همه ی مردها « بد » نیستند ...
- ۱۱ نظر
- ۰۶ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۰۳
خیابان بهار هم نزدیک عید که می شد مانند همه ی مراکز خرید ، پر از جمعیتی بود که می خواستند برای بچه هایشان لباس بخرند . او هم به علت مشغله ی کاری نتوانسته بود زودتر این کار را انجام دهد و حالا مجبور بود شب جمعه ی آخر سالی دست زن و بچه هایش را بگیرد و راهی انجا شود . چیزی که هیچ وقت دوست نداشت . مخصوصا این خیابان و این زمان را ...
یکساعتی بود که راه می رفتند .مثل لشکر شکست خورده از هم جدا شده بودند . او که محمد شش ماهه اش را بغل کرده بود در انتهای قافله ، دخترش مریم به همراه مادرش کمی جلوتر و مهدی پیش قراول این خانواده در پیاده رو در حرکت بودند .
پشت ویترین مغازه ها انقدر شلوغ بود که نمی شد درست ایستاد و چیزی تماشا کرد . حوصله ی شلوغی را هم نداشت . یادگار جنگ در کمرش هم گهگاه خودی نشان میداد . دکتر گفته بود نباید بار سنگین بلند کند و به کمرش فشار بیاورد . دختر به سمت پدر برگشت . نگاه پدرانه اش را به قد و بالای دختر انداخت . چه قدی کشیده بود و با چادر چه کشیده تر مینمود . در حال حظ بردن پدرانه بود که صدای غر غر دخترش این لذت را از او گرفت " اینجا که اندازه ی من چیزی ندارن . شما همش به فکر پسراتون هستین ! " . راست می گفت . برای دختر 14 ساله در این خیابان لباس مناسبی پیدا نمی شد . گفت : " کمک کن مادرت برای این دو تا یه چیز مناسبی پیدا کنه فردا خودم و خودت میریم هر جا تو بگی برات لباس می خریم . " دختر از اینکه پدر تا این حد درکش کرده بود خوشحال شد و با شادی سمت مادر رفت . خانمش برگشت سمت او . با ایما و اشاره به او رساند که همانجا ایستاده است . کنار درخت ، نزدیک جوی آب ایستاد . به درخت کمی تکیه داد . محمد روی شانه اش خوابیده بود . شیر خشک حسابی پروارش کرده بود . یه پسر تپل مپل و خوردنی شده بود . سنگینی اش را سمت راست بدنش حس میکرد . کمی جابجایش کرد درد کمرش زیاد شد . یاد ترکش افتاد . همین درد مقدمه ای شد تا حالا که انجا بیکار ایستاده بتواند فکر کند که او کجا و اینجا کجا ...
تازه از جبهه برگشته بود . دختری را دیده بود و بنا بود به خواستگاری اش برود . تلفنی قرار گذاشته بودند ساعت 11 روز جمعه ، قبل از نماز ، اول خیابان بهار، سر انقلاب همدیگر را ببینند و صحبت کنند . میدانست نباید اینگونه پیش میرفت . اما دلش اجازه ی فکر کردن شرعی و منطقی به او نداده بود . در دلش هزار بار خواسته بود این رابطه را کنسل کند ولی هر بار نتوانسته بود. عشقش به داشتن ِ او انقدر زیاد بود که همیشه توجیه می کرد منکه از سر ِ هوا و هوس نیست که او را میبینم . بناست ازدواج کنیم . آمد. مانند همیشه محکم و با صلابت . دستش مثل همیشه از چادرش بیرون بود و ازادانه حرکت می کرد . انگار نوع راه رفتنش با بقیه فرق میکرد . انگار همه چیزش با بقیه ی دختر هایی که دیده بود فرق میکرد . همین او را برایش خواستنی تر کرده بود . یکساعتی تا نماز مانده بود . از بهار به سمت سمیه حرکت کردند . اکثر مغازه ها بسته بودند . تک و توکی سیسمونی فروشی باز بود . با دیدن بعضی لباسها دختر غش و ریسه می رفت و چقدر دلش میخواست که روزی با او ....
صدای مهدی او را به خود آورد . " بابا بابا بیا مامان کارت داره " . به سمت مغازه ای که مهدی اشاره می کرد رفت . وارد مغازه شد . میانِ جمعیتِ داخل مغازه دنبال همسرش می گشت که ناگهان ...
نه ! امکان ندارد . بند دلش پاره شد . دستش سست شده بود . قلبش تند تند میزد . ناخود آگاه رویش را برگرداند تا وی او را نبیند . انگار بچه اش روی دستش سنگینی می کرد . آن بچه ها ، آن مرد ...
طاقت نداشت ، نتوانست تحمل کند سریع از مغازه خارج شد . 20 سال گذشته بود و هنوز ...
این درد ِ لعنتی ...
جمعه نوشت :
سر ِ یک سفره نشستیم که قلبش خسته است
غنچه ی یاس علی در وسطش بنشسته است
آه ... دست ِدلم امسال به شادی نرود
باز انگار غمی دست ِ علی را بسته است
کاش امسال کسی پسته ی "خندان " نخورد
خنده از روی لب ام ابیها رسته است
کاش امسال بیایی و بگویی به همه ،
راز آن سینه که از ضرب لگد ...
شاعر : "حنیف منتظر قائم "
« عید شما مبارک »
سال نو را خدمت همه ی دوستان تبریک عرض میکنم . از خدا برای همه ی مردم سالی پر برکت آرزو دارم . امیدوارم که در پناه خدا و نظر اهل بیت همه سلامت و دلشاد باشید . امیدوارم بچه مجرد های کلاس زودتر سر و سامون بگیرند ، بچه متاهلای کلاس که هنوز بچه ندارن زودتر بابا و مامان بشن ، یه کم بزرگترا عروس دارو داماد دار بشن ، یه کم بزرگتر ترا نوه دار بشن و همه با دلی خوش برن مسافرت مخصوصا کربلا و خانه ی خدا ...
امیدوارم همه از منتظران باشیم ...
خیلی خیلی التماس دعا
از دیشب تلفن ساختمونمون کلا قطع شده بود . گفتم اگه وصل نشه ، نوشتن پست جمعه را کنار میزارم . شاید هم کم کم وبلاگ نویسی را . اما وقتی ساعت 9 شب تلفن وصل شد ، دیدم نخیر رابطه ما با این جمعه ها از جنس دیگه ایه ... منتظر تماسی از یکی از بچه ها بودم و با ابنکه فکرش رو نمی کردم تماس بگیره ساعت 11 شب بهم پیامک داد . اینا همش نشونه ایه برام که باید باشم هر چند به قول سید محمد این جور نوشتن ها خیلی قشنگ و درست نیست . اما بهانه ای هست برای بودن . شاید این نوع بودن هم بتونه مفید باشه ، کسی چه میدونه !..
سوگند به عشق و صبر و لبخند بیا
بر شعر و شعور و شور سوگند بیا
یکسال دگر گذشت و ما منتظریم
این جمعه ی آخرین اسفند بیا
از دانشگاه تا خانه بد مسیر که بود ولی سه شنیه ها که تا ساعت 6 کلاس داشت و ماشینی مخصوصا در فصل زمستان پیدا نمیشد ، وضع بدتر هم میشد . مادرش به خاطر ِ او سه شنبه ها از خانه دنبالش می امد و این اطمینان خاطر اغلب باعث میشد که او هم هنگام برگشتن از کلاس با فراغ بال بیشتری سراغ مادر بیاید !
این هفته مادر وقت دکتر داشت . دوبار تماس گرفته بود که ، دیر نکنی ها !! وقت دکتر دارم . در آخرین لحظه از آخرین ساعت های کلاس یادش افتاد که جزوه ی دوستش را که به امانت گرفته بود و باید کپی میگرفت هنوز دستش مانده . سریع سراغ ِانتشارات دانشگاه رفت . تقریبا تمام ِ راه را تا آنجا دوید ولی متاسفانه چندین نفر قبل از او انجا ایستاده بودند . از دو نفر اجازه گرفت و زودتر کارش را انجام داد . با این حال وقتی به ساعتش نگاه کرد عقربه ها چیز ِ دیگری میگفتند ! . دوان دوان به سمت ِ محل قرار شان رفت . مادر نبود . خواست به مادرش زنگ بزند که دید دو میس کال و یک پیامک دارد . هر سه از مادر بود . تازه یادش افتاد که گوشی اش را بعد از کلاس ازحالت بی صدا خارج نکرده بود .
پیام مادر این بود : « آمدم ، .....
اگر شما به جای آن مادر بودید برای فرزندتان چه پیامی میگذاشتید ؟!!!
جمعه نوشت : آقا جان !
انتظار ندارم با بدقولی هایم ، همچنان با من همان باشی که با عاشقانت هستی اما میدانم بزرگواری آن خاندان بیش از این کوته نظری های ماست . شاید دیر سراغت بیاییم ولی به خاطر خودمان هم که شده می آییم . کمی بیشتر برایمان صبر کن تا این کودکان سر به هوا کمی عاقل شوند !!!
باید تمام عمر شــما را صدا کنم
شاید که حق نان و نمک را ادا کنم
تا زتده ام به عشق تو باید امام عصر
فکری به حال این گذر جمعه ها کنم
دلتنگم آقا ... کاش همان روزها بود ....
مکان : بیمارستان مسیح دانشوری
زمان : چارشنبه ساعت 15
درحیاط بیمارستان ، نزدیک در ورودی بخش ، با دختر قد بلند و زیبایی روبرو شدم که از نوع حرکاتش می شد حدس زد که عقب مانده ی ذهنی است . متعجب شدم اصلا نمی خورد که عقب مانده باشد .در دلم از دیدن ِ حالت هایش غصه خوردم ...
برای ملاقات مادر شوهرم که در آی سی یو بستری بود به بیمارستان رفته بودم . وارد ای سی یو که شدم گفتند بیمارتان به بخش منتقل شده ، دوباره به بخش برگشتم . شخصی که در پشت استیشن پرستاری نشسته بود خبر نداشت چنین بیماری در بخش بستری شده و بعد از کلی کلنجار رفتن با کامپیوتر ،اتاق روبروی استیشن را نشانم داد و گفت اینجا هستن !
وارد اتاق شدم ، همان دختر با خانواده اش آنجا بودند ! هم اتاقی مادر شوهرم بود . مادر شوهرم خواب بود . وسایلی که برایش آورده بودم را جابجا کردم . وقت ملاقات تمام شد و بستگان ِ دخترک خداحافظی کردند و رفتند . حالا من بودم و او ، مادر وبرادرش . از لهجه شان پیدا بود که کرد هستند . دختر امد تا نزدیک صورتم و به من نگاه کرد . خندیدم و گفتم خوبی ؟! . انگار نه انگار . هیچ حسی نه در صورتش و نه درنگاهش بود . برادرش آمد . بغلش کرد و او مثل یه تکه چوب سیخ در بغل برادرش که شاید از خودش دو سه سالی بزرگتر بود قرار گرفت . در تخت آرام و قرار نداشت . مینشست . بلند میشد و سرش را میچرخاند . نزدیکش رفتم . پرسیدم اسمت چیه ؟ مادرش گفت : لیلی خانم ! ... صدایش کردم . جوابم را نداد . مانند مادر شوهرم در گلویش تی تیوب گذاشته بودند . وسیله ای که به علت بسته شدن نای از طریق آن تنفس میکنند . از مادرش پرسیدم چرا برایش تی تیوپ گذاشته اند ؟ ... گفت : سه سال است که درگیریم . پیش دانشگاهی بود که ... تا این را شنیدم انگار برای لحظه ای قلبم ایستاد . گفتم یعنی این بچه تا پیش دانشگاهی خوب بوده ؟ گفت : آرزویش این بود که پزشک بشود . بسیار درسخوان و خانم . نمیدانید چه دختری بود . یه لاک تا به حال روی ناخن هایش نرفته . اگر من موهایم پیدا میشد به من میگفت موی ات را بپوشان اما حالا ( اشاره به وضعیت فعلی اش که بی ححاب بود جلوی همه )... گفتم خوب می شود انشا الله . گفت : بعد از امتحانش امد و گفت سرم درد میکند . دردش شدیدتر شد . بردمش بیمارستان . حالش بد شد . انگار قند خونش پایین آمده بود رفت کما . وقتی به هوش آمد این طوری شده بود . نه حرف میزد و نه حتی میتوانست راه برود . مغزش از کار افتاده بود . مثل یه تیکه چوب خشک شده بود . تازه دانشگاه سنندج ، پزشکی قبول شده بود !!!
آه از نهادم در آمده بود . گفتم انشا الله با عنایت امام رضا علیه السلام و حضرت معصومه سلام الله خوب می شود . گفت امام رضا بردمش . پدرش گفت میبرمش پیش حضرت معصومه سلام الله . نمیتوانست راه برود . آنجا پدرش خیلی گریه کرد . یکماه بعد از برگشتنش از حضرت معصومه سلام الله راه افتاد . وقتی قدم برداشت باورمان نمیشد . یاد روزهایی افتادم که برای مادرم و شفای همسر ِ دوستم دست به دامن خانم میشدم . گفتم خدا رو شکر . انشا الله کم کم بهتر و بهتر می شود . گفت دکتر ها می گویند شاید بهتر بشود .
نفس هایش خیلی بد شده بود . برادرش بیتاب بود . از نوع حرکات لیلی هم حس کردم حالش دارد بدتر می شود . دکتر بالای سرش آمد و برای اولین بار در این 5 سالی که در این بیمارستان رفت و آمد دارم دیدم پزشکی نگران وضع بیمار شده است . از همانجا با دکتر دیگری تماس گرفت و موقعیت لیلی را گزارش داد . دستور داد برایش دستگاه بخور سرد و اکسیژن اماده کنند . بهیار بخش رفت و بعد مدتی آمد و دستگاه بخور مادرشوهرم را از روی میزِ کنار تختش برداشت و برای او گذاشت . متعجب نگاهش کردم و گفتم پس ایشون چی؟ ! گفت وضع این دختر بحرانی تر است . گفتم خب ایشون هم احتیاج داشتند که از خانه برایش دستگاه را آوردم . با تعجب پرسید ا ِ شما همراه ایشون هستین ؟ در دلم گفتم : پ ن پ اومدم هواخوری اینجا !! ... گفتم : من مشکلی ندارم که این بچه از دستگاه استفاده کند ولی بخش تخصصی ریه ، نباید دستگاه بخور داشته باشد ؟ گفت : خانم این بخش فقط 5 دستگاه بخور دارد با این همه بیماری که مشکل ریه دارند . گقتم چرا پیگیر نیستید ؟ چرا از رئیس بیمارستان جناب دکتر ... کمبود ها را درخواست نمیکنید ؟ گفت : دکتر ... که کاره ای نیست رئیس بخش دکتر ... باید پیگیر باشد که نیست . گفت خانم ملحفه هایمان سوراخ سوراخ است آن وقت شما از نداشتن دستگاه ایراد میگیرید ؟ !!! به همه گفته ایم وقتی ترتیب اثر نمیدهند چکار کنیم ؟! ...
به لیلی آمپول زدند و با مقداری اکسیژن و بخور وضع تنفسی اش بهتر شد . مادر شوهرم میخواست از تخت پایین بیاید . گفت کفشم را در آورده اند . رفتم آی سی یو . سراغ کفشش را گرفتم . گفتند ما نمیدانیم خودت بیا بگرد . گفتم منکه نمیدانم کجا خوابیده بود . تختی را نشانم دادند و انگار نه انگار که آن بخش باید استریل باشد همه با کفش راه میرفتند و من هم با همان وضع وارد شدم و کسی نپرسید خرت به چند من ... کفش انجا نبود . گفتند : از اتاق عمل بپرس . رفتم آنجا هم نبود . گفتند از اورژانس چون امده برو از اورژانس بپرس . رفتم آنجا مرا فرستادند به اتاقی که پر از ملحفه ی کثیف بود قاطی انها باید دنبال کفش !! میگشتم . از پیدا کردن کفش پشیمان شدم . گفتم یک جفت برایش بخرم بهتر از این است که داخل این ملحفه های آلوده هزار مرض بگیرم .
برگشتم داخل اتاق . لیلی از تخت بیرون آمده بود . راه میرفت . هی از این ور به آن ور. عکس های داخل گوشی ام را نشانش دادم . خندید . آرام تر شد . روی صندلی نشاندمش . با دیدن بعضی عکس ها میخندید . انگار شبیه کسی بود که می شناخت . متاسفانه باطری گوشی ام تمام شد و لیلی دوباره راه افتاد .
برادرش میگفت : اینجا بیمار حکم موش آزمایشگاهی را دارد . گفتم برای منکه 5 سال اینجا در رفت و آمدم این مسئله ثابت شده است . اما کاش رسیدگی و نظارت داشتند . گفت :«دکترش جلوی خودم به کسی که عملش کرده بود گفت ، ولی از تکنیک ِدرستی برای عملش استفاده نکردی !!! پرسیدم دکتر چی شده ؟ گفت شما بفرمایین آن طرف !!! ...»
مادرش روی تخت مینشست . دست و پایش را میگرفت . با سر شیشه آب میوه به او میداد . با زور کمی میوه داخل دهانش میکرد و مدام قربان صدقه اش میرفت . برادرش صدایش میکرد آجی ، آجی بخور . و چه با عشق برایش کار میکرد . دستم را روی قلبش گذاشتم و لا حول ولا قوه الا بالله برایش میخواندم و فوتش میکردم . برایش جالب بود و نگاهم میکرد . و در دلم میگفتم ، آیا لیلی هم اگر پزشک میشد ، یکی از همینهایی میشد که بودن و مردن بیمار برایش تفاوتی ندارد ؟
در دلم گفتم :
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی
حتما مصلحت براین بوده ...
اللهم اشف کل مریض ...
اللهم اشف کل مریض ...
اللهم اشف کل مریض ...
روز رحلت دخت ِ امام موسی کاظم علیه السلام را پشت سر گذاشتیم ... خانم جان ! دلهای سردمان نیازمند نگاه ِ گرمتان است . در این هنگامه ی نخوت ، آتش عشقی در دلمان بپا کن ...
خدایا !
خدمت به خلق را همیشه جزء وظایمان قرار بده !
خدایا !
در هنگام تشخیص حق و باطل لحظه ای به خود رهایمان مکن !
خدایا !
امام زمانمان را از ما خشنود بفرما !
خدایا !
به رهبر عزیزمان سلامتی و عمر با عزت عطا بفرما !
امام صادق علیه السلام :
هرگاه قائم ما قیام کند، خداوند عزّوجلّ، گوشها و چشمهاى شیعیان ما را چنان تیز مى کند که میان آنها و قائم، پستچى لازم نیست. او با آنان سخن مى گوید و آنها مى شنوند و آنها او را در همان جایى که هست، مى بینند
چند وقتی است شدیدا درگیر جابجایی منزل هستم . بسته بندی و آماده نمودن وسایل زندگی که در طول این چند سال زندگی مشترک جمع کرده ام ، کلی از وقتم را گرفته است .یکی یکی چیزهایی که در این سالها جمع کرده ایم ، چه آنهایی که استفاده شده ، چه آنهاییکه مصرف نشده و در جایی کنار گذاشته شده ، چه آنهایی که مصرف شده ولی به عللی کنار گذاشته شده ، همه در وقت جابجایی دوباره پیدا می شوند و باز باید بعضی ها را نگه داری و بقیه را رد کنی .
با خودم می گفتم ، جابجایی دنیایی این همه مشغولم کرده ، خدا رحم کند جابجایی آن دنیا را. اتفاقا دستِ تنها هم هستم . دقیقا مثل همان موقع که تنها می شوی با تمام آنچه از خیر وشرجمع کرده ای
گاه به یادمان بیاید چه چیزهایی آن روز وبال ِ گردنمان است ، بد نیست ، شاید کمتر درگیر دنیا شدیم و قیدشان را زدیم ...
کاش همه ی اینها برایمان تجربه شود که سبکبار تر زندگی کنیم . مطمئنا جابجا شدن با وسایل کمتر راحت تر است . خوب ها را نگه داریم و غیر ضروری ها را هر چه سریعتر رد کنیم .
آقا جان !
به وقت ِ جابجایی ، همان موقع که دست ِ تنهایم ، کمکم می کنی ؟!
از فامیل گرفته تا دوست و آشنا ، همه میدانستند که راهپیمایی هایی چون 22 بهمن ، روز قدس و مراسمی چون 14 خرداد را تا جاییکه بتواند شرکت میکند . نوع ِ تفکرش با تفکر اطرافیانش فرق می کرد . دوستانش با خنده می گفتند : اگر رژیم عوض شود اولین نفری که دار بزنیم تو خواهی بود و او فقط میخندید .
نزدیک 22 بهمن بود . اوضاع مملکت آنچنان نبود که باید . فشار اقتصادی ، اختلاف نظر بین مسئولین ، کم رنگ شدن هدف هایی که مردم بخاطر آن انقلاب کرده بودند ،وجود فاصله ی طبقاتی در جامعه آنچنان که در زمان ِ شاه به چشم میخورد ، حرمت شکنی ها و عبور از خط قرمز هایی که آبروی دین و میهن در گرو حفظ آنها بود و خیلی مسائل دیگر ، نگرش بسیاری از اطرافیانش را نسبت به عملکرد مسئولین کم رنگ و حتی ضعیف کرده بود ، از راهپیمایی روز قدس به بعد طعنه و سرزنش ِ اطرافیان و دوستانش را می شنید و لب نمی گشود . راهپیمایی رفتن هایش آن قدر در چشم بود که علنا به او می گفتند : باز با این همه فشار و فساد و دزدی می خواهی به راهپیمایی بروی؟و او فقط نگاهشان میکرد چرا که میدانست او برای مرغ و گوشت و ماشین و ... انقلاب نکرده بود ، او نمی خواست شاه برود تا بتواند راحت تر خرج و مصرف کند ، راحت تر زندگی کند ، آرامشش را در سفرهای خارج از کشور ندیده بود . او به حرف مرادش بود تا دین خدایش را گسترش دهد ، تا زمینه ی ظهور امامش را فراهم کند ، میدانست چیزی که برایش چه در انقلاب و چه در جنگ خون داده شده است ، هدف والایی است که باید برایش سختی ها کشید و تحریم یکی از ان سختی هایی بود که انتظارش را می کشید . اما تحریم سخت است و سختی کشیدن برای چیزی که هدف نباشد سخت تر . پس به این مردمی که در اطرافش هستند و اینگونه سخن می گویند باید حق داد که از زندگی همین را می خواهند .
یاد ِشعب ابی طالب افتاد و سه سال سخت که بر پیامبر و یارانش گذشت . کاش موریانه به سراغ عهد نامه ی مشرکین برود تا هم مرادش از سختی مردم آزار نبیند و مردم در آرامش زندگی کنند و هم مشرکین بفهمند که خدا همیشه همراه ِ خداجویان است .
و من یتوکل علی الله فهو حسبه ...
بخشی از سخنان امام خمینی قدس سره به مناسبت سومین سالگرد پیروزی انقلاب :
... ایـنـان نـمـى دانند قیام یک ملت منسجم از مرد و زن ، کوچک و بزرگ یعنى چه و نمى دانند ملتى که براى خدا و نصرت احکام آسمانى او و نجات مظلومان و محرومان قیام نموده است ، نصرت خداوند قادر را با خود دارد.
کـنـون در آغـاز چهارمین سال پیروزى اسلام در کشور عزیزمان لازم است تذکراتى هر چند تکرارى عرض کنم . (فان الذکرى تنفع المومنین ):
1 !!! نـصـرت حـق تـعالى از کشور اسلامى ما و هر کشور اسلامى مشروط است به نصرت دادن کـشـور و کـشـورهـا به دین مبین اسلام و احکام مترقى آن که نصرت مظلومان و محرومان جامعه را نیز در بردارد و ما اگر حق را نصرت ننمائیم نباید در انتظار نصر خدا باشیم . و از ایـن جـمله است اجراء عدالت اسلامى در تمام دستگاههاى قضایى و اجرایى در سراسر کـشـور و از ایـن جمله مهمات ، رسیدگى سریع به پرونده هاى زندانیان و خصوصا آنان کـه جـرمـشـان مـادون جـرم گـروهـک هـاى مـفسدین و ملحدین اغتشاش گر است . رسیدگى به پـرونـده کـسـانـى کـه بـه عـللى تـعـویق افتاده است اولویت دارد، چنانچه رسیدگى به دادگـاه هـاى قـضـایـى و دادسـتـانـى هـا از اولویـت خـاص بـرخـوردار است و امیدوارم کیفیت بـرخـورد ادارات و دسـتـگـاه هـاى اجـرایـى بـا مـردم بـه گـونـه اى باشد که احتیاج به رسیدگى نداشته باشد.
چـنـانـچـه ایـنـجـانـب و مـسـؤ ولین جمهورى اسلامى مکررا اعلام نموده ایم ملت و دولت جـمـهـورى اسـلامـى ایـران تسلیم احکام مقدس قرآن و اسلامند و به حکم قرآن مجید خود را بـرادر ایـمـانـى تـمـام ملت اسلامى و کشورهاى مختلف از حیث فرهنگ و جغرافیا مى دانند و صـلح جـویى و زندگانى مسالمت آمیز را با تمام دولت ها و ملت ها طالب مى باشند و تا دولتـى بـه حریم کشور آنان تجاوز نکند و متعهد به احکام اسلام باشد آن را برادر خود مـى دانـنـد و از کـشـورهـا و مـلتـهـا مـى خـواهـنـد کـه بـا هـم مـتـحـد و یـکـصـدا در مـقـابـل تجاوزگران ، هرکس باشد قیام کنند و خود را از چنگ جهانخواران نجات دهند و نیز به حکم اسلام از تجاوز به حقوق و حدود خود دفاع کرده و تجاوزگر را تاءدیب نمایند و در ایـن صـورت اسـت کـه هـیـچ قـدرتـى بـه فـضـل خـداونـد مـتـعـال نـمـى تواند آنان را از این دفاع مقدس باز دارد.
جمعه نوشت:
آقا جان،
دعایم میکنی؟ سخت به دعایت محتاجم ...