گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


راهم را خودم انتخاب خواهم کرد

خانم معلم | جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۸۸، ۰۵:۵۸ ب.ظ | ۰ نظر





نامم را پدرم انتخاب کرد

نام خانوادگی‌ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!


راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...




  • خانم معلم

خداوند با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است

خانم معلم | جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۸۸، ۱۲:۱۹ ق.ظ | ۱ نظر

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما... (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

  • خانم معلم

مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد

خانم معلم | چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۸۸، ۱۱:۳۷ ق.ظ | ۱ نظر
بچه بودم. بهار بود. میان خرابه‌­های معبد آناهیتا در بیشاپور بازی می‌کردم. کناره‌­های سایه‌­دار دیوارهای سنگی پر بود از گل‌‌های بنفش با ساقه‌های نازک سیاه، ‌چند تا چیدم. آمدم پیش مادربزرگم که تنها نشسته بود لب رودخانه کنار وسایل. همه رفته بودند کوه کتیبه‌ی شاپور را از نزدیک ببینند.

گل­ ها را دادم به او گرفت و بو کرد و بعد چاله­‌ی کوچکی کند و باریکه راهی ساخت تا چاله از آب رودخانه پر شود. بعد ساقه­‌ی گل­‌ها را گذاشت توی آب. می‌­خواستم بروم پیش بقیه. کوه صاف بود. مادر بزرگم می‌‌ترسید. گفت تنها نرو. صبر کن و تا یکی پیدا شود که همراهش بروم، دستم را گرفت و همان دور و بر چرخیدیم. گفت: بیا گل بچینیم. می‌‌دانستی گلی هست که هر چقدر بیشتر بچینی‌اش، بیشتر می‌­شود؟ و نشانم داد که زیر سایه‌ی کوه، ‌کنارهر درخت، توی شکاف هر سنگ را دسته دسته گل‌های بنفش با ساقه‌های نازک تیره پر کرده است و همان طور که گلها را توی دامن پیراهنش جمع می‌کرد؛ برایم گفت که اسم این گل "پر سیاوشان" است­ و داستانی دارد که وقتی باد می­‌آید، اگر خوب گوش کنی، همین طور که ساقه‌اش خم و راست می‌شود و گلبرگ‌­هایش به هم ساییده می‌شوند، برایت تعریف می‌­کند:
روزی شاهزاده‌ای بود خیلی زیبا و خیلی جوان، شاهزاده آن قدر پاک و نجیب و مهربان بود که حتا آتش او را نمی‌سوزاند. اسم شاهزاده سیاوش بود. اما بالاخره یک روز شاه او را در برجی که هیچ کس نشانی‌اش را نداشت زندانی کرد و کشت. شاه به جلادها دستور داده بود سر سیاوش را در تشت طلا ببرند و خونش را جلوی آفتاب بخشکانند و بدنش را خوراک گرگ­ها کنند تا هیچ کس از ماجرا بویی نبرد.
سفارش کرده بود " مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد" اما جلاد شلخته و نادان وقت سر بریدن حواسش پرت شد و یک قطره از خون سیاوش ریخت روی زمین. خون به زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هرکس آن را می­دید می­فهمید که جایی بی‌گناهی را کشته­‌اند. خون جوشید تا به ایران رسید و رستم خبردار شد. رد خون را گرفت و رفت تا بالاخره فهمید آن کشته­ی بیگناه سیاوش، ‌شاهزاده­ی ایران بود­ه ­است.
رستم لشکر کشید و انتقام خون سیاوش را گرفت. تازه آن وقت بود که خون از جوشیدن ماند و به زمین فرو رفت و حالا هزار سال است که هرسال به جای آن خون همین گل­ها سبز می­شوند که مردم اسمشان را گذاشته­اند خون سیاوشان یا پر سیاوشان...
...
یکی از دایی‌ها آمد. مادر بزرگم گفت: حالا برو کوه و به دایی‌ام گفت: دستش را ول نکنی ها!


...
یکی از قوانین جهان اسطوره‌­ای ایرانی (مطمئن نیستم این "قانون " اسطوره‌های غیر ایرانی را هم شامل می­‌شود یا نه) این است که خون بی‌گناه نباید بر زمین ریخته شود، این سفارش مدام در افسانه­ها تکرار می­شود:
"فرشی چرمی بگستران و بر آن تشتی زرین بگذار و سر را در همین تشت از تن جدا کن!‌
مبادا مباد که قطره‌­ای از این خون بر زمین ریخته شود، که از هر سنگ خون بجوشد و تا غرقه‌ات نکند از جوشش باز نخواهد ماند. "
اما جلاد معمولا شلخته و نادان است و معمولا به هشدار توجه نمی‌کند و قطره‌­ای بر زمین می‌چکد و تکثیر می­شود و از هر سنگ می­جوشد یا به زمین فرو می‌رود و هر سال تا قیام قیامت به شکل گلی کبود از زمین می­روید یا به شکل نی که هر گاه باد در آن می‌­پیچد اسم قاتل و داستان کشته شدنش را به آواز می‌خواند.
"‌مبادا مباد که قطره‌ای از این خون بر زمین ریخته شود، که از هر سنگ خون بجوشد و تا غرقه‌­ات نکند از جوشش باز نخواهد ماند. "
این قانون جهان اساطیری است.



مرجان فولادوند



  • خانم معلم

گناه دولتیان و گناه دولت نیست

خانم معلم | چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۸۸، ۱۰:۵۲ ق.ظ | ۰ نظر
رفیق جانِ منا!» دورة رفاقت نیست
سرِ گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید:
اطاعتی که تو را می‌کنند طاعت نیست
چگونه نقشة آسایشِ جهان بکشیم
به خانه‌ای که در آن جای استراحت نیست؟
همه به سایة هم تیر می‌زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی‌تو در این شام‌ها دلم خون شد
چقدر بی‌تو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجرانِ بازاری
که در ترازوی‌شان نیم‌جو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولت‌مند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست
دل شهید به ابریشمِ هوس دادید
به چشم مخمل‌تان هیچ خواب راحت نیست
به دام زلزله افتاده‌اید در شب مرگ
نماز خواندن‌تان جز نماز وحشت نیست
میان این‌همه شب‌تاب و این‌همه بی‌تاب
یکی ز جمع کریمانِ باکرامت نیست
به جز سکوت و تبسم چه می‌توانم گفت
به واعظی که گمان می‌کند قیامت نیست؟
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
«کجا روم؟ چه کنم؟ چاره از کجا یابم؟»
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست
طریقتِ تو همین شاعری‌ست، شعر بگو
که شرع بی‌غزل و شعر بی‌شریعت نیست
به‌قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به‌قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست


علی رضا قزوه 
***
«بهار جان منا...» از ابوعبدالله محمد‌بن‌عبدالله جنیدی، شاعر قرن چهارم است
«کجا روم، چه کنم...» از حافظ است

  • خانم معلم

اعتراض نمایندگان به سپاه

خانم معلم | سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۰۰ ب.ظ | ۰ نظر


نماینده‌ی مردم سمنان به استناد اصل 44 قانون اساسی، اظهار داشت: دیروز معامله‌ای حدود هشت هزار میلیارد تومان صورت گرفته، سهام مخابرات جابجا شده و تقریبا شبه‌دولتی‌ها آنجا را گرفته‌اند. در حالی که روح حاکم بر سیاست‌های ابلاغی مقام معظم رهبری و اصل 44 این نیست. خصوصی‌سازی به معنای واقعی کلمه باید رعایت شود.



به گزارش ایسنا وی با بیان این‌که از کمیسیون‌هایی که در این باره تشکیل شده انتظار داریم در این زمینه دقت کنند، افزود: بعضا گفته می‌شود که این سهام را عزیزان سپاه خریده‌اند، در حالی‌که سپاه در کارهای اقتصادی نباید باشد. لذا حتما کمیسیون اصل 44 مجلس در این زمینه دست داشته باشد.


رییس مجلس در مورد معامله صورت گرفته مذکور در تذکر کواکبیان، اظهار داشت: این معامله توسط سپاه صورت نگرفته بلکه تعاونی سپاه بوده که بخش بازنشستگی و این گونه امور سپاه را دنبال می‌کند؛ اما در مورد این‌که با قانون اصل 44 تطبیق می‌کند یا نه، کمیسیون ویژه این امر، این موضوع را پیگیری می‌کند، و از آقای فولادگر هم خواسته شده که اگر نقایصی در قانون وجود دارد که این مشکلات را به وجود می‌آورد، آن را جبران کند.
 
طفلک این مجلسی ها نمیدونستن تا حالا که ، سپاهی ها کار های نظامی رو به دلیل نبود جنگ سخت !!! رها کرده و تجارت می کنن ..... یه مقدار از جناب م . ر در این زمینه کمک بگیرند ایشون اطلاعات جامع و کاملی در اختیارشون خواهند گذاشت ..... البته لازم به ذکره که هیچکدوم از این قراردادها خلاف عرف و شرع نیست !!! ..سپاهی که ، دولتی محسوب نمیشه !!! .....ارتش جزء دولته ...... چرا بعد این همه سال این چیزها رو نمی تونن از هم تفکیک کنند ؟ !!!!
  • خانم معلم

گندمان سوخت !!!!!

خانم معلم | دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۲۸ ب.ظ | ۰ نظر


با توجه به شرایط طبیعی، نوع خاک و دیرینگی و انبوهی پوشش گیاهی، خاک تورب یا خاک های پیت تالاب تا عمق 5/۱۲ متری نیز مشاهده شده اند که متأسفانه در هنگام وقوع آتش سوزی، معمولا" آتش تا عمق 2 متری و بیشتر هم پائین رفته و کار اطفائ را با مشکل جدی مواجه می سازد. در حال حاضر نیز علت اصلی تداوم آتش سوزی در تالاب گندمان همین خاک های عمیق تورب بوده که بعید است با این همت و این وسایل اطفای حریق ابتدایی امیدی به خاموش شدن آتش تا نزول باران رحمت باشد!




سطح وسیع آتش سوزی، سوختن خاک های تورب تا عمق یک متری و خاکستر بقایای گیاهی بر جای مانده، عرصه تالاب را خطرناک کرده و هر آن احتمال فرو رفتن افراد محلی در حین تردد در تالاب میرود همچنانکه در روزهای اخیر نوجوانی در هنگام عبور از مناطق سوخته شده ی تالاب ناگهان پایش به داخل یکی از حفره ها فرو رفت و منجر به سوختگی شدید پاهای وی گردید. بنابراین ضرورت اطلاع رسانی وسیع به بومیان منطقه مخصوصا" نوجوانان و کودکان بسیار ضروری به نظر می رسد.


تصاویری که ملاحظه می کنید از طریق برخی افراد بومی منطقه و دلسوزان تالاب به دستم رسیده که با گوشی تلفن همراه از ادامه ی آتش سوزی در هشتمین روز و همچنین بقایای بر جای مانده از زیستمندان با ارزش تالاب شامل چند لاک پشت و دیگر موجودات گرفتار شده
در شعله های آتش ، گرفته شده است.






اکبر نعمتی
  • خانم معلم

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

خانم معلم | دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۰۵ ب.ظ | ۲ نظر

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
 تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب ، به تاریکی شبها ، تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها ، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر ، هوا را تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.


فریدون مشیری








  • خانم معلم

معجزه ی لبخند

خانم معلم | دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۸۸، ۰۳:۴۵ ب.ظ | ۱ نظر



بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :" مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم ...

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟ " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .


پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.


یک لبخند زندگی مرا نجات داد


بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."


داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.







  • خانم معلم

شناخت ....

خانم معلم | يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۳۲ ب.ظ | ۲ نظر


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ودر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
گفت همسرم در خانه سالمندان تحت مراقبت است. صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است



  • خانم معلم

دهم مهر ، جشن مهرگان مبارک

خانم معلم | يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۸۸، ۰۶:۲۴ ب.ظ | ۰ نظر




هفتمین ماه سال_ مهرماه_ و شانزدهمین روز هر ماه _مهر روز_ به نام ایزد میثرَه یا میترا و بعدها مهر (یکی از ایزدان آیین ایرانیان) اختصاص داشت و وقف ستایش و تکریم او بود. مهر روز در مهرماه، سرآغاز جشن میترا یا میتراکانا (مهرگان) بود. این جشن پس از نوروز مهم‌ترین جشن باستانی و آیینی ایران قدیم بود که برگزار می‌گردید. مهرگان به مدت پنج روز _از شانزدهم تا بیست و یکم مهرماه_ و به منظور بزرگداشت اعتدال پاییزی طی مراسم خاصی برگزار می شده است. روز شانزدهم مهر موسوم به مهرگان کوچک و روز بیست و یکم (رام روز) موسوم به مهرگان بزرگ بوده است

البته تاریخ دقیق مراسم مهرگان، مطابق با تقویم های جدید خورشیدی، از دهم مهر ماه تا پانزدهم مهرماه است، زیرا ماه‌های باستانی ایرانیان سی روزه بوده و در نتیجه شانزدهم مهر ماه، صد و نود و ششمین روز سال و صد و نود و ششمین روز سال، مطابق تقویم فعلی، دهم مهر ماه می‌باشد. پس جشن مهرگان در دوران ما، مطابق با روزهای دهم تا پانزدهم مهر ماه است. بر طبق عقیده ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، در این روز کاوه بر ضحاک بیور اسب خروج کرد و فریدون را به شاهی برداشت. توضیح آثار الباقیه ابوریحان بیرونی از مهرگان مبسوط و خواندنی است و در آن چنین آمده است


" مهرماه روز اول آن هرمزد روز است و روز شانزدهم مهر است که عید بزرگی است و به مهرگان معروف است که خزان دوم باشد و این عید مانند دیگر اعیاد برای عموم مردم است و تفسیر آن دوستی جان است و گویند که مهر نام آفتاب است و چون در این روز آفتاب برای اهل عالم پیدا شد این است که این روز را مهرگان گویند و دلیل بر این گفتار آن است که از آیین ساسانیان در این روز این بود که تاجی را که صورت آفتاب بر او بود به سر می گذاشتند و آفتاب بر چرخ خود در آن تاج سوار بود و در این روز برای ایرانیان بازاری بپا می شود. می گویند سبب این که این روز را ایرانیان بزرگ داشته اند آن شادمانی و خوشی است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده پس از آن که کاوه بر ضحاک بیور اسب خروج نموده بود و او را مغلوب و منکوب ساخته بود؛ مردم را به فریدون خواند

در ایران باستان شادی و پیروزی و کامروایی موهبتی ایزدی تلقی می‌شد، از این رو، هر گاه پیروزی بزرگی برای مردم پیش می آمد و به ویژه هنگامی که ستمگری بزرگ یا ستمی عظیم را از خود می راندند و داد و دادگر را به جای بیداد و بیدادگر حاکم می کردند، به پاس این پیروزی و برای گرامیداشت رهایی از شر بیداد وبیدادگران جشنی بزرگ بر پا می کردند


به این تعبیر، جشن مهرگان را می توان جشن بازیافتن آزادی و رهایی از ستم بیگانگان و منکوب کردن بیداد و بیدادگران و جشن پیروزی نیکی بر بدی و عدالت بر ستم دانست. مهرگان همانند نوروز دارای مراسمی ویژه بوده است. در ایام جشن های مهرگان مردم برای یکدیگر هدیه می فرستادند و هر کس هر چه را که بیشتر دوست داشت و به آن دلبسته بود به دوستان و بزرگان ملی و دینی، به ویژه به پادشاه هدیه می کرد. اگر ارزش هدیه کسی از حد معینی بیشتر بود در دیوان شاهی ثبت می شد و اگر زمانی هدیه دهنده به پول نیازمند می شد، تا دو برابر ارزش هدیه اش به او وام می دادند. در نوروز و مهرگان شاهان بار عام می دادند و هرکس اجازه داشت که به حضور ایشان برود و تقاضا‌ها و تمنا ها و شکایت ها و گله های خود را رو در رو مطرح کند


در روزهای مهرگان زرتشتیان پوشاک نو و رنگارنگ، با رنگ های زنده و شاد می پوشیدند و سفره رنگین می گستردند. بر سر سفره کتاب اوستا و آینه و سرمه دان و عطردان و بخوردان و گلابدان و کوزه آب می نهادند و انواع میوه های پاییزی به ویژه انار و سیب و عناب بر سفره می گذاشتند. همچنین خوردن انار شگون و میمنت خاص و مقدسی داشت و مبارک بود. اگر در این روز کودکی متولد می شد اسم او را ترکیبی از واژه مقدس مهر می نهادند، مانند مهربان، مهرگان، مهرشاد، مهریار، مهرشید، مهرنوش، مهرداد، مهراد، مهرتاب، مهرزاد، مهرتاش،مهرتاج و همانند این ها



باشد که آیین کهن مان را از یاد نبریم .....شاد باشیم و شادی را برای همه بخواهیم ....آزادباشیم و آزادی را برای همه بخواهیم 
  • خانم معلم