گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


حضور ِ عشق

خانم معلم | جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۱:۵۲ ب.ظ | ۳ نظر




داشت نزدیک می شد به حرم شهدای گمنام محله شان 

دوباره مثل همیشه دستش را بر سینه ی خود نهاد تا بگوید 

" السلام علیکم یا ایها الشهدا ء المومنون "


نشد 


زبانش خوب جا نگرفت 

و  گفت 


" السلام علیکم یا ایها الشاهدون " 


یکدفعه 

یاد ِ گناهانش افتاد ...

                        
پ.ن :
خاطراتی از آیت الله بهجت رحمت الله علیه 


حجة السلام قدس می گوید: 
« روزی آقا فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود. 
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود. 
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است. 

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟ 
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند. 

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین ) 
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: « لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »                       
  • خانم معلم

بوی اردیبهشت ، بوی بهار نارنج ، بوی مادرم

خانم معلم | يكشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۰۷ ق.ظ | ۱۶ نظر



اردیبهشت ماه پدرم بود ، 

اما ، 

 

گل های این ماه 

بوی مادرم را میدهد ...

 

 

نیازی نبود مرا به شهر بهار نارنج ها ببری .همان اسمش که می آید دلم پر میزند برای حیاط ِ کوچک ِ خانه ی پدری. حیاط ِ کوچکِ زیبایی پر از گلدان های بزرگ ِ پرتقال که پدرم عاشق ِ آنها بود ، ولی مادرم به آنها رسیدگی می کرد .حیاط ِ خانه مان جنوبی بود . در انتهای حیاط  سه باغچه ی کوچک داشتیم که در هر کدام درختی بود . در باغچه ی اول درخت ِگیلاسی بودکه زودتر از گیلاس های میادین میوه اش میرسید و نوبرِ نوبر بود . در باغچه ی دوم درخت ِپرتقال و در باغچه ی سوم درخت ِ نارنگی با پیوندی از نارنج  .مرکباتی که فصلِ بهار را با بوی بهار نارنجشان میشد کاملا حس کردضلع شمالی حیاط هم گلدان های پرتقال بودند و سایر گلدان های مورد علاقه ی مادرم که دور تا دور حیاط را پر کرده بودند. گل های ختمی ، کاغذی ، آلاله ، شمعدانی و گلدان های دیفن باخیا و سایر برگ های سبز که اسمشان را نمیدانم. انواع کاکتوس . کاکتوس های زیبایی که با ناز و نوازش های مادرم گل های زیبایی میدادند و مادرم هر بار به دانه دانه مان اطلاع میداد که کدام گلدانش الان جوانه زده ، کدام غنچه کرده و انگار یکی از بچه هایش بودند که بلوغی در آنها اتفاق می افتاد .

 ولی از همه زیباتر و همیشگی تر ، گل های نازی بودند که در گلدان های پرتقال ، هر سال کم کم این موقع شروع میکردند به سر زدن از خاک و تا اخر شهریور گل داشتند. مادرم میگفت به گل ِ ناز دست نزنید قهرشان میگیرد دیگر گل نمیدهند . اما هر کدامممان برای اینکه واقعا بفهمیم آیا قهر میکنند یا نه ، نه تنها دست میزدیم ، بلکه کلی جابجایشان هم میکردیم !! ...

اردیبهشت که میشد ، از سر ِ غروب بوی بهار نارنج ها تا توی اتاقها می آمد . انگار این بو با خود آرامش را در خانه پخش میکرد .

حیاطی که در هر غروب ِدلگیر می توانستی دانه دانه غم ِ دلت را برای هر یک از گلدان های زیبای شمعدانی اش تعریف کنی ... حیاطی که گل های نازش وقت ِ اذان ظهر پر از رنگهای زیبای خدایی بود . انگار با آن گلبرگ های زیبای رو به نور دستهایشان را رو به خدا بلند کرده بودند و ذکر می گفتند .

حیاطی که عادت کرده بود بعد هر آب دادن به گلدان هایش بچه ی تخسی را ببیند که شلنگ را رو به اسمان گرفته تا آبشار آب بر رویش بریزد و بخندد و جیغ بزند از این خیس شدن بهارانه

حیاطی که هر روز به صدای پای مادر عادت داشت که بیاید و دانه دانه برگ های خشک را از گلدانها بر دارد و خاک های گلدان را مرتب کند و هر بار تذکر دهد که با فشار به گلدانها آب ندهید خاک گلها پخش می شود و هر بار اما آنها همان کار را برای خلاصی از دست این دانه دانه گلدانهای کوچک همیشه بهار انجام میدادند تا زودتر به دیدن ِ کارتون یا بازی در کوچه شان برسند .

 

حالا ، اما در این فصل ، نه حیاطی هست ، نه پدری ، نه مادری ...

هر چه هست دلتنگی است ... و با دلتنگی چه می توان کرد جز  تحمل کردن ...

 

یادش بخیر ... یادشان بخیر ...  

 



پ . ن : حلول ماه رجب رو به همه ی دوستان تبریک میگم . امیدوارم که هر چه از خیرات و برکات این ماه هست نصیبتون بشه انشا الله .

وقت افطار و سحر ما رو از دعاهاتون بی نصیب نکنید . 

  • خانم معلم

برادر ِ زینب

خانم معلم | جمعه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۷ نظر


   

پرچم ات 

برای رعب انداختن در دل دشمن ، 

برای خواهرت 

کافی است !




 پرچم ابولفضل ِ زینب را بر فراز گنبدش به اهتزاز در اورده اند  


جمعه نوشت :


مهدی جان ! 

آیا هنوز برای ظهور زود است ؟ !



سخنان رهبر در باره ی فاجعه ی مزار حجربن عدی 

  • خانم معلم

از ساخت انیمیشن تا رسیدن به هدف

خانم معلم | جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۴۸ ب.ظ | ۴ نظر

چند سالی است که دیگر اهل فیلم و صوت و ... نیستم . معمولا وقتی وارد خانه می شوم سکوت را به هر چیز دیگری ترجیح میدهم . اما خانه نشینی عید و دیدن کلاه قرمزی باعث شد که  دوباره اشتیاق دیدن کارتون های دوران کودکی در من زنده شده و به تماشای کارتون های جدید بنشینم و البته چه ها که ندیدم . کارتون های زمان ِ ما کجا و کارتون های جدید با این انیمیشن های قوی کجا !! واقعا چقدر تفاوت است بین " لک لک ها ................. " و کارخانه ی هیولاها و شرِ ک و ....

جدیدا کارتونی تماشا کردم به اسم "Braeve" ، داستان پرنسسی شیطان و بازیگوش که نمیتوانست مانند مادرش یک خانم با شخصیت و یک ملکه ی با تدبیر باشد و زمانی که پای ازدواج و خواستگار به میان امد برای منصرف کردن مادر از ازدواجش ، به کمک جادوگری قصد تغییر عقیده مادر را می کند که جادوگر مادرش را به خرس تغییر می دهد ! . این قسمت کارتون برایم جالب بود که مادر هنوز متوجه نشده بود خرس شده و روی دیوار سایه اش را میبیند ومیترسد  و برای حمایت از دخترش به سمت او رفته و دستش را جلوی دختر حائل میکند تا از او حمایت کرده باشد که متوجه دستها و صورتش شده و ... دیدم هنوز در میان سازندگان کارتون ها این احساسات غریزی و فطری بدون تغییر مانده و هنوز نتوانسته اند استفاده ی ابزاری از این نوع احساسات فطری داشته باشند . دیدن این کارتون باعث شد انگیزه ام برای دیدن انیمیشن بیشتر شود و ببینم هدف سازندگان این انیمیشن ها چیست و چه حرفی برای گفتن دارند ؟

کارتون بعدی به نام "  hotel Transylvania " داستان پدری دراکولا بود که دختری داشت که به هنگام مرگ همسرش که بدست انسانها صورت گرفت ! به او قول داده بود از دخترش حمایت کند و به همین منظور هتلی ساخته بود بنام هتل ترانسیلوانیا که درآن از انواع و اقسام هیولاها دعوت شده بود برای تولد دخترش شرکت کنند و مدام تاکید بر این بود که انسانها افرادی شرورند و هیولاها به خاطرشان باید در سایه زندگی کنند تا به انها اسیب نرسد !!! ، اما در اینجا نیز بحث حمایت از فرزند نادیده گرفته نشده ...

 

کارتون سوم به نام " monsters aliens " داستان جنگ هیولا ها با موجودات فضایی بود . داستان دختری معمولی که  روز عروسی اش شهاب سنگی به محلی برخورد میکند که او در ان قرار داشته و ماده ای وارد بدنش می شود که  او را به غولی مبدل ساخته و سازمان فضایی و ارتش امریکا او را محبوس نموده و مانند سایر اکتشافات و اختراعاتی که داشته اند از او به عنوان هیولا برای نجات بشریت و زمین از دست نابودگران فضایی !! استفاده می کنند و در ان حتی رئیس جمهور امریکا را فردی صلح طلب نشان میدهد که ابتدا قصد صلح با موجود فضایی را داشته و بعد از اینکه مورد حمله ی او قرار می گیرد دستور جنگ میدهد .


انقدر زیبا و مهیج و البته با برنامه دست به ساخت انیمیشن هایشان میزنند که واقعا می مانی که چگونه دارند روی افکار بچه هایمان کار میکنند ...


پنجشنبه حرم امامزاده صالح علیه السلام بودم و مداح در مدح حضرت فاطمه برنامه اجرا میکرد . اگر نمیدانستم تولد حضرت است های های گریه میکردم . تاسف خوردم از این که نمیتوانیم برنامه ی حتی در شادی ها یمان داشته باشیم . آن وقت برنامه ریزی برای ظهور حضرت خواهیم داشت ؟

به یاد حسین حسین کردن ها و عزاداری هایمان افتادم .حسین حسین کردن ها ، روضه ی حضرت زهرا گرفتن ها ، به یاد خدا و ائمه بودن ها ، همه و همه چون زرهی خواهند بود که ما را از شر دشمن در امان نگاه میدارد ولی با زره فقط میتوان دفاع کرد .برنامه  گرفتن از زندگی انان خود مستلزم کاری بزرگ است . باید مهارت اموزی کنیم . و باز برای اموختن مهارت باید خود ماهر شده باشیم .

چگونه است که با داشتن دستورات زیبای زندگی که در جای جای کلمات امامانمان در دعاهایشان امده ، توان بهره برداری را نداریم ؟

چرا عقب مانده ایم ؟ چرا از جوانان توانمندمان استفاده نمی شود ؟ چرا نیروهایمان را سازماندهی نمیکنیم ؟ چرا ما انیمیشن های خوب به دنیا صادر نمی کنیم ؟ کجای کار خراب است ؟ چه کسی آب به اسیاب دشمن میریزد ؟ دل امام مان را چه کسی می شکند ؟ نکند من و ما هم از آن دسته باشیم ؟!!! ...

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ، خانه اش ویران باد .... 

  • خانم معلم

قایقی خواهم ساخت ...

خانم معلم | جمعه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۶:۲۴ ب.ظ | ۸ نظر

   پشت دریاها شهری است ...

    قایقی خواهم ساخت ...



  

  قایقی خواهم ساخت

 

  خواهم انداخت به آب

 

  دور خواهم شد از این خاک غریب

 

  که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

 

  قهرمان را بیدار کند 




جمعه نوشت : 



هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است 

بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است 

دلم هوای تو کرده چرا نمی آیی 

ببین که کاسه ی صبرم ز غصه لبریز است 



دلم برای قم و جمکران تنگ شده ... 

پ.ن : جای همه خالی امروز  بیت رهبری بودم . دست صادق ام درد نکنه که برنامه ی رفتنم رو مهیا کرد ...

  • خانم معلم

این روزها ...

خانم معلم | جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۴:۳۰ ب.ظ | ۷ نظر



این روزها ، خبر کشته شدن انسان های بیگناه را در تلویزیون میبینم و می شنوم . چه آنها که در اثر حوادث طبیعی خانواده ی خود را از دست داده اند و چه آنهایی که بدست بنی آدم بی خانمان گشته اند . قیافه ی دختر بچه ی مظلومی که در بغل مردی است تا به بیمارستان برده شود  و خانه هایی که خراب شده به یادت می آورد خرابه و ویرانی و اسیری را ، دختر بچه ی منتظر ِ پدری را ... هیهات از این بنی آدم که اعضای یکدیگرند ...


این روزها حج رفتن علاوه بر پول داشتن ، دل هم میخواهد . باید خیلی دل داشته باشی که کنار بقیع بروی و از پله هایش هم نگذارند بالا بروی و چشمت هم اجازه ی دیدن و سخن گفتن از راه دور با ائمه ی غریب بقیع را نداشته باشد ، دل میخواهد که به حرم پیامبر پا بگذاری و نگذارند نزدیک حرم شوی و نماز بخوانی ، دل میخواهد مدینه باشی و نتوانی یک کمیل دست جمعی بخوانی ، دل میخواهد که مدینه بروی و بگویی شیعه هستی ...


این روزها انسانها را به جرم مسلمانی و شیعه بودن می کشند ، اما دنیا بی تفاوت فقط نگاه میکند ،  مگر خون ِ آن  دونده ی ماراتون آمریکایی از خون ِ ان دختر  بچه ی شیعه ی پاکستانی رنگین تر است ؟! به چه جرمی باید فاکس نیوز خواستار کشتار مسلمانان بعد از این بمب گذاری باشد ؟ گرچه هر جنایتی از دید ما محکوم است ، اما مگر کسانی که در سوریه و غزه و بغداد و بحرین و افغانستان و پاکستان ومیانمار کشته شدند انسان نبودند ؟! امریکا مرگت باد ...



اما این روزها صحبت از انتخابات است و شرایط نامزد های ریاست جمهوری ، این روزها می گویند با کسانی که از اموال دولتی برای تبلیغات کاندیدایی استفاده کنند برخورد قانونی می شود ! مگر در مملکت اسلامی ، در ملا ء عام ، میشود این کارها را برای خدمت به مردم ، به عنوان ریاست جمهور انجام داد ؟!!


در ایام فاطمیه از سخنرانان می شنیدم دعا می کردند و از مردم می خواستند که به کسی رای دهند که پیرو ولایت باشد و از سر ِ نفس ِ خویش سخن نگوید ! و هر آنچه خود میپسندد انجام ندهد ، به راستی مردم چگونه از میان این همه ظاهر فریبان باید معتقد واقعی به رهبری را بیابند ؟! ...


این روزها بازار فریب و نیرنگ و ریا فراوان است ، این روزها همه در پی خدمت به مردمند !!!! ، حقوقها را 25 درصد !!! افزایش داده اند و نرخ تورم در بازار همچنان رو به صعود است و هیچ نظارتی بر فروش کالاها نیست ، افتخارمان پیشرفت در فن آوری هسته ای است و اما نرخ آزمایشاتی که باید با این علم صورت گیرد سر به فلک می کشد و باید بمیرد آنکه ندارد و نمیتواند بپردازد ! ...


این روزها در مترو خانم های مسن فروشنده زیاد میبینم . کسانی که حتی توان بلند کردن اجناس خود را نیز ندارند . اینها آنجا چه می کنند ؟ مگر نباید انها در کانون ِ گرم خانواده ، میان فرزند و نوه هایشان باشند ؟ مگر نباید نوه ها در آغوش انان بزرگ شوند تا برایشان از آنچه دیده و شنیده اند بگویند ؟ مگر نباید  برای دخترها و عروس هایشان به هنگام ِ بیماری و ضعف ، دستور گیاهان دارویی را بدهند ، آخر اینها در مترو چه می کنند ؟!!!


این روزها میبینم تعداد مستمندانمان روز به روز بیشتر می شود ، و تعداد افرادیکه کمک میکنند روز به روز کمتر ، چرا که میگویند چراغی که به خانه رواست .... و شاید حق داشته باشند !


امروز وقتی دعای ندبه می خواندم باز رسیدم به این فراز از دعا که ،


أَیْنَ طَامِسُ آثَارِ الزَّیْغِ وَ الْأَهْوَاءِ أَیْنَ قَاطِعُ حَبَائِلِ الْکِذْبِ [الْکَذِبِ‏] وَ الافْتِرَاءِ أَیْنَ مُبِیدُ الْعُتَاةِ وَ الْمَرَدَةِ أَیْنَ مُسْتَأْصِلُ أَهْلِ الْعِنَادِ وَ التَّضْلِیلِ وَ الْإِلْحَادِ أَیْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِیَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ أَیْنَ جَامِعُ الْکَلِمَةِ [الْکَلِمِ‏] عَلَى التَّقْوَى أَیْنَ بَابُ اللَّهِ الَّذِی مِنْهُ یُؤْتَى أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ الْأَوْلِیَاءُ أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ أَیْنَ صَاحِبُ یَوْمِ الْفَتْحِ وَ نَاشِرُ رَایَةِ الْهُدَى أَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَ الرِّضَا، ...


کجاست محوکننده آثار انحراف و هواهاى نفسانى،کجاست قطع‏کننده دامهاى دروغ و بهتان،کجاست نابودکننده سرکشان و سرپیچى‏کنندگان،کجاست ریشه‏کن‏کننده اهل لجاجت و گمراهى،و بى‏دینى کجاست عزّت‏بخش دوستان،و خوارکننده دشمنان،کجاست گردآورنده سخن بر پایه تقوا،کجاست در راه خدا که از آن آمده شود،کجاست جلوه خدا،که دوستان به سویش روى آورند،کجاست آن وسیله پیوند بین‏ زمین و آسمان،کجاست صاحب روز پیروزى،و گسترنده پرچم هدایت،کجاست گردآورنده پراکندگى‏ صلاح و رضا، ...

 

کجایی امام ِ من ! ...

کجایی که میبینی و نمیبینمت ...

چشم به راه توئند تمامی مستضعفین عالم ، تنها تویی که راه نجاتی ، بیا ...

  • خانم معلم

حرف ها

خانم معلم | جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۰۰ ب.ظ | ۱۰ نظر

بعضی حرف ها را نمی شود قیمت گذاشت . 

بعضی حرف ها حرف ِ اضافه است . 

بعضی حرف ها با سکوت ادا می شود

بعضی حرف ها را باید از نامحرم پوشاند . 

بعضی حرف ها به گوینده اش آبرو میدهد . 

بعضی حرف ها را باید یک بار گفت . 

بعضی حرف ها را باید تکرار کرد .

بعضی حرف ها را باید بایگانی کرد . 

بعضی حرف ها مسمومند . 


اما حرف زدن دو رکن دارد : 

خوب حرف زدن و حرف ِ خوب زدن . *






جمعه نوشت : 

مولایم :

دعا کن از کسانی نباشیم که بیهوده حرف میزنند و آنچه در دلشان است با آنچه می گویند ، تفاوت دارد . 

دعا کن وقتی به زبان ، برای فرج ات دعا می کنیم ، در دل هم خواهان آن باشیم . 

دعا کن حرفمان با عملمان یکی باشد و انگاه که در پیشگاه خداوند حاضر شدیم و پرده ها فرو ریخت ، از دیدن انچه در قلب هامان گذشته به هنگام حرف زدن ، شرمگین وسرافکنده نشویم . 


* از کتاب لحضه های سبز ، حسین دیلمی 
چاپ دفتر تبلیغات اسلامی قم 

  • خانم معلم

مامانی بیدار شو ...

خانم معلم | سه شنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۵۱ ب.ظ | ۸ نظر


مامانی بیدار شو ، میخام یه چیزی بهت بگم ...


دلم تنگه ...



در محرم قصه ی "حسین " به " سر " رسید ... در جمادی،  اما ، تمام غصه ی "فاطمه" به "علی " رسید ... 

  • خانم معلم

ولی آهسته آهسته

خانم معلم | جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۲، ۱۲:۱۲ ق.ظ | ۵ نظر


از روضه های زنانه ای که با مادر بالاجبار میرفتم خاطره ی خوبی ندارم جز یک مورد که روز میلاد بانوی دو عالم بود و با مادر به یک مولودی رفته بودیم . چند خانم ( که سن شان را متوجه نشدم ) لباس های حریرِ خوشرنگ ِ شاد و زیبایی پوشیده و دور گهواره ای آرام می چرخیدند و چیزی می خواندند. شعر را به یاد ندارم اما مرا که عاشق رنگ بودم ، شدیدا مسحور خود کرده بودند . آنچنانکه هنوز به یادشان دارم و  همان فضا را میتوانم با همان صداقت و پاکی ، دوباره تجسم کنم .

اما در روضه ها آنچه میدیدم سیاهی چادر ِ مشکی خانم ها بود که وجودشان مجلس را یکپارچه سیاه نشان میداد و نوع گریه کردن بعضی هایشان که همیشه برایم جای سوال بود . بعضی ها به شدت روی پاهایشان میزنند و حتی پایشان را نیشگون می گرفتند !!! . پیش خود میگفتم : « خب اگر گریه شان نمی آید چرا خودشان را می زنند ؟!!» 

معمولا مادر جان هم جاهایی میرفتند که سخنران و مداح خوبی داشت . این ها را آن موقع متوجه نمی شدم الان که آن ازدحام جمعیت را به یاد می آورم متوجه می شوم !! . جا کم بود و معمولا باید با لحن ِ بدِ پیرزن های مجلس روبرو می شدم که می گفتند : « وااای دختر نگاه کن روی پایم نشستی ! برو اون طرف تر بشین ، برو جلوتر بزار پامو دراز کنم و مادر اول می نشستند و به من هم میگفتند همین جا بنشین ولی واقعا در یک وجب جا نشستن وحشتناک بود . بواقع در یک وجب جا چطور می شد نشست و بعد در گرمای مجلس خسته خوابش نبرد و ولو نشد روی پای مادر ؟!!!  تکرار این خاطره ی شیرین ! از پیر زن های مجلس باعث شد به خودم قول بدهم اگر بزرگ شدم و خواستم روضه بروم بچه ام را همراه خودم نبرم و یا برایش جایی پیدا کنم که بتواند راحت بنشیند . گرچه بیشتر به بند اول شرطم فکر میکردم !  ...

مسئله ی دیگر مادرم بود و گریه هایش . او هم جزء آن خانم هایی بود که بسیار گریه می کرد و من اصلا دوست نداشتم گریه اش را ببینم .

همه ی این چیز ها و بی اطلاعی از اینکه چرا باید جایی بروم که همه یا خودشان گریه می کنند و یا خود زنی می کنند تا گریه شان در بیاید و شنیدن اشعاری یکسان ، باعث می شد از روضه اصلا خوشم نیاید !!! ...

 

زمان گذشت و بزرگ تر شدم . کم کم متوجه شدم چرا روضه میرویم و چرا خانم ها گریه می کنند و چرا حتی خودشان را می زنند! ،اما جز موارد معدود پسرم را به مجلسی نبردم  . یادش بخیر یکی از جلساتی که با هم رفتیم دومین سالگرد شهید آوینی بود که شاعر اهل بیت ، زنده یاد آغاسی ، شعر «شیعه» اش را آنجا خواند . دیدن چهره ی او و خود ِ مجلس روی پسرم خیلی تاثیر داشت و  برای همه از ان مجلس میگفت !

زمان ِ ما ، این همه شعر و این همه روضه خوانی و مداحی نبود . به یاد دارم روزهای عاشورا در هر سال ، چند شعر معروف بود که هیئتهای عزاداری همان ها را تکرار می کردند و البته همیشه هیئت ها انقدر حالت حزن و اندوه داشتند که با دیدن آنها ، مردم نا خوداگاه گریه می کردند . در تمام سال ، تنها روزی که خیلی خوب می شناختم عاشورا بود *. در بقیه ی روزها که روضه میرفتیم نمیدانستم شهادت کدامین امام است و فقط یک همراه ِ آرام و بی دردسر برای مادرم بودم . شعر ها را یاد گرفته بودم و گاهی برای خودم می خواندم

 

 یکی از شعر هایی که در روضه های زنانه اغلب خوانده میشد این شعر بود

 

بریز آب روان اسما                    ببین بشکسته پهلویش         همه خواب و علی بیدار

ولی آهسته آهسته                  سیه گردیده بازویش             سرش بنهاده بر دیوار

به جسم اطهر زهرا                   تو خود ریز آب بر رویش            بگوید از فراق یار

ولی آهسته آهسته                 ولی اهسته آهسته                ول آهسته آهسته  

و ....  

شعری از استاد سازگار

 

یادم نمی آید از مادرم پرسیده باشم چرا خانمها گریه میکنند ومطمئنا اگر پرسیده باشم اطلاعات بدست آمده ام در همین حد بود که : " گریه کردن برای امامان ثواب دارد ، چون آنها را شهید کرده اند و در حق شان ظلم شده است " . اما « شهید » و « ظلم » کلماتی بودند که مفهومشان را باید بعدا درک میکردم .

از میان ائمه ،حضرت علی و امام حسین علیهما السلام دو امامی بودند که در کودکی دریافتم بر سرشان چه آمده به یمن شب های قدر و روز عاشورا به همین جهت میتوانستم از ایشان حرف بزنم !

علت شیون خانم ها برایم زودتر معلوم شد تا علت خود زنی هایشان ! کمی بزرگتر که شدم ، علت خودزنی ها را نیز دریافتم ! ...

 

اما ، از گذشته تا کنون ، ایام فاطمیه ، و دهه های آن مانند ماه ِ محرم ، برایم روزهایی پر از حزن و اندوه است ولی هنوز نمیدانم دهه ی اول از کی شروع و تا به کی ادامه دارد و نیز دهه ی دوم .!! ...آیا مهم است؟

مدفن بی نشان ، روز ِو زمان ِ شهادتی نامعلوم می طلبد ! تا هر روز برایت فاطمیه باشد و در یادت بماند که (فاطمه سلام الله ) مظلومانه زیست و مظلومانه شهید گردید ...


بیاییم خود را محک بزنیم و عیارمان را بسنجیم. اما محک را چه بگیریم ؟یادش یا مرامش ؟ 

سه دهه با یاد ِ او زندگی کردن کافی است ؟ برای او گریه کردن ، خود را زدن ، روضه رفتن و روضه گرفتن ! کدامیک کافی است ؟

 عمری با مرام او سر کردن چطور؟ به فکر نیازمندان بودن ، از رهبر و ولی زمان پیروی کردن ، حجاب داشتن ، حق ِ خانواده و همسایگان بجا آوردن و ... 


کدامیک ؟

 

با تمام شدن ایام فاطمیه آیا گریه ها تمام می شود ؟آن هم گریه هایی از سر صواب بخاطر ِ شهادتی مظلومانه ، برای ماندن بین در ودیوار و کودکی که هرگز زاده نشد !؟ ... تمام ِ غصه های آن بانو برای داشتن این درد بود ؟... گرچه  حال ندبه خود گویایی دلی بارانی و پر رحمت است اما این ابتدای راهی است درست که در آن قرار گرفته ایم و تا مقصد مسیری طولانی پیش روست ...


امید که این گریه ها را توام نماییم با درک صحیح از رویه ی زندگی آن بانو و باور هایشان ، انشا الله ...




*روز های عاشورا ، مادرم که زنی بسیار مرتب و تمیز بود ، دیگر خانه را جارو نمی کرد ، گردگیری نمیکرد ، حتی می گفت موهایتان را شانه نکنید (گرچه ما گوش نمی کردیم ) ! . غذا نمی پخت و همیشه غذا ی نذری  می خوردیم . از صبح برای دیدن هیئت های عزاداری سمت بازار بزرگ تهران می رفتیم . خیمه های بلند ، اسب های سفیدی که یالشان را قرمز کرده بودند ،مردانی با لباس های سبز وقرمز ، پرچم های رنگارنگ ، گهواره ، کبوتر و ... تمام خاطرات من از روز های عاشوراست ... 

  • خانم معلم

آجرک الله یا صاحب الزمان عجل الله

خانم معلم | جمعه, ۹ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۱۰ ق.ظ | ۱۵ نظر


همین طور که روی زمین طاق باز خوابیده بودم و از ترس اینکه دوباره با کوچکترین حرکتی درد دیسک کمر به سراغم بیاید ،تکان نمیخوردم ، قطرات اشک از دو طرف صورتم سر میخورد و وارد گوش هایم می شد اما جرات تکان دادن دست هایم را نیز نداشتم . دلم به شدت هوای مادرم را کرده بود ...

 

هم از اسباب کشی خسته شده بودم و هم دیدن مادر شوهرم ، وقتی که از ریه هایش خون خارج می کردند و او آنچنان تحت فشار بود که رنگش از شدت تنگی نفس کبود شده و احساس می کردی که انگار قرار است همان نیم  نفس را نیز از او بگیرند، دیگر اعصابی برایت باقی نمی ماند که بتوانی روی پاهایت بایستی . وقتی نه پدر ومادری و نه پدر شوهری برایت از بزرگتر باقی نمانده باشد و همه را در فاصله ی کوتاهی از دست داده باشی و تنها دلت به وجود ِ یک نگاه ِ مادرانه خوش باشد آن گاه است که زیر این فشار ،مجبور می شوی که به رختخواب و استراحت مطلق بازگردی ...

 

همانطور که بیصدا اشک میریختم چشمانم خسته شد و نمیدانم خواب بود یا رویا که حس کردم مادرم در همان خانه ی جدید ، همان جا که دراز کشیده بودم ، کنارم زانو زده خم شده و مرا می بوسد . انقدر این لحظه برایم زیبا و شیرین بود که از شدت شوق چشمانم را باز کردم و ...

 

این حس ِ « مادر خواهی » ، نیاز دوران کودکی نیست . در هر سن و در هر کجای عالم و در هر دوره ی تاریخی که باشی اگر عاطفه در وجودت خشک نشده باشد ، روزهایی هست که فقط « مادر » ت را میخواهی . حتی اگر مهربان ترین زن ِ دنیا هم در کنارت باشد و همیشه دست محبت بر سرت بکشد ، باز برایت « مادر » معنایی دیگر دارد ...

 

 

آقا جان !

روزهای سختی است ...

و در روزهای سخت « مادر » داشتن نعمتی است بزرگ ...

 

 

و عصر جمعه باشد و ایام فاطمیه و  لحظات شهادت ِ مادر را مرور کنی و حس کنی دستی بر قلبت پنجه می کشد و مجبوری فقط از حسرت اشک بریزی و بگویی :

ای کاش که  ... 

  • خانم معلم