گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


خطیب نماز جمعه تهران گفتند :

خانم معلم | جمعه, ۳ مهر ۱۳۸۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ | ۲ نظر
آیت الله جنتی ،خطیب نماز جمعه امروز تهران با اشاره به انتخاب حجت الاسلام صدیقی به عنوان خطیب نماز جمعه تهران گفت: از انتخاب مقام معظم رهبری خوشحال هستم، مدتها بود پیگیر بودیم عدد ما بیشتر شود تا خطیبان جمعه با فاصله بیشتر در نماز حاضر شوند و تنوع بیشتری داشته باشد که ایشان انتخاب شد و حسن انتخاب بود و با حضور ایشان کفه معنوی نماز جمعه سنگین تر می شود.

به هرحال توی این سی سال ، دو سه نفر فقط حرف بزنن تکراری میشه ، مخصوصا بحث عدالت اجتماعی که !! ..... نمی دونم تا حالا چطور این چیزها یادشون نبوده !!!!
خطیب نماز جمعه تهران گفت :
دفاع مقدس گنجینه ای است که باید سالهای سال از آن خرج کنیم .

اینو که راست میگه !!!
وی با طرح این سئوال که چرا ظلم می کنید یادآور شد: خدای ما، پیامبر، حضرت علی و اولادش همه ضد ظلم هستند. وجدان بشری ما ضد ظلم است، این حرکات روحیه ضد ظلم را نشان می دهد نمونه بزرگ ظالمان آمریکا و اسرائیل هستند. ما حامی مظلوم و دشمن ظالم هستیم.







     ( انشا ا...)  
وی در خطبه اول نماز جمعه امروز نیز در خصوص بنیانگذاری حکومت اسلامی توسط پیامبر (ص) به سیره و روش پیامبر در چگونگی برخورد در مسائل مختلف اشاره کرد و گفت: مسلمان باید جان و مال و آبرویش در امان باشد . در زمانی که تشکیلات حکومتی برقرار شد حفظ این امور به عهده آن تشکیلات است اما اگر دستگاه قضایی، امنیتی و انتظامی نتوانست کارش را به درستی انجام دهد، وظیفه هر زن و مرد مسلمان است که با آشوبگر برخورد کند، اسلام این است.


خدا را شکر که دستگاه قضایی ما درست انجام وظیفه می کند وگرنه ....!
  • خانم معلم

حق و باطل از دیدگاه امام علی (ع)

خانم معلم | جمعه, ۳ مهر ۱۳۸۸، ۰۲:۰۸ ب.ظ | ۱ نظر
امام علی فرموده اند :
باطل آن است که بگویی "شنیدم" و حق آن است که بگویی "دیدم".
خطبه ی 141
  • خانم معلم

پاسداشت دفاع مقدس

خانم معلم | پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۸۸، ۰۸:۳۳ ب.ظ | ۱ نظر
بزرگداشت دفاع مقدس بهانه ای شد تا دوباره یه سری به کتاب بیوتن رضا امیر خانی بزنم ...... کتابی که با ارمیای جنگ میره به کشوری که از نوک پا تا فرق سرش با اون بیگانه است ولی اونجا هم سهراب کنارشه ........ از ارمیا و سهراب می گم ، اگه خوشتون اومد و خواستید کتاب رو بخونید .....

......... خشی مشغول صحبت بود که ناگهان صدای آژیر خطر سالن (فرودگاه جی اف کندی ) بلند شد . صدایی زیر ودهشتناک . مردم چمدان هایشان را روی زمین گذاشتند و اول از همه منبع صدا را جستجو کردند . چند ثانیه ای نگذشته بود که از هجوم پلیس ها به سمت گیت ورودز متوجه شدند که هر خبری هست ، آن جاست ........

. . ارمیا یعنی همین بابایی که دست کم صد پلیس کنار گیت دوره اش کرده اند یک آدم نه خیلی معمولی با موهای مجعد و ریش های بلند ، جوری که هر جوری که لباس بپوشد – ولو شلوار کوتاه – و هر جایی که برود – ولو فرودگاه جی .اف. کی – عبدا...بودنش تابلو است .
البته تورات عهد عتیق بر این باور است که ارمیا یعنی ارمیای نبی . در کتاب ارمیای نبی او را فرزند حلقیا می نامند .......عهد عتیق ، خطاب به او می نویسد : بدان که ترا امروز بر امت ها و ممالک مبعوث کردم تا از ریشه بر کنی و منهدم سازی و هلاک کنی و خراب نمایی و بنا کنی و غرس نمایی.... و ارمیا زیر لب می گوید : آخر چه جوری ؟
.
. پلیس ها دور گیت را گرفته بودند . به ارمیا می گفتند که دستش را روی سرش بگذارد . زنی سیاه پوست که مثل بقیه یونیفرم سورمه ای پوشیده بود ، دستگاه آشکار ساز را به ستون فقرات ارمیا نزدیک کرد . چراغ دست گاه روشن شد و بوق زد . پلیس ها مراقب هر حرکت ارمیا بودند که یک هو صدای فریاد آرمیتا بلند شد :
- ارمیا !
تا ارمیتا را دید ، همان جور که دستش روی سرش بود ، به فارسی گفت :
- با این استقبال گرمتان .... بابا ! به این لا مذهب ها حالی کن که ترکش یعنی چی ... من با این انگلیسی الکن م زوارم در رفت از بس به این ها گفتم متالیک بن ... حالی شان نمی شود ، آرمیتا ....
آرمیتا جلو رفت و از فرمان ده پلیس ها اجازه گرفت و برای ش آن قدر از جنگ و بمب خوشه ای و خمسه خمسه و تراشه های فلزی که در بدن باقی می ماند ، صحبت کرد که عاقبت فرمان ده خسته شد ، شاید هم مجاب شد که صدایی که از دستگاه آشکار ساز بیرون می آید ، چیزخطرناکی را آشکار نمی کند .....
. . می خواهم به پلیس ها حالی کنم که توی کمرم ترکش است .ترکش خمسه – خمسه . توی مملکتی که اخرین جمگ ش جنگ های داخلی عهد بوق بوده است ، اصالتا خیال نمی کنم لغتی معادل جبهه وجود داشته باشد ، چه رسد به ترکش خمسه – خمسه!

خمسه خمسه را سهراب انداخت تو دهن بچه ها . ترکش کمر من مال اواخر جنگ است . از همین نخود چی های مین والمری که هزار تا هزار تا خیرات می کردند . بچه های آخر جنگ هیچ کدام خمسه خمسه را نمی شناسند . اصلا خمسه خمسه مال زمان ما نبود . مال اول جنگ بود . هیچ وقت ندیده بودیمش ، خمسه خمسه مال اهالی ژ- ث بود که با پوکه ی تولید 2536 شلیک می کردند . مال السابقون السابقون . مثل سهراب . من و بچه های گردان اهل کلانشینکف بودیم . فقط از زبان سهراب بود که راجع به خمسه خمسه چیزکی شنیده بودیم ، چیزی شبیه به کاتیوشا که پنج تا پنج تا موشک صادر می فرمود . نمی دانم چرا ؟ اما عشقش بود که ترکش کمر مرا از خمسه خمسه بداند . شاید هم می خواست برای من سابقه ای بتراشد که از السابقون السابقون بشوم . به خیالش آن دنیا هم شهر هرت است !

سهراب ، یک جورهایی مراد و مرشد من بود . چرا ؟ نمی دانم ، شاید به خاطر این که از بچه های گردان لات ها بود . تمام جنگ حتا یک لحظه هم کلاه آهنی سرش نکرد . حتا یک بار هم لباس و شلوار فرم برزنتی نپوشید . عشق ش کلاه بافتنی بود . خودش می گفت کلاه پدرسوختگی . یونیفرم ش هم گرم کن ورزشی بود با شلوار کردی . پوتین هم پا نمی کرد . دلیل داشت ، می گفت : " پاشنه اش قیصری نمی خوابد " . برای همین کتانی پا می کرد ... با این که چپیه کارت شناسایی جبهه بود ، او هیچ وقت چپیه به گردن نیانداخت . به جایش لنگ گل گردن ش می انداخت ! می گفت چپیه مال بر وبچه های جنوبی است . بچه ی تهران ، آبا و اجدادی با لنگ شوفری حال می کرده است !
نمیدانم چه جوری شد که سهراب پیرمرد با من رفیق شد . شاید سر همین قضیه ی ترکش بود . من که به زمین افتادم ، فوری خودش را رساند بالای سرم . دستی به کمرم زد و گفت :
- نه ! این لا مذهب والمری نیست ، ذات خمسه خمسه است ..

لا مذهب از همه ی عملیات ها خاطره داشت . خودش می گفت حتا عراقی ها هم آقا سهراب را می شناسند ، نه فقط به قیافه که به اسم هم . بعد چپ چپ به ما نگاهی می کرد و مثل همیشه خطاب مان می کرد که عقلا ، یا شاید هم الغا ! اسم آقا سهراب البته صلوات دارد ها ! من و بچه ها صلوات می فرستادیم ... الهم صل علی محمد و آل محمد .....



دوم مهر هشتاد و هشت

  • خانم معلم

به یاد اول مهر ها

خانم معلم | چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۸۸، ۰۹:۵۰ ب.ظ | ۱ نظر

هر چی خواستم به بهانه اول مهر چیزی بنویسم دیدم چیزی برای نوشتنم نمی یاد ...... یاد روز های اول مهر زمان خودم افتادم .... یاد بوی مهر ماهی که شاید تا 10 سال پیش هم برام تداعی همون روزها رو داشت .... اما هر سال که می گذره این یکنواختی داره بیشتر و بیشتر میشه ، مخصوصا توی این چند سالی که تابستونها هم باید مدرسه باشم ، دیگه فرقی بین تابستون و مهر حس نمی کنم ....
شایدخرید لوازم التحریر و روپوش مدرسه هم از عواملی بود که می تونست منو به این روزهای قشنگ و خاطره انگیز نزدیک کنه ولی حالا که از این چیزها هم خبری نیست پس دلیلی برای دلتنگی برای مهر نمی بینم .....

جالبه که توی یه مصاحبه دیدم از بچه ها می پرسن دلتون برای مدرسه تنگ شده ؟ و اکثرا یا می گفتن نه !! و یا می گفتن با یه جور رودربایستی که ، اااااای یه کمی !!! .....

حتی بچه ها هم برای اومدن مهر دلتنگ نیستن ..... هیچ انگیزه ای در هیچ کس انگار دیده نمی شه ...... چرا ، نمی دونم .......

اما دلم برای کتابهای فارسی مون تنگ شده ، داستانهای قشنگ اون کتابها ، شعرهایی که مجبور بودیم حفظشون کنیم و اون روزها چقدر شاکی میشدیم ولی الان چقدر خوشحالیم که هنوز یادمونه و عاملیه که بتونیم با بقیه همسن و سالهامون یه چیز مشترک از اون زمونها داشته باشیم ..... می تونیم با هم بخونیم ....

باز باران با ترانه ...... با گهرهای فراوان ..... می خورد بر بام خانه .......
یاد داستان های تصمیم کبری ، داستان کوکب خانم ، روباه و خروس ، چوپان دروغگو و ..... بخیر .... هر کدومشون دنیایی حرف بودن که توی یه صفحه مطرح می شدن ......

اومدن این ادبیات رو تبدیل به چی بکنن ...... همه ی روح کتابها رو ازشون گرفتن ......

کاش می شد برگشت به همون روزهای قشنگ بی خیالی ، همون روزهایی که تنها نگرانی هامون دعواهای بچگانه مون بود و مشکلمون این بود که چه جوری با دوستمون بتونیم آشتی کنیم ! ....
کاش روح بچگی ها مون رو از دست نمی دادیم ....... کاش این همه بزرگ نمی شدیم ..... اول مهر ماه هشتاد هشت

  • خانم معلم

عزاداری های ما ...عزاداری های بعضی ها

خانم معلم | چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۰۶ ب.ظ | ۰ نظر


عزاداری در تبت !!! ..... شایدم اینجوری نفع بیشتری به سایر موجودات خدا برسونه .... کسی چه می دونه !
  • خانم معلم

نیمه ی گمشده

خانم معلم | چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۸۸، ۰۵:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر
تقدیم به تمامی زنانی که همپای مردان بیرون از خانه کار می کنند و در انجام وظیفه ی مادری خویش نیز کوتاهی نکرده اند .....تقدیم به جسم و روح خسته شان .....

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرارمی کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند..
با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.
وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.
مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه.
چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم. افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.
مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.
زنده باد تساوی
  • خانم معلم

گندم بریان شهداد ، گرمترین نقطه ی کره زمین

خانم معلم | دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۰۵:۰۰ ب.ظ | ۱ نظر
گرم‌ترین نقطه کره‌زمین با دمای نزدیک به 70 درجه در سایه در دشت لوت ایران قرار گرفته است.
دکتر پرویز کردوانی، بیابان‌شناس معروف ایرانی گفت: منطقه گندم بریان در دشت لوت که در 80 کیلومتری شهداد و در شرق رود بیرجند قرار گرفته است، منطقه‌ای با پوشش آتشفشانی است و همین پوشش سیاه آتشفشانی موجب بالا رفتن شدید گرما در این منطقه می‌شود.
به گفته وی این منطقه همچنین پست‌ترین منطقه داخلی ایران نیز محسوب می‌شود و این موضوع نیز از دیگر دلایل گرمای شدید آن است.
کردوانی معتقد است که در گندم بریان، در منطقه‌ای به‌طول 200 کیلومتر و عرض 150 کیلومتر هیچ موجود زنده‌ای زندگی نمی‌کند و شرایط به‌گونه‌‌ای است که امکان زیست هیچ گیاه یا حیوانی وجود ندارد.
گواه کردوانی بر این موضوع این است که در تحقیقات خود مشاهد‌ه‌کرده است که گاو و گوسفند مرده‌ای که توسط کامیون‌های عبوری در گندم بریان رها شده بودند تجزیه نشده و نگندیده بودند بلکه فقط در اثر حرارت خورشید خشک شده بودند.
به گفته وی این موضوع نشان می‌دهد که در این منطقه حتی باکتری هم امکان حیات ندارد.
کردوانی اضافه کرد: در نزدیکی گندم بریان پدیده‌های طبیعی بسیار زیبایی ازجمله کلوت‌های بیابان لوت قرار دارد. این کلوت‌ها رشته دالان‌های موازی هستند که بر اثر باران و باد شدید به مرور زمان ایجاد شده است و ارتفاع دیواره‌های آن‌ها به 200 متر می‌رسد.
دکتر کردوانی گفت: پیش از اعلام میزان گرمای گندم بریان گمان می‌شد صحرای لیبی در شمال صحرای آفریقا با 7/57 درجه سانتی‌گراد حرارت، گرم‌ترین منطقه کره زمین باشد اما امروز مشخص شده است که گندم بریان در بیابان لوت با دمایی بیش از 67 درجه سانتی‌گراد در سایه ،گرم‌ترین نقطه کره خاکی است.
  • خانم معلم

فرودگاه جبل الطارغ

خانم معلم | دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۰۳:۴۰ ب.ظ | ۰ نظر
تقاطع جاده و ریل دیده بودیم

ایست روی پل بخاطر عبور کشتی رو هم ، دیدیم

اما تقاطع خیابان و فرودگاه ندیده بودیم که .......




....... اون رو هم دیدیم !!!!!
  • خانم معلم

پخش مصاحبه حجاریان ، عطریانفر و ....

خانم معلم | دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۰۲:۵۰ ب.ظ | ۱ نظر
بالاخره بعد از گذشت دو هفته زمان پخش مصاحبه با زندانی هایی ارشاد و سر به راه شده از راه رسید ....سه شنبه و چهارشنبه شبکه اول این مصاحبه را پخش خواهد کرد ....

قرار شد در این مصاحبه آنان به سؤالات صریح مجری برنامه درباره علت واقعی تغییر نگرش ها و دیدگاه‌هایشان و روند سریع این تحولات فکری جواب بدهند و نیز به تشریح علل و چگونگی این تحولات فکری و نظری بپردازند .


امیدوارم که حقایقی را بتوان از زبان این افراد شنید ....... حقایقی که معلوم کند ، حداقل ، مسئول کشته شدن افراد بیگناه و عموما جوانی که در این چند وقت صورت گرفته ، چه کسانی می باشند .

نامه سرگشاده آقای توکلی به آقایان موسوی و خاتمی هم خواندنی است ...... کاش آقایان جوابی برای این نامه داشته باشند .......


جالب است که آقای توکلی اشاره به بسیاری از بی توجهی های جناب ا. ن می نمایند و از آقایان خاتمی و وموسوی می خواهند علت مخالفتشان را این نوع اعمال ذکر نکنند !!" این نصیحت مرا با ذکر عیوب مخالفان خود پاسخ ندهید. سعی نفرمایید با فهرست کردن اقوال بی‌عمل آنان یا تعارضات قول و فعلشان خود را مبرا بنمایید. و لا تزر وازرة وزر اخری، کسی بار دیگری را به‌دوش نمی‌کشد."



وقتی رئیس جمهور یک مملکت اقوال بی عمل و تعارضات در قول و فعلش دارد ، آیا صلاحیت دارد که بر سر کار باشد ؟ ! .... اینکه کسی بار کسی را بر دوش نمی کشد کفایت می کند که بقیه بی هیچ نقد و نظری بنشینند وایشان هر .... خواستند انجام دهند ؟ !!



گرچه اگر دعوا بر سر این باشد ، به قول آقای باهنر ، مجلس حق دارد حتی رئیس جمهور را نیز عزل کند ولی ایشان فرمودند که " امیدوارم کار به رای عدم کفایت نرسد"


به هر شکل مسئله این است که دود بی ثباتی و بی امنی اول به چشم مردم مستضعف میرود چون اغنیا که به هر شکل با کم و زیاد شدن مقداری از اموال تغییری در روند زندگی شان بوجود نخواهد آمد......

این بی ثباتی و نا امنی را باید هر چه سریعتر با گفتگو و با تعامل بین طرفین از بین برد ...... خشونت جز شعله ور تر کردن آتش خشم این مردم معترض کار دیگری نمی کند ..... این مردم باید جواب سوالشان را بگیرند ......هر چند که بنا به نظر اقای توکلی رفتار وظاهر کثیری از این افراد حاکی از عدم تقید به شرع و ارزش‌های انقلابی است. آیا به این دلیل اینان شهروند محسوب نمی شوند و باید کنار گذاشته شوند ؟ .... این درست است که ایشان می فرمایند :آیا شما فکر می‌کنید اکثریت معترضانی که راه معارضه را برگزیده‌اند و شعار جانم فدای ایران سرداده‌اند، وقتی خطری متوجه ایران شود روی حرفشان می‌ایستند؟ جان که هیچ، یک گام هم اکثرشان برای استقلال و آزادی ایران عزیز بر نخواهند داشت.پس چه کسانی بودند که کشته شدند ، چه کسانی بودند که زخمی شدند و چه کسانی بودند که علی رغم اطلاع از مخاطرات باز به خیابانها ریختند ؟ ....

من با این نوع مبارزه موافق نیستم ولی قرار نیست شخصیت عده ای را چون با اعتقاد ما همخوانی ندارد زیر سوال ببریم ..... اسلام و شرع چنین اجازه ای را داده ؟ !! .....شاید آنان به ندای امام حسین (ع) که فرمودند اگر دین ندارید آزاده باشید ، لبیک گفته اند ....... شما چه می دانید ؟ !! ..... چرا به قول خودتان" زمینه های اعتراض برانگیز " را از بین نمی برید ؟

چرا صدا و سیما از یک مناظره طفره می رود ؟ ! .......اگر این اجازه را مسئولین بدهند مردم خود منتقدان خوبی هستند خود تشخیص خواهند داد که کدامین طرف ، حق می گوید .......

خداوند فرموده اند که بشنوید و بهترین را برگزینید ....... این اجازه را به مردم بدهند ... نه اینکه فقط ان عالی جنابان را به صحنه بکشانند ....... مناظره ی زنده ، نه مصاحبه ی از قبل تدوین و تنظیم شده !!!
  • خانم معلم

سال به سال دریغ از پارسال !

خانم معلم | شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۸۸، ۰۷:۴۰ ب.ظ | ۰ نظر

نمیدونم عکس مال چه سالیه ...... پشت رهبر آقای هاشمی ایستاده ...... نمیدونم چرا امسال مصلی پذیرای نمازگزاران نیست .... بعد از 20 سال ؟ هنوز مرمت اونم برای نماز عید فطر ؟ ...مگه پارسال وضعش بهتر از امسال بود ؟ ..... سال به سال دریغ از پارسال ؟ !!! ......... قسمتهای قدیمی تر نیاز به بهسازی داشت ؟ !! ..... تا کی این بازسازی ها ادامه خواهد داشت ؟ ..... مگه در تمام این سالها مردم روی خاک نماز نخوندن ؟ !!! ...... چرا حقیقت رو از مردم پنهان می کنید ؟

  • خانم معلم