلوفرانه i فرقان |مگو های یک کلاغ | دل نگاره پایگاه فرهنگی مذهبی خدام الحسین بید مجنون | رندانه | گرا | جوادآقا | دنیای راه راه | عاشقانه‌های قلم و کاغذ | خدا بود و دیگر هیچ نبود |



  • خانم معلم

همه تابع قانون باشند

خانم معلم | يكشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۱:۰۴ ب.ظ | ۲۹ نظر


رهبر معظم انقلاب فرمودند : «راه درست، راه قانون است. همه تابع قانون باشند، همه تسلیم قانون باشند. گاهى ممکن است یک قانون، صددرصد درست هم نباشد، اما از بى‌قانونى بهتر است. گاهى ممکن است در یک بخشى، یک خطائى هم از مجرى قانون سر بزند که من و شما بفهمیم او در اجراى قانون این خطا را کرده است؛ اما اگر نتوانیم آن را از طریق قانونى اصلاح کنیم، تحمل آن بهتر است از این‌که باز بى‌قانونى کنیم.» 


با ورود هاشمی و مشایی به صحنه ی انتخابات ، خدا فتنه ی سال 92 را بخیر کند . با توجه به فعالیت های مهدی هاشمی در انتخابات سال 84 و بریز و بپاش های ان زمان ، و  ارتباط ایشان با ان ور آبی ها ، حضور پر رنگ جناب احمدی نژاد در کنار جناب مشایی !!! بعد از گرفتن ِ مرخصی از رئیس دفترشان !! ، حمایت جناب مصباح و جبهه ی پایداری از لنکرانی ، حمایت سپاه از سعید جلیلی ، باید دید مردم چگونه میتوانند انتخاب درستی داشته باشند . طفلکی قالیباف با این همه تلاش در شهرداری ، بامید اینکه شاید آنجا سکوی پرتاب او باشد برای رسیدن به پاستور ، امیدش تقریبا نا امید شده است ... 

جامعه ی مدرسین هم اعلام نموده که از هیچ کاندیدایی حمایت نخواهند کرد و فقط مردم را به شرکت در انتخابات فرا خوانده اند . امید که مناظره ها و برنامه های اجرایی کاندیداها بتواند کمی از وضعیت شان را برای مردم در انتخابات روشن نماید . 

انشا الله طبق فرامین رهبر همه پیرو قانون باشند و رد صلاحیت ها مشکل ساز نگردد . 


اینجا  رو حتما مطالعه بفرمایین . خیلی جالبه . 


پ.ن : 

هر چی میکشیم از دست این محمد پورغلامی است ! اگر کاندید شده بود ، تکلیف عده ی زیادی من جمله من و پاره ای از وزرایش معلوم بود .!! هم سابقه ی کار اجرایی داشتند ، هم از رجل سیاسی محسوب می شدند ((: ، هم مدرکشان واقعی و مرتبط بود و هم برای نشان دادن خط مشی شان کادر دولتشان را هم مشخص کرده و نام بعضی از وزرایشان را اعلام نموده بودند .

دلم را به وزارت آموزش و پرورش ایشان خوش کرده بودم . حالا باید امیدوار بود شاید یه اتفاقی بیفتد بلکه یک طوری شود البته این امید را ارمینه  در من ایجاد کرده ، البته ایشان هم وزیر اقتصاد یا نفت خواهند شد ...چه تیم خوبی می شدیم. چه مملکتی میشد (((: حیف ....

( اینجا هم که هیچ اسمایلی نداره آدم  آه عمیق از دلش رو  نشون بده ) 

  • خانم معلم