گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


سزای ناسزا گویی ...

خانم معلم | سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۳ نظر

شهادت ششمین اختر تابناک امامت و ولایت برشیعیانش تسلیت باد


«لعنت بر تو ای زبان نفرین شده من! ای کاش لال شده بودم و هرگز آن حرف نابجا را در پیشگاه امام صادق بر زبان نمی آوردم اما آیا همه گناه ها بر گردن زبان من است؟ نه. بی شک زبان وسیله ای برای بیان افکار، عواطف و احساسات انسان است. نعمت بزرگی است که باید همیشه در مهار عقل باشد. پس چه طور شد که من برای لحظه ای از خود بی خود شدم و مستی قدرت و ثروت باعث شد تا گرفتار چنین عذاب دردناکی شوم. عذابی که چون سوهان، روح مرا می تراشد و به یاد آوردن آن چون پتکی سنگین مغز مرا در هم می کوبد.» مرد بازرگان سال ها بود که در خلوت و انزوای غم انگیز خویش این کلمات را با خود زمزمه می کرد و گاه چون دیوانگان، گریبان خویش را در تنهایی می گرفت و برای لحظه ای غفلت که او را به چنین سرنوشت دردناکی دچار کرده بود بر خود و بر زبان خود لعنت می فرستاد. او چه بسیار شب ها که تا سپیده صبح به خاطر همین لغزش با چشمانی اشکبار و دلی اندوهگین به درگاه خدا تضرع و استغاثه کرده بود تا او را مورد عفو و بخشایش خویش قرار دهد و از خطای بزرگ او درگذرد.

بازرگان در شهر مدینه مرد خوشنامی بود. او همه آن چیزهایی را که آرزو داشت به دست آورده بود و در تجارتخانه و املاک او کارگران بسیاری برایش کار می کردند و در سایه همین کار و تلاش بی وقفه بود که روز به روز بر شهرت و ثروت مرد بازرگان افزوده می شد و او که در جستجوی یافتن موقعیت اجتماعی بالاتری بود، می کوشید تا با نزدیک شدن به شخصیت های مطرح و محبوب روزگار خویش، احترام جامعه را نسبت به خود جلب نماید و اعتبار خود را افزایش دهد و در این راه تا حد بسیار زیادی هم موفق شده بود. او می دانست که نه تنها در مدینه، بلکه در تمام جهان اسلام هیچ شخصیتی محبوب تر و مورد احترام تر از جعفربن محمد (ع) وجود ندارد. آوازه زهد و تقوا و علم و معرفت آن حضرت در تمام آفاق پیچیده بود و هر روز از اطراف و اکناف جهان برای زیارتش به مدینه می آمدند، تا روح عطش زده خود را در کنار این دریای بی کران که کلامش عطر آسمانی داشت و سیمایش چون سیمای پیامبر بزرگوار اسلام بود، سیراب سازند.
بازرگان می دانست که هیچ کس دستگاه خلافت را به رسمیت نمی شناسد و تمامی مردم در دل خویش هیچ کس را به اندازه جعفر بن محمد (ع) برای رهبری جامعه قبول ندارند، و نیز می دانست که بی اعتنایی آن حضرت برخاسته از شخصیت الهی و منش والای ایشان است. پس از هر فرصتی که پیش می آمد برای تقرب سود می جست. زیرا دریافته بود که در نظر مردم، همراهان و معاشران آن حضرت اشخاص محترم و مورد اعتمادی محسوب می شوند. 
بازرگان اگرچه در آغاز، هدفی جز این نداشت اما هر چه می گذشت بیشتر به امام دل می بست و شیفته اخلاق، ادب و فضایل بی شمار او می شد. دیگر حتی کمتر به تجارتخانه و املاکش سرکشی می کرد و از هر لحظه ای برای حضور در محضر آن حضرت استفاده می کرد. او مجذوب مردی شده بود که پدرانش همه از اسوه های ایمان و اعتقاد بودند و ایستادگی آنان در راه شرف و آزادگی تا پای جان، بر هیچ کس پوشیده نبود.
در ابتدا، بازرگان در گوشه ای می نشست و در سکوت به سخنان آن حضرت گوش فرا می داد و از ترس آنکه خطایی مرتکب نشود، لب از لب نمی گشود و به سلام و درودی اکتفا می کرد. ولی رفته رفته جرأتی پیدا کرد و پرسش های خود را با امام در میان گذاشت و پاسخ شنید و با معرفی خود از امام تقاضا کرد تا اجازه دهد او نیز چون دیگران در جلسات درس و بحث حضور داشته باشد و در شمار ملازمان و اصحاب آن حضرت درآید. بازرگان که از این سعادت خرسند بود، از هیچ تلاشی برای جلب نظر امام فروگذار نمی کرد و با خود می اندیشید که علاوه بر تأمین دنیای خود، آخرتش را نیز تضمین کرده است. به لطف همنشینی با آن حضرت، محبوبیت و احترام او در نزد خانواده اش دو صد چندان شده بود. در شهر نیز او را مردی معتمد و امین به شمار می آوردند و به همین اعتبار، هیچ تجارتخانه ای رونق تجارتخانه او را نداشت. حتی کارگرها هم دوست داشتند که کارفرمایی چون او داشته باشند و برای کار به او مراجعه می کردند. همه چیز به خوبی می گذشت و بازرگان، خود را از سعادتمند ترین انسان ها می دانست تا اینکه روزی متوجه شد که امام صادق (ع) قصد حضور در بازار را دارد. سراسیمه خود را به آن حضرت رساند و اجازه شرف حضور خواست. امام با خوشرویی او را پذیرفت و درخواستش را قبول کرد. به همراه غلامش به دنبال امام روان شدند.
بازار پر بود از همهمه کاسب هایی که هر یک کوشش می کردند با سر و صدا و تبلیغ اجناس شان رغبت مشتریان را برای خرید از آنان بیشتر کنند. در هر گوشه ای فروشندگان مشغول فروش یا مرتب کردن کالاهای خود بودند و چون چشمشان به امام می افتاد، سکوت می کردند و با سلام و احترام از آن حضرت درخواست می کردند تا از آنان خرید کنند. امام با لبخند و گشاده رویی، سلام آنان را پاسخ می گفت و با حوصله به حرف هایشان گوش فرا می داد و به آرامی از کنار بساط شان می گذشت. فروشندگان از دیدار امام خشنود بودند و حضور ایشان را به فال نیک گرفته و به یکدیگر نوید می دادند که به برکت حضور امام، روزی آنان امروز بیشتر خواهد بود.
اجناس متنوع و زیبای بازار، بی اختیار هر بیننده ای را وادار به توقف و تماشا می کرد و غلام که با علاقه بر سر هر بساطی می ایستاد و با حسرت به اجناس نگاه می کرد، دیگر حواسش نبود که عقب نماند. مرد بازرگان هنگامی که غیبت غلام را احساس کرد به خشم آمد و چند بار با صدای بلند او را صدا زد. غلام که غرق در رؤیاهای حسرت آلود و لذت تماشا بود صدای بازرگان را نمی شنید، تا اینکه رو برگرداند و هنگامی که چهره عصبی بازرگان را دید با عجله خود را به او رساند. اما بازرگان که عصبانیت تمام وجود او را فرا گرفته بود فریاد کشید:
- مادر... کجا بودی؟!
غلام چشم از صورت بازرگان برداشت و لحظه ای به صورت امام نگاه کرد و بی هیچ پاسخی، شرمگین سر به زیر انداخت. 
ناگهان صدای امام صادق (ع)، سکوت را شکست:
- سبحان الله. چرا به مادرش دشنام دادی؟ من خیال می کردم که تو مردی پارسا و خویشتنداری و می توانی بر نفس خود چیره شوی. اما امروز بر من آشکار شد که تو از تقوا به دوری و اراده ای بر اعمال خود نداری. پس دیگر از من جدا شو و هرگز همراه من مباش.
بازرگان و غلام هر دو به چهره امام نگریستند. چهره امام که تا لحظه ای قبل چون خورشید می درخشید در هاله ای از اندوه و ناراحتی بود و دیگر از آن لبخند زیبا و دلنشین که همواره بر لبانش بود اثری نبود. بازرگان بی اختیار به یاد جلسات اخلاق امام افتاد و به یاد آورد که امام بارها و بارها در باره پرهیز از ناسزاگویی سخن گفته و خاطر نشان کرده بود که چنین گناهانی محرومیت از رزق را در پی خواهد داشت. عرق سردی بر پیشانی بازرگان نشست. گویی بین زمین و آسمان معلق بود و زندگی برای او به پایان رسیده بود. از شدت شرمساری توان نگاه کردن به چشم های امام را نداشت و در دل، خود را سرزنش می کرد که چه طور به خود این جسارت را داده است که در حضور پاک ترین انسان روزگار خود، چنین جمله زشتی را بر زبان بیاورد؟ ناگاه نیرویی در درون او به صدا درآمد: «آیا این خدمتکار پست، ارزش دفاع را دارد؟ آیا این غلام زرخرید لیاقت آن را دارد که با او به ادب و خوشرویی سخن گفته شود؟ آیا...»
بازرگان با خود فکر کرد که باید از ناسزایی که گفته دفاع کند و ناگریز گستاخانه لب گشود: 
- «یابن رسول الله! این غلام از اهالی سند است و مادرش هم اهل سند است و مسلمان نیست!»
امام که از استدلال گستاخانه بازرگان به خشم آمده بود به بازرگان فرمود: 
- «آیا می دانی که غیر مسلمان نیز آدابی در ازدواج دارد که نمی شود او را حرامزاده نامید و به او توهین کرد؟»
بازرگان سر به زیر افکند. احساس کرد که زانوانش می لرزد و تحمل وزن او را که در زیر بار سنگینی از خجالت در حال مچاله شدن بود، ندارد. او هرگز به یاد نداشت که امام، شخصی را مورد دشنام و اهانت قرار دهد و یا با کسی به تحقیر رفتار نماید و او را کوچک و ناچیز بشمارد. به یاد آورد روزی را که کسی در باره کمترین مرتبه کفر از آن حضرت سؤال کرد و امام در پاسخ گفت: «کبر، نازل ترین مرحله کفر است و کبر یعنی که آدمی دیگران را با دیده پستی و حقارت نگاه کند و حق را خوار و ناچیز ببیند.»
بازرگان دیگر سخنی برای گفتن نداشت و می ترسید که هر حرف دیگری که برای توجیه خطایش بزند، کار او را دشوار تر کند و بر سنگینی بار گناه او بیفزاید. صدای غم آلود و با صلابت امام صادق (ع) بار دیگر سکوت را شکست:
- «توبه کن و دیگر همراه من مباش.»
بازرگان با خود فکر کرد که باید از امام عذرخواهی کند، دستش را ببوسد، به پایش بیفتد و... اما دیگر دیر شده بود و امام به سرعت در حال دور شدن بود. بازرگان گرچه از غلام خود عذرخواهی کرد و حلالیت طلبید، اما دیگر هیچ گاه نتوانست سعادت همراهی آن حضرت را داشته باشد. تنها همراهان او شرمساری و حسرت بودند که تا واپسین دم حیات، لحظه ای از او جدا نشدند. 

منبع : سایت مقام معظم رهبری

  • خانم معلم

از امام ششم بیشتر بدانیم ...

خانم معلم | يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۴۷ ب.ظ | ۷ نظر
خدا رو شکر ... یکی این وبلاگ رو خوند و رفت دنبال اینکه ببینه امام ششم کی بود ... پس اینجا رو بخونین .


این حدیث از امام صادق علیه السلام حدیثی است که همیشه در ذهنم از بچگی مانده و همه جا از ان استفاده کرده ام .

امام همانند مردم معمولی لباس می پوشید و در زندگی رعایت اقتصادرا می کرد. می فرمود: بهترین لباس در هرزمان، لباس معمول همان زمان است. لذا گاه لباس نو و گاه لباس وصله دار برتن می کرد. لذا وقتی سفیان ثوری به وی اعتراض می کرد که: پدرت علی لباسی چنین گرانبهای نمی پوشید، فرمود: زمان علی(ع) زمان فقر واکنون زمان غنا و فراوانی است و پوشیدن آن لباس در این زمان،لباس شهرت است و حرام... پس آستین خود را بالا زد و لباس زیر راکه خشن بود، نشان داد و فرمود: لباس زیر را برای خدا و لباس نورا برای شما پوشیده ام. 

با این همه حضرت همگام و همسان با مردم بود و اجازه نمی داد،امتیازی برای وی و خانواده اش در نظر گرفته شود. و این ویژگی هنگام بروز بحران های اقتصادی و اجتماعی بیشتر بروز می یافت. ازجمله در سالی که گندم در مدینه نایاب شد، دستور داد گندم های موجود در خانه را بفروشند و از همان، نان مخلوط از آرد جو وگندم که خوراک بقیه مردم بود، تهیه کنند و فرمود: «فان الله یعلم انی واجدان اطعمهم الحنطه علی وجهها ولکنی احب ان یرانی الله قد احسنت تقدیر المعیشه. » 

خدا می داند که می توانم به بهترین صورت نان گندم خانواده ام راتهیه کنم; اما دوست دارم خداوند مرا در حال برنامه ریزی صحیح زندگی ببیند.


منابع :بحارالانوار، ج 47، ص 54.

   اعیان الشیعه، ج 1، ص 660.


برای کسانی که دنبال پژوهش در زندگی امام هستند اینجا خواندنیست ...


صادق آل محمد علیه السلام کیست ؟ 

  • خانم معلم

از تبار امام ِ ششم ؟!

خانم معلم | جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۱، ۱۱:۱۷ ق.ظ | ۱۳ نظر
امروز به کلان شهر ِ بهشت زهرا رفته بودم . کنار مزار ِ پدر و مادرم در حال خواندن دعا بودم که سخنران ِ سالن ِ دعای ندبه اعلام کرد خانواده ی آیت الله طالقانی در مجلسمان حضور دارند . تازه یادم افتاد که نزدیک ِ 19 شهریور و سالگرد درگذشت ابوذر زمان ، آیت الله طالقانی هستیم ... به سرعت ، تمام ِخاطرات ِ آن سالها و حضور ِ پر رنگ آقای طالقانی در کنار ِ امام ِ عزیزمان (که آن روزها با همین لقب بین مردم شهرت داشتند ) از نظرم گذشت . دلم برای صدایش ، چهره ی آرام و نگاه ِ مهربانش تنگ شد . 

به تقویم کاری نداشتم میدانستم شنبه 18 شهریور است و با این حساب یکشنبه 19 شهریور خواهد بود تا اینکه در یکی از میادین شهر چشمم به پوستری که رویش نوشته بود شهدای 17 شهریور افتاد ! ..تازه متوجه شدم امروز 17 شهریور است ، چه ساده از کنار ِ این تاریخ گذشتم ... تازه این من ، کسی است که آن روز را کاملا درک کرده و شهدای آن روز و قطعه ی 17 بهشت زهرا را می شناسد ... خجالت کشیدم که چه زود فراموششان کرده ام .

حالا می فهمم که چرا باید همیشه از شهید گفت که انسان فراموشکار است و نیاز به تذکر دارد .کسانی که می گویند 30 سال از انقلاب گذشته و هنوز شهید شهید می کنید، کاش یک شهید را از نزدیک می شناختند نمی گویم خود از خانواده ی شهدا بودند ، شاید آن وقت متوجه می شدند که خانواده ی شهید در دلش چه می گذرد ! ... 

برای خانواده ی شهید هم این گرانی ها و گاه نابسامانی ها هست تنها تفاوتشان با سایر مردم در این است که آنها میدانند چه چیز ارزشمندی را فدای اسلام و انقلاب کرده اند و چه بی ارزش است دنیایی که به سرعت باید از آن گذر نمود .

چهارشنبه ، روز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام بنیانگذار مذهب تشیع است . نمیدانم چرا شیعیان برای این امام ِ عزیز هیچ برنامه ای ندارند . نمیدانم چرا ، حد اقل یک هفته را به نام و یاد ایشان جهت آشنایی جهانیان با مذهب تشیع نام گذاری نمی کنند؟! 

چرا وبلاگ نویسان چنین کاری انجام نمیدهند ؟ بیایید برای آشنایی خودمان با موسس این مذهب کمی بیشتر از ایشان بگوییم ...  


آنهایی که حاضرند بسم الله ... 

چرا امام صادق علیه السلام مذهب شیعه را بنیان نهادند ؟ (جواب در ادامه ی مطلب )



جمعه نوشت : پرونده ی اعمال یک هفته ی مان که خدمت امام حاضر برده می شود :

شنبه : غیبت ، بد رفتاری با مردم و ...

یکشنبه : دروغ ، کم کاری و ...

دوشنبه : تهمت ، بداخلاقی در منزل و ...

سه شنبه : حرام خواری ، شکستن ِ دل ِ یتیم و ...

چهارشنبه : مردم آزاری ، دزدی و ...

پنجشنبه : لهو و لعب ، بی بند وباری و ...


جمعه : ابا صالح التماس دعا ، هر کجا هستی یاد ِ ما هم باش !!!! *


پ. ن :

مولای من ، 

برای گفتن ِ غلط کردم دیر نشده ؟!!!!


* با تشکر از پسر ِ خوبم محسن زارعی 

  • خانم معلم

أَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضا؟

خانم معلم | جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۲۸ نظر


أَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضا؟  

                    کجاست آنکه پریشانیهاى خلق را اصلاح و دلها را خشنود مى سازد؟ 


چندی است دلشوره امانم را بریده ... آرامش ندارم ... 

نمیدانم چه شده ؟ 

.

.

.

.



بنَفْسى أَنْتَ أُمْنِیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنّى، مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَراً فَحَنّا ...

به جانم قسم که تو، همان آرزوى قلبى و مشتاق الیه مرد و زنِ اهل ایمانى که هر دلى از زیادت شوق او نالة مى زند.


هَلْ مِنْ مُعینٍ فَأُطیلَ مَعَهُ الْعَویلَ وَالْبُکاءَ؟ هَلْ مِنْ جَزُوعٍ فَأُساعِدَ جَزَعَهُ إِذا خَلا؟ هَلْ قَذِیَتْ عَیْنٌ فَساعَدَتْها عَیْنى عَلَى الْقَذى؟ 

آیا کسى هست که مرا یارى کند تا بسى نالة فراق و فریاد و فغان طولانى از دل برکشم؟ کسى هست که جزع و زارى کند؟ آیا چشمى مى گرید تا چشم من هم با او مساعدت کند و زار زار بگرید؟



راستی چند روز به محرم مانده ؟! 

مولایم کجاست ؟! ...

  • خانم معلم

دعا کنیم که بیاید ...

خانم معلم | جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۱، ۰۶:۳۴ ب.ظ | ۱۵ نظر




وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـکِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُواْ فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینًا ﴿۱۵۷﴾


و گفته ایشان که ما مسیح عیسى بن مریم پیامبر خدا را کشتیم و حال آنکه آنان او را نکشتند و مصلوبش نکردند لیکن امر بر آنان مشتبه شد و کسانى که در باره او اختلاف کردند قطعا در مورد آن دچار شک شده‏اند و هیچ علمى بدان ندارند جز آنکه از گمان پیروى مى‏کنند و یقینا او را نکشتند (۱۵۷)


                      خدایا به دل های ما ،آرامش ِ  بعد از شک و یقین ، عطا فرما ...

 


عمر ِ ما در طلب دیدن آن یار گذشت 

باز هم جمعه ی ما بی رخ دلدار گذشت 

سخن این نیست که ما منتظرش می مانیم 

نکته   اینجاست که  روز  و شب ِ  ما  تار  گذشت 



  • خانم معلم

داغ ِ انتظار

خانم معلم | جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۱، ۰۳:۳۰ ق.ظ | ۱۷ نظر

داغ هجری کشیده ام که مپرس ...



ای گل ِ طاها امید ِ زهرا (سلام الله علیها )

                                                        چشم انتظارت خواهم بود تا بیایی ...


حضرت امیر(علیه السلام) می‏فرمایند:

«کمترین پاداش روزه ‏داران آن است که در آخرین روز ماه

مبارک رمضان فرشته‏ ای آنان را ندا می‏دهد و می‏گوید:

مژده باد بر شما ای بندگان خدا، که خداوند گناهان گذشته

شما را بخشود. پس مواظب باشید که از این پس چه می‏کنید»


ماه مبارک رو به اتمام است ... خوش به حال آنانکه با دستی پر ، از این مهمانی خارج  و آنچه را جمع کرده اند تا سال دیگر و سالهای دیگر حفظ می کنند . خدا کند از آمرزیدگان این ماه باشیم که اگر نباشیم کاهلی از ماست . خوان نعمت گسترده و ما بی نصیب از آن . معلوم نیست سال آینده ماه رمضان در این مهمانی حضور داشته باشیم یا نباشیم . یا اگر باشیم توان ِ روزه گرفتن داشته باشیم . اگر فکری به حال خود نکرده ایم چند روز باقی مانده را در یابیم که سفره در حال برچیدن است. 

شب های قدر رفتند و من ِ بی قدر ، چه شب هایی را گذراندم . خدایا ، لیاقت درک شب های قدرت را اگر نداشتم ، به بزرگی ات ببخشایم . ضجه زدم ، ناله زدم ، اشک ریختم ولی ... خدایا تو دریابم که تنها تویی ملجا در ماندگان ...


پ . ن مهم : فردا همه در راهپیمایی قدس باید شرکت کنیم . سکوت ِفردا  ، مانند سکوت کردن در برابر ظالم است . از اربابمان امام حسین علیه السلام آموخته ایم که هر چند تعداد مان کم باشد اما اگر خدا را باور داریم از دشمن هر چند به تعداد زیاد باشند ، نمی هراسیم . سکوت کردن مانند ژاپنی ها که در سالگرد حمله ی امریکا به هیروشیما یک دقیقه سکوت میکنند !!! خیانت است به بشریت . همین سکوت مقدمه ای برای ورود بی مجوز امریکا به چندین کشور جهان حتی ژاپن گردید . ما سکوت نخواهیم کرد چون خانم زینب که در دربار یزید آبروی ظالمین را با اعتراضشان بردند  ، فردا فریاد خواهیم زد و نشان خواهیم داد که ظلم ماندنی نیست ... 

ما نه ظالمیم و نه ظالم پرور ، ما مسلمانانی ایرانی هستیم ، چه آذربایجان ، چه غزه ، چه بم ، چه .... هر کجای دنیا صدای مظلومی شنیده شد مسلمان موظف به کمک است ... 

فریاد مظلوم، محبوب خدا است 
لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إلاّ مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیماً (4نساء/148) خداوند بانگ برداشتن به بدزبانی را دوست ندارد، مگر از [سوی] کسی که به او ستم شده باشد، و خداوند شنوای داناست. 

و ما همنوا خواهیم شد با مظلومین فلسطین و بحرین و مصر و سوریه و عربستان و ...



عید فطر پیشاپیش بر دوستان مبارک 


از دعایتان بی نصیبم نگذارید .



مداحی حاج محمود کریمی

  • خانم معلم

یا من اسمه دوا و ذکره شفاء

خانم معلم | جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۲۶ ب.ظ | ۴۶ نظر

جمعه نوشتی کوتاه :

عزیز دلم یا امام زمان عجل الله  ! ببخش . گرچه هر چه داریم از وجود مبارک شماست اما شما این دلتنگی ها و بی طاقتی ها ، این نبودن ها و ننوشتن ها ، این یاد نکردن ها و فراموش کاری ها و کلا این بی معرفتی هایمان را ببخش ... 

ما  کافی است مصیبتی بهمان برسد ، قرار هایمان را زود از یاد می بریم ، ،دلمان زینبی نیست ، ما عشقمان حسینی نیست ، ما قولمان علوی نیست ، چرا جمع میبندم ، ما نه ، من  ... من کسی نیستم حضرت عشق اما جهانی در انتظار تست ، از میانمار گرفته تا دمشق ، از بحرین گرفته تا مصر حتی ازسرخس گرفته تا خرمشهر همه و همه در انتظار ظهورند که بیایی ... 

بیا و بر این انسان های بی طاقت بتاب ....


                            الا بذکر الله تطمئن القلوب ...




  • خانم معلم

ترفند خدایی

خانم معلم | سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۱، ۰۴:۱۲ ب.ظ | ۱۴ نظر


خدا به بانیان مسجد جامع نارمک که هر سال ماه ِ مبارک امام جماعتی رو دعوت میکنن که بیاد و سه روز نماز قضا بخونه ، . خیر بده  ... دو تا ال سی دی طرف زنونه گذاشتن که هم احادیثی رو بین نماز ها و قبل سخنرانی ها نشون میده و هم ادعیه روز رو که خانمها بتونن از روش ببینن و بخونن ... 


حدیث امروزشون این بود :

امام حسن مجتبی علیه السلام 

به راستی که خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ی خلق خود ساخته تا به وسیله ی اطاعتش به رضای او سبقت گیرند .                                  

                                                                         « تحف العقول ص 239 » 

این حدیث رو که خوندم یاد ِ مدرسه و بچه ها افتادم . یاد ِ اون زمانی که امتحان می خواستم بگیرم و درس ها برای بچه ها مشکل میشد و با ترفند هایی وادارشون میکردم که بیشتر درس بخونن ... 

مثلا میگفتم هر کی تو این امتحان بالای 18 بشه نمره ی مستمرش رو 20 میدم .

یا شاگردی اگه ضعیف بود و نمره ی بالایی نمی گرفت ازش میپرسیدم فکر میکنی اگه خوب بخونی نمره ات چند میشه و هر نمره ای رو که میگفت با توجه به توانش یاد داشت میکردم حتی شده مثلا میگفت 8 ، بعد میگفتم اگه 8 شدی بهت 12 میدم و همین باعث میشد بیشتر تلاش بکنه ... 

پیش خودم گفتم ای خدا !!! ... تو هم داری هی تشویقمون میکنی کمی این ماه بیشتر عبادتت رو بکنیم ، تو هم برات فرقی نمیکنه من نمره ام 8 بشه یا 10 بشه یا 20 بشه ، هر چی بیشتر بگیرم تو خوشحال تر میشی که « من » درسم رو بهتر یاد گرفتم و با همین کارات منو هل میدی به سمت « آدم » شدن ... 

وقتی جمعیت مسجد رو دیدم که برای خوندن نماز قضا اومدن گفتم خدا جون ، خوب خدایی هستی ، منکه میدونم منظورت چیه ، فقط توانش رو باید خودت بهمون بدی ... 


وقتی به کارهای خدا نگاه میکنم ، محبتش رو کاملا درک میکنم ، نعوذبالله نمیشه مقایسه کرد کار ِ خدا رو با کار ِ معلم ها ولی وقتی میگن محبت ِ مادری گوشه ی بسیار کوچکی از محبت خداییه ، میشه گفت ترفند های معلمی که میخاد بچه ها درسهاشونو بیشتر و بهتر بخونن، گوشه ی کوچکی از ترفند های خداییه ... 

این ماه رمضون هم یه ترفند خداست برای اینکه حسش کنیم ، قدم هامونو به سوی خدا بیشتر ، بلندتر و تندتر برداریم ، هر کی زودتر رسید برنده است ، و این قدمها میتونن خیلی از حسنات باشن خیلی از حسناتی که گاهی اصلا به چشممون هم نمی یاد . 

دیروز حضرت عبدالعظیم نایب الزیاره بودم از طرف همه ی بچه ها . پیرزنی خودش رو به ضریح می مالید ، یعنی واقعا می مالید و جلو میرفت و دعا میکرد .... برای عاقبت بخیری جوونا ، شفای مریضا دعا میکرد ... صورتش به پنجره های ضریح بود و نمیدیدمش بهش گفتم مادر خیلی التماس دعا و دعام کرد و ازش گذشتم و رفتم سمت امامزاده حمزه . بعد از من وارد امامزاده حمزه شد .خانمی دستش رو گرفته بود و بهش میگفت اینجا امامزاده حمزه است و دستش رو چسبوند به ضریح . نگاهش کردم . دو چشمش از حدقه در اومده بود . جای چشماش هیچی نبود خالی خالی ... توی دلم گفتم خوش به حال خانمی که اونجا دیدش و دستش رو گرفت و آوردش تا اینجا ... به همین سادگی میشه رفت سمت خدا . هیچ کاری نداره فقط نیتت باید قرب الی الله باشه ... اون وقت میشه کاملا فهمید که خدا هم چقدر خوشحاله از این حضور . اون وقت تو خودت رضایت قلبی ات رو میتونی کاملا حس کنی و شاد باشی . چون روحت شاد شده ... 


این پست رائح  رو بخونید . حس قشنگی به آدم دست میده ...


                                                         التماس دعا 

  • خانم معلم

محرم ِ دل

خانم معلم | يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۳۴ ب.ظ | ۱۲ نظر

دوستی از تهران به سمت شیراز می رفت . وقتی رسید ازش پرسیدم چطور بود ؟ راحت رفتی؟ 

گفت : راحت ؟! از اول راه بغل دستی ام شروع کرد به زنگ زدن به این دختر و اون دختر یا بهش زنگ زدن این دختر و اون دختر !!! ... به همه شون هم یه چیزی میگفت !!! ... عاشق همه شون بود و ...


راستی ، مگه نمیگن این خونه صاحب داره ؟! ... به چند نفر اجاره اش دادیم این دل رو ؟ ! ...با چند نفر تقسیمش کردیم ؟ ... 

صاحبخونه جاش کجاست ؟ 

حداقل این ماه حرمت صاحبخونه رو حفظ کنیم ... یه جایی براش باز کنیم ، یه احترامی بهش بزاریم  ... 


                           هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند



وآن که این کار ندانست در انکار بماند
                           اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن!

شُکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند
  • خانم معلم

تکلیف این ماه

خانم معلم | يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۲۱ ق.ظ | ۹ نظر
سلام بر دوستان همراه 
نامه ی زیر را دوست خوبم از دزفول برایم فرستاده است . زحمت رفتن به آسایشگاه معلولین و گرفتن تشک بر عهده ی ایشان و خواهر عزیزشان بود . بهتر دیدم عین نامه را برایتان ارسال کنم  ... 
رسیدها به ایمیل پیوست می باشد ...
سلام علی عباد الله صالحین
فرارسیدن ماه مبارک رمضان مبارک
29 تیر برای تحویل کمک نقدی دوستان به خیریه صالحین رفتیم .. رسید به پیوست اضافه شد.
..
گفته بودم برایشان تشک می خریم .. خیالم برده بود شاید تنها نیازشان یک خواب راحت باشد .. که نبود .. لیست فاکتورها .. خیرینی که تابستان به سفر می رفتند .. نیازهایی که از ابتدایی ترینشان یعنی تهیه پوشاک و ارزاق شروع میشد....... فهماندم که بهترین کمک ، کمک نقدی ست.
برق کشی ساختمان مشکل داشت .. گرمایش و سرمایش ساختمان نامناسب بود.. هزینه را سپردیم برای برق کشی .. لااقل تشکشان اگر راحت نیست گرمازده نمی شوند توی این خرماپزان خوزستان.
..
قرار بر این بود که ماه رمضان را برای افطار ایتام بگذاریم .. قرار بر جاست دوستانی که رجب و شعبان در کنارمان بودید برای افطار نیازمندان به وبلاگ خانم معلم سر بزنید .
اما ..
جوری فاکتورهای پرداخت نشده بخش جدیدشان را لیست کردند و دستمان دادند انگار قرار است این دست ها معجزه کنند ..
کلامم خالی از امید نیست
این دست ها معجزه می کنند اگر با هم باشند..
-----
می گفت : مدتهاست بچه ها میوه نخورده اند .. کسی برای کمک میوه نمی آورد .. چند ماهی هم هست دولت کمک هزینه ای پرداخت نکرده تا خودمان لااقل خرید کنیم.
می گفت: تابستان برای همه خوب است برای این بچه ها سخت .. آخر تابستان ناجی هایشان، خیرین، به سفر می روند ..
می گفت : کسی اگر نذری هم داشته باشد صرفش نمی شود تا این روستا بیاید و ادا کند .. اینجا دور است .. تنهاییم .. کسی نمی شناسد این بچه ها را .. برای مصاحبه نمی آیید؟
می گفت: خدمه اینجا که همه بی سرپرست و بد سرپرست هستند 4ماهی ست حقوق نگرفته اند .. شما لباس کهنه هم داشتید بیاورید "اینجا همه محتاجند"
خوشحال بود .. می گفت: بخاطر ایمیل هایتان یکی از شمال زنگ زده .. خوشحال بود و می گفت کسی از شمال قول مساعدت داده ..
---
این را هم می گویم که یادم نرود .. یادمان نرود ::
اسفند بود ..
دستم را محکم گرفت و صدایم کرد "مرضیه" (مرضیه صدایم می کرد)
گفتم"جانم؟"
ملتمسانه گفت:" به بابا میگی عید بیاد؟"
بغض کرده بودم .. سختم بود بگویم "باشه ، چشم " .. سخت بود دروغ گفتن به کودک معلولی که خانواده اش از فرط نداری توی خیابان رهایش کرده اند .. سخت است دروغ گفتن به یک فرشته!
دستم را محکم تر فشرد .. گلویم فشرده تر شد
یکی از پرسنل تلاش می کرد انگشت هایش را از دستم جدا کند .. نمی توانست!
گریه ام گرفته بود .. دستش را بوسیدم و گفتم : چشم! .. رهایم کرد، اسیرِ وجدانم شدم!
بعد از عید رویم نمیشد بروم.. اول اردی بهشت خودم را راضی کردم و رفتم..
ن ر گ س رفته بود .. آسمانی بود و به آسمان برگشته بود ..
سختم بود .. اما این را گفتم که یادم نرود، یادمان نرود .. زکات عشقمان ، محبتمان را بدهیم .. یادمان نرود به این بچه ها سر بزنیم ..
 
--- 
شماره حساب: 0303425722007
شماره کارت: 6037991060208174
حساب شبا: IR390170000000303425722007
بانک ملی - سیده فاطمه مولایی زاده
شماره تلفن مرکز خیریه صالحین:06412443100
شماره ثبت: 96
 
بسم الله ..
 
  
پ.ن : در حال حاضر در حساب کرامت مبلغ 290 هزار تومان موجودی است . که نصف آن را برای نیازمندان نزدیک تهران و احتمالا بقیه را به دزفول خواهم فرستاد ...
با توجه به مسئله ی گرانی و ماه رمضان ، تا قبل از اینکه برج به نیمه برسد ، تا قبل از اینکه دستهامان خالی شود بهتر است کمکهایمان را واریز کنیم که مطمئنا تا قبل از رسیدن به نیمه ی  ضرب المثل «چراغی که به خانه رواست » شامل حالمان می شود  ( خنده ) . البته همه حق دارند ولی چه کنیم که مسلمانیم و مکلف...

پ.ن 2: عکس و فیلم آتش سوزی مسلمانان میانمار را دیدم دلم مانند بدن مسلمانان انجا مچاله شد . یعنی چقدر باید انسانی را از انسان دیگر متنفر کرد که جرات اتش زدنش را داشته باشد ؟!!! ... 
به ما میگویند وحشی ، ما مسلمانان وحشی هستیم ؟ !!! ...

  • خانم معلم