گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


ام الادب ...

خانم معلم | يكشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۲۵ ب.ظ | ۷ نظر

 

http://www.irinn.ir/sitefiles/photo%20irinn%20rhbari%20005/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%20%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%20%20(9).jpg


سه شنبه، موقع اذان صبح، مثل همیشه بدون صدای زنگ ساعت و گوشی موبایلی ! از خواب بیدار شد . مثل هر روز جمعه که اول دوش می گرفت و معطر سر نماز می ایستاد به حمام رفت . غسل صبر کرد و غسل روز سه شنبه . همه ی ایام هفته برایش چون «جمعه» عزیز بودند . امروز که دیگر جای خود داشت . پیراهنی که دخترش تازه برایش دوخته بود را پوشید . موهایش را شانه کرد . روسری و موهایش رنگ هم شده بودند، سفید ِ سفید .

چشم دوخت به باغچه ی کوچکش، تمیز بود . برگشت سمت طاقچه ی اتاقش . نگاهش به عکس درون قاب گره خورد . لبخندی زد . « او » همچنان نگاهش می کرد . میدانست که دیگر نمی آید، دیگر دلش را برای دیدن جنازه اش هم، خوش نمی کرد . اما « او » بود و همچنان نگاهش می کرد ...

سجاده اش را پهن کرد و به نماز ایستاد . یکبار در قنوت دعای سلامتی امام زمان (عج ) را خواند و یکبار هم بعد سلام نماز، مثل هر صبح جمعه .

شروع کرد به خواندن دعای ندبه ! ...

یاد دیروز افتاد که برای خرید سبزی به خیابان رفته و شور عجیبی در مردم دیده بود . از صحبت زنهای محله، متوجه شده بود که قرار است « آقا » بیاید .

تا شنید، بیتاب شده بود . نمیدانست باید چکار کند . دست و پایش را گم کرده بود . قلبش دوباره تند تند میزد و نفسش به شماره افتاده بود . کیفش را باز کرده ، پولهایش را شمرده بود . خودش را لعنت کرده که چرا پول بیشتری برنداشته است . میوه نداشت . شیرینی هم باید می خرید . اتاقها را باید تمیز می کرد. باغچه را ...

سراسیمه و لنگ لنگان مسافت سبزی فروشی تا خانه را طی کرده بود . به پسرکی که خرید هایش را برایش تا در خانه آورده بود، پولی داد . قلبش هنوز آرام نشده بود . مقصر خودش بود که تنبلی کرده و برای رادیوی کوچک دو موج اش باطری نخریده بود . چقدر کار داشت ...

سجاده اش را جمع کرد. شیرینی و میوه ها را در ظرف مناسبی چید . از پنجره خیابان را نگاه کرد . هنوز مردم در خانه هایشان بودند . دقت کرد . روی چند ماشین پوستر « آقا » بود . لبخند زد . دلش آرام گرفت .

ظهر شد ... نمازش را خواند .

عصر شد ... دعای سمات ! را خواند ... کنار پنجره رفت . صدای اذان از مسجد محل شنیده می شد .

خوش به حال خانواده ی شهیدی که الان « مهمان » دارند . اشکش را پاک کرد . رفت که وضو بگیرد ... چشمش به « او » افتاد . هنوز لبخند میزد .

شاید فردا ...


 بعدا نوشت : این داستان رو آبان 89 نوشته بودم یه بار دیگه خوندنش به مناسبت این روز می ارزه ....



«آرزو داشتم که به دیدارم بیایی
هم به دیدار من و هم شوی بیمارم بیایی
بیش یک سال است که شویم هم‌نشین تخت‌خواب است
حق من این بود به دیدار دل زارم بیایی



  • خانم معلم

مثل من ای دوست بسی هست و نیست ...

خانم معلم | جمعه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۳۰ ب.ظ | ۳ نظر

 

جایی خواندم که ، " آدمها مثل عکس می مونن ، زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین "

بعضی از آدمها خودشان بزرگند . انقدر روحشان بخاطر صفات پسندیده ای که دارند بزرگ است که حتی اگر کسی بخواهد به طریقی خرابشان هم بکند نمی تواند. انقدر این ساختار شخصیتی محکم است که با هیچ کلنگی نمیتوان خللی به آن وارد نمود . 


بعضی ها هم هستند که بزور میخواهند برای خودشان احترامی دست و پا کنند . زورکی میخواهند بگویند مرا هم داخل آدم حساب کنید اما تا روح درست نباشد نمی شود بر دلی نشست ، این را دیگر نمی توان با پول و با وعده و وعید و ... بدست آورد .


اما این میان گروه سومی هستند که در وهله ی اول محبوب هستند اما بعد از گذشت مدت زمانی ، بعد رفت و امدهایی که انجام میشود ، متوجه میشوی این همان شخصی که تو فکر میکردی ، همان شخصیتی که به دنبالش بودی نیست . آن وقت است که پس میزنی و کناره می گیری و علتش این است که فردِ بزرگ شده ، ظرفیت این بزرگنمایی را ندارد...

گاهی خودمان مقصریم . نسنجیده کسی را بزرگ می کنیم و وقتی متوجه میشویم اشتباه گرفته ایم دچار نوعی سرخوردگی شده از همه ی آدمها بدمان می آید . در صورتیکه اینجا هیچ کس جز خودمان مقصر نیست .
این اشتباه گاه به خودمان ضربه میزند، اما گاهی کسی را در نظر دیگران بزرگ میکنیم . بزرگی که شایسته اش نیست و اینجا اگر اشتباه کرده باشیم جبران خسارتی که به روح انسانهای زیادی وارد کرده ایم کار سخت و مشکلی است و گاه جبران ناپذیر .

انتخاب های ما در زندگی نشان از نوع شخصیتمان دارد . اگر برگردیم و دوستی هایمان را دوره های مختلف زندگی مرور کنیم میبینیم که گاهی فراز و فرودهای زیادی داشته است که همه نشان از شخصیت ما در آن هنگام دارد . هر چه جلو تر میرویم باید شخصیت مان بیشتر شکل گرفته باشد و گروه دوستانمان شباهت بیشتری به هم  پیدا کرده باشند .
امید که با عنایت خدا به ریسمان محبتش دست یابیم و از دوست داران اهل بیتش باشیم که محبت واقعی را تنها در این خاندان می توان یافت و لا غیر ...


کاش اسم مان را در لیست خریداران یوسف زهرا بنویسند ...


خدایا !

ما را همنشین گل های زیبای خوشبویی بنما تا بتوانیم از این حسن همجواری هم خودمان لذت ببریم و هم شاید بواسطه ی آنان دیگرانی همصحبت با ما شوند و ما را خوشبو ببینند. 

دلهای سختمان را بواسطه مهر عزیزانت ، نرم بفرما .

حب اهل بیت را خودت در دلمان ایجاد کرده ای ، نگذار علف های هرزی که در اطرافمان می رویند ، غذای روحمان را مصرف کنند و تشنه مان بگذارند . 

عیوبمان را فقط خودت بدان و کمک کن تا رفعشان نماییم .

در این روز جمعه ، پرونده ی اعمالمان دل ِ امام زمانمان را نشکند و عرق شرم بر چهره اش ننشاند.

از مهدی بیا ، مهدی بیا گفتن های ظاهری مان بکاه و بر انسان منتظر بودنمان بیافزا ...


آمین یا رب العالمین

  • خانم معلم

وقتِ حساس !

خانم معلم | جمعه, ۸ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۳۶ ب.ظ | ۱۹ نظر


http://www.banifilm.ir/Content/1392/11/05/image/2-1-201412503659.jpg


مادر بزرگم وادی السلام قم مدفون هستند . یادمه وقتی بچه تر بودم و برای خواندن فاتحه به آنجا میرفتیم برام دیدن آن همه سنگِ قبر جور واجور و آن عکسهای آفتاب خورده که قیافه ی میت را وحشتناکتر نشان میداد، خیلی جالب بود و منکه دنبال این سوژه ها بودم یا دور وبر آرامگاه های درب و داغون خانوادگی می گشتم یا داخل قبر هایی که نشست کرده بود را نگاه می کردم تا ببینم مرده ای از اون زیر پیداست یا نه !

اما حالا با این همه سن و این همه اطلاعات تا یه آهنگ کمی تا قسمتی رعب آور برای حتی این فیلمهای در ِ پیتِ ایرانی را می شنوم بهم میریزم و واقعا تحمل شنیدن آهنگشان را هم ندارم چه برسد به دنبال کردن و با دقت دیدن صحنه های وحشت آور فیلم را .

دیشب به هوای دیدن یک فیلم ظنز و کمدی که مثلا از نظر مخاطبین و داوران جشنواره یکی از بهترین فیلمها شناخته شده برای ساعت 11 شب بلیط گرفتیم و رفتیم سینما آزادی . نه طنز آنچنانی داشت و نه کمدی به مفهوم مصطلحش بود . فیلمی که انگار تنها یک هنرپیشه داشت ، " جناب عطاران " .


بله فیلم " طبقه حساس " را میگویم . فیلم که تمام شد دیدن ِقیافه ی مردم تماشایی بود . فکر کنم همه آنهایی که آمده بودند ،مثل من عادت به خواندن نقدِ فیلم، قبل از دیدنش نداشتند و همه مثل بهت گرفته ها داشتند از سینما بیرون میرفتند . همه میگفتند:" این چی بود ؟!!! "

واقعا از کمال تبریزی بیشتر از این انتظار میرفت . نمیدانم هدفش از ساختن این فیلم چه بود ، میخواست بگوید زن و شوهر باید قدر همدیگر را در زمان زنده بودن بدانند ، میخواست بگوید غیرت را باید بجا خرج کرد یا شاید کمی سیاسیش کرده بود و میگفت چه باند بازیها و کلاهبرداریهایی که در این مملکت انجام نمیشود ، اما آیا واقعا در یک سکانس این مطالب را مطرح کردن یعنی این فیلم، فیلم پرباری است؟!!! یا واقعا مردم نمیدانند چه اتفاقاتی در این کشور می افتد ؟ یا واقعا فقط کشور ما شاهد چنین اتفاقاتی است ؟!!! خلاصه هر چه که میخواست بگوید فقط میدانم آخر فیلم دلم می خواست از سینما بزنم بیرون .

وقتی فیلم"در باره ی الی"  را در همین سینما و در همین زمان میدیدم ، منگ بودم تا خود ِ خانه .کارگردان واقعا هنر به خرج داده بود و هیجان فیلم تا آخر و حتی بعد از فیلم با تماشاگر بود اما این فیلم چه عرض کنم !! ... فقط حسرت ِ از دست دادن وقتم را داشتم .

خوشحال بودم که خواهر زاده هایم همراهمان نیامده بودند . یعنی بردن بچه ( زیر ده سال ) برای تماشای این فیلم کار فوق العاده اشتباهی است ، نوجوان ها هم اصلا حوصله ی دیدن این فیلم را نخواهند داشت. اما اگر خواستید حتما حتما این فیلم را ببینید ، توصیه میکنم اول چند نقد از این فیلم بخونید . (کاری که من الان میخوام انجام بدم !!!)


این همه حرف فقط برای گفتن همین جمله بود :


"از من می شنوین وقتتون رو برای دیدن این فیلم تلف نکنین ..."



  • خانم معلم

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

خانم معلم | جمعه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۵۰ ب.ظ | ۲۲ نظر

«یا مولاتی یا فاطمه الزهرا » ( سلام الله علیک )

اغیثینی

 

 


مولایم کجایی ؟!

 

 

شب جمعه ، شبِ تحویل سال و روز اول ِ بهار ، روزِ امام و مولایمان صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و ایام ایام فاطمیه ، از همه ی شما دوستان و فرزندان ِخوب و مهربانم در هر کجایی که هستید التماس دعا دارم و برای همه ی عزیزانم آرزوی سلامتی ، آرامش و خوشبختی میکنم .

 

امید که امسال سالی باشد که به خالقمان نزدیکتر شده و از هر چه بدی و سیاهی و ناخالصی ست فاصله گرفته و اخلاقمان به اخلاق ِ صاحب اولین روز سال شبیه تر و دلمان به دلِ مادر پهلو شکسته مان نزدیکتر باشد .

از خدا بخواهیم قلبی به ما بدهد که حتی با دست خالی از کمک به همنوعانمان باز نمانیم تا به هنگام ِ رسیدن به معبود بتوانیم بگوییم ، خدایا در دنیا کسی را تنها نگذاشتیم تو هم ما را در این زمان سختی ،

 

                                                           تنها مگذار ....

 

 

سال نو همه ی دوستان مبارک

 

 

 

 

اینو هم خواستین گوش کنید روضه ی قشنگیه

 

 

 

التماس دعا

  • خانم معلم

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم

خانم معلم | جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۵۵ ب.ظ | ۸ نظر


http://aks.roshd.ir/photos/44.63427.original.aspx


   

دلم خوش است در هوایی نفس می کشم که شما در آن نفس می کشید ...

خواستم تولد عقیله ی بنی هاشم ، عزیز دوست داشتنی ام ، خانم روز های دلتنگی ام ، سنگ صبور دوران سختی ام را خدمتتان تبریک عرض کنم که گفتم الان کجایید؟ ...

نمیدانم  امروز کجا بودید ، در دمشق یا مدینه ، در کربلا یا در نجف ، گنبد طلایی ثامن الحجج افق دیدتان بود یا خاک های تیره و سرد بقیع ...

اصلا نمیدانم وقتی در کنارشان هستید از چه برایشان می گویید !

از کشوری به ظاهر اسلامی که جوانانش وقتی پا به خیابان می گذارند نمی توانند چشمانشان را از گناه حفظ کنند و یا نمی گذارند دل هاشان صاف بماند ،

یا از مردمی می گویید که در زبان "عجل علی ظهورک" می گویند و در روز نیکوکاری ، جمعیتی را به ضرب ساز و آواز جمع می کنند بلکه از کنارش بتوانند روزی رسان عده ای مسکین وفقیر باشند ، و نمیدانند که خود ِ خدا آنان را روزی رسان است ...

شاید از خانه هایی می گویید که زن حرمت شوهرش را نگاه نمی دارد و فرزند حرمت پدر و مادر را !

از برنامه هایی می گویید که به نام اسلام می سازند تا بنیان خانواده را تحکیم کنند اما خروجی اش می شود دخترانی که حریص می شوند در داشتن تلویزیون آخرین مدل و یخچال ساید و خانه ای اشرافی و حتی برایشان ملاکی به نام ایمان دیگر معنا ندارد به وقت خواستگاری !

از پسرهایی می گویید که باید تشکیل خانواده بدهند اما از فرط فقر اقتصادی ، یا فرهنگی  و شاید اجتماعی از آن گریزانند که یا دستشان خالی است ، یا قلب و روحشان تهی است و یا خمارند ...

از دخترانی میگویید که حتی زنها از دیدنشان شرم میکنند و یا از زنهایی می گویید که با دیدن این دختران صلاح ِ نزدیک شدن و تذکر دادن را ندارند که میدانند این تذکر دادن ها فایده ای ندارد و در انتها بر چسبی است که میزنند و می گویند: در سی سال پیش زندگی میکنید ، هنوز گرمید !!!

آقا جان البته این را هم میدانم دلتان به جوانانی خوش است که گرچه دستشان خالی است ولی ایمانشان پر است ، میدانم به همین کم نیز دلخوشید ...

میدانم بانوانی سراغ دارید که در تربیت فرزند و کاشتن مهر اهل بیت در دل آنان کوتاهی نکرده اند میدانم مردانی را می شناسید  که روی زمینهاشان کار میکنند وشبها با دست پینه بسته رو به سوی خدا کرده برای ظهورتان دعای فرج میخوانند  ...

میدانم دلتان می سوزد از آنچه بر اثر بی فکری و کم کاری دولتها بر سر ملتها آمده و می آید ، میدانم که می گویید خود کرده را تدبیر نیست ، مانند ملتی که در جشن ملی شرکت می کنند و بعد تاوانش را پس میدهند . ملت هایی که در زیر چکمه استعمار له شده اند و توان حرف زدن ندارند .

میدانم چه چیز هایی که ندیده ام و شما از ان مطلعید و عذاب می کشید ...

آقای من !

گفته بودم جمعه به جمعه برایتان بنویسم و گله کنم از نیامدنتان ، ولی مگر می شود در چنین کشوری مردم اماده ی ظهور باشند ؟!!

مردمی که دغدغه شان لاغر شدن با قرص های فلان و کفش فلان است ، مردمی که منتظرند آخرین مدل کفش و کیف و لباس از آن طرف آب بیاید تا با آنان همسو شوند و کم نیاورند ، مردمی که مثل من کاری برای حضور و ظهورتان نمی کنند ، چه جای گله از نیامدنتان است ؟

اشکها بریزیم که چرا نیامدید ، دستها به دعا برداریم که  متی ترانا ونراک ! چه فایده ؟!!

خدا حفظ کند جماعتی را که شما به وجودشان دلخوشید ، همان ها که حرف رهبرشان را هیچ وقت زمین نگذاشته اند و هر انچه فرموده به گوش جان شنیده و خریده اند ...

 

منی که جرات حرف زدن به دختری که در ملا عام گناه می کند را ندارم و دلم را به دعایی خوش کرده ام  که شاید راه نجاتم باشد ، منی که خود پر از گناهم و نفسم پر از ناخالصی است چگونه خواستار حضورتان هستم ... دروغ گویی هایمان را ببخشید ...

میدانم که همه چیز را میدانید و می بینید، منت بر من گذارید و مشقم را امضا کنید گرچه بد خط و پر از غلط است .                                  

                                                         والسلام

                                                                                                                    ناچیز ترین بنده ی خدا


  • خانم معلم

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

خانم معلم | جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۲، ۱۲:۱۸ ق.ظ | ۱۴ نظر


امروز رفته بودم مدرسه مون . بچه های سال سوم هنوز فارغ التحصیل نشدن و منو یادشون بود . اومدن سلام علیکی و از این حرفای لوس دختروونه که : خانوووم چرا نمی یاین ، خانوم دلمووون براتون یه ذره شده بود !!!! ، خانوم اتفاقا چند روز پیش به یادتون بودیم و .... ( البته خب ممکنه راست هم گفته باشن دیگه دروغ وراستش با خودشون )

اما چیزی که مهم بود سه نفر از بچه های نقشه کشی اومدن پیشم وسلام و علیکی و یکیشون گفت : خانم چرا نمی یاین دیگه؟.   از وقتی رفتین ما همش همین مقنعه سرمونه همین شکلی !  یادش بخیر ، یادتونه منو از طبقه چهارم بخاطر مقنعه ام همین جور کشیدین آوردین تا پایین ؟ !! 


( همیشه وقتی از روبرو نگاهش می کردی انگار هیچی سرش نبود چون مقنعه تا منتهی الیه سرش عقب رفته بود و اون روز تا نصف بیشتر سرش رو پوشونده بود !)


به بچه ها گفته بودم مقنعه رو میتونین توی کلاس در بیارین ولی توی راهرو ها درست سر کنین وگرنه خود دانید ! 


گفتم آره ،اون موقع لازم بود . ولی حالا حلال کن . خندید و گفت نه بابا !! (  یعنی مثلا چیزی نبود ) و در همین موقع رفت سراغ یکی از همکارا که داشت رد میشد . اما دوستش که کنارش بود و داشت نگاهمون می کرد پرسید : خانم چرا همه ی بزرگترا بعدا یادشون می افته حلالیت بطلبن ؟!!

گفتم : مسئله اینه که اون موقع من نقشم معاون یه هنرستان بود . اگه بنا بود اجازه میدادم هر کسی هر کاری که دلش میخاد انجام بده اون وقت دیگه مدرسه رو نمی شد جمعش کرد . باید کاری که گفته بودم انجام میدم رو انجام میدادم وگرنه ...

اما الان دیگه معاون نیستم . الان میتونم به عنوان یک انسان حلالیت بطلبم . همین .

خندید و گفت : بله ... ولی مطمئنا حرفم نه خودم رو قانع کرد و نه احتمالا اون بچه ها رو ...


وقتی سوره ی همزه رو می خوندیم ، وقتی فهمیدم کوچک کردن بنده های خدا مثل تحقیر کردن خود ِ خداست ، وقتی پرتاب در " حطمه " یعنی شدت عمل خدا در برخورد با افرادی که دچار همز و لمز می شوند ، پرتاب انسان درون اتش توسط خود ِ خداست ، تمام تن وبدنم لرزید که ای واااای من ! یک عمر بچه های مردم رو لرزوندم حالا بگیریم نیتم واقعا از روی منیت نبوده ، برای خودم نبوده ولی تاثیری که روی بچه ها گذاشته رو چکار باید بکنم ؟


عروسی یکی از بچه های هنرستان بود . (که الان یکی از بچه های این وبلاگ هم هست ). خواهر شوهرش دو سال پیش شاگرد هنرستان ما بود و به شدت بچه ی شر وشیطون و درس نخون و شدیدا هم از من حساب میبرد . این بنده خدا از روز نامزدی با دیدن من تن وبدنش لرزید تا شب عروسی . به طوریکه وقتی فامیل هاشون بهش میگفتن برقص ، منو با چشم نشون میداد که فلانی هست و نمیشه !!! لرزیدن رو کاملا تو وجودش حس میکردم ( یعنی یه همچی موجود وحشتناکی هستما !! ) با اینکه باهاش حرف زدم ، بغلش کردم و گفتم مدرسه تموم شده اما دیدن من هنوز مثل همون موقع روش تاثیر میزاره . حالا این یکی رو دیدم و فرصت کنم از دلش در بیارم با بقیه چکار کنم ؟!!!


شدیدا فکرم درگیر این موضوع شده . به چه قیمتی من محیط مدرسه رو آروم نگه میداشتم ؟ اصلا نیازی بود ؟ آیا تاثیری داشت ؟

بگذیم که من اصلا چنین روحیه ای نداشتم و کم کم مجبور شدم چنین نقشی بپذیرم ( البته ماده م مساعد بود ) ولی فکرش رو بکنید اون دنیا چه بلایی قراره سرم بیاد ...


بنابر این « همز و لمز » حاصل ارزش قائل نبودن برای دیگران و عدم محبت کامل و خالصانه به آنهاست .

انسانی که برای دیگران هیچ ارزشی قائل نیست ، یعنی تنها به خودش فکر میکند و کسی که برای دیگران ارزشی قائل نیست و فقط به فکر خودش بوده ، چیزهایی که برای خودش جمع میکند ( چه مال باشه و چه هر چیز دیگه ای که ارزشمنده به نظرش ) به دردش نخواهد خورد .

دارایی های شخصی انسان ( پول ، مقام ، فرزند ، زیبایی ، مدرک و ...) هیچوقت او را از دیگران بی نیاز نکرده و فرد همز و لمز کننده خیال میکند داراییش به او زندگی جاودانه خواهد داد در حالیکه این خطای عملی ناشی از خطای فکری اش می باشد .


کلا خداوند در این سوره ( همزه) به عده ای از مردم که برای دارایی خودشان حساب خاصی باز کرده اند هشدار میدهد که بواسطه این مستقل دیدن ، از خیرات جدا افتاده و به طعنه ی دیگران روی می اورند .

طعنه زدن به دیگران وسرزنش کردن انها باعث میشود نا امنی های مختلف در جامعه گسترش پیدا کرده و زندگی اجتماعی انسان را به شدت از هر جهت به خطر انداخته به همین خاطر در سیره انبیا و اولیا با آن به شدت مقابله شده و می شود .


نتیجه :

آاااااای خانم و آقایون متاهل ، حواستون به زبونتون با همسراتون باشه . سر هر اشتباه کوچکی ، پتکش نکنید بکوبید تو سرشون ...

آی دختر و پسرای مجرد ، آی خواهرو برادرا ، حواستون به حرف هاتون به هم ، به دوستاتون ، به بزرگ ترهاتون باشه ، مبادا لغزش اونها ، یا اشتباه شون ، و حتی نقص بدنی شون رو بکوبید تو سرشون و به رخشون بکشید و طعنه بزنید ... دلِ شکسته رو جمع کردن خیلی سخته ها، خیلی سخت ...



و اما ای آقای من ، مولای من !...


اشتباه زیاد داریم ، جهلمون انقدر زیاده که به عمل درست نمی رسیم ، ولی شما به کرم و بزرگی تون برامون دعا کنید .

دعا کنید تا اگر کسی به ناراستی با ما رفتار کرد ما به درستی و راستی جوابش رو بدیم و کسی اگر ما را از خودش روند ما اونو از خودمون نرونیم . از خدا بخواهید صفت کظم غیض را در ما قرار داده و به ما یاد بده نیکی مردم رو بازگو کنیم وبدی ها و عیبهاشون رو بپوشونیم . از خدا بخواهید کارهای خوب خودمون رو هر چند زیاد باشه کم بشمریم و بدی هامون رو چه در رفتار و چه در گفتار زیاد ببینیم  .


آقا جان ، جمعه ای دیگر در راه است ، دیدارتان که هیچ ، حتی به دیدار مسجدی که بوی شما را دارد هم نائل نشدم . روسیاهم ، از تمام گناهان دنیا همین که جزء همز و لمز کنندگان قرار بگیرم و مورد خشم یار و او خود مرا به حطمه وارد کند برای جدایی ام از او کافیست ، به کسی که می خواهد خود را از این آتش که نه ، از این دوری برهاند کمکی نمی کنید ؟!!

دلتنگم ... دلتنگ ... 




گوش کنید :

مقام معظم رهبری : هر جاییکه اسرائیل باشد یک طرفش ماییم ...


http://ia600604.us.archive.org/22/items/abbasi-zehenva-zohur12.ir/abbasi-zehenva-zohur12.ir.mp3


  • خانم معلم

باغبان در پیش و من در شرمساری مانده ام !

خانم معلم | جمعه, ۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۵۱ ب.ظ | ۹ نظر


خوشحال بود .

پرسید: فرمانده ! گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟

ابلیس جواب داد:

امام اینها که بیاید عمر ما تمام می شود . اینها را که غافل می کنیم ، امامشان دیرتر می آید .

دوباره با کنجکاوی پرسید :

این هفته پرونده ها چطور بود ؟

ابلیس نگاهی به او انداخت و گفت :

مگر صدای گریه ی امامشان را نمی شنوی ؟


سخت در اندیشه ی این بی بهاری مانده ام

باغبان در پیش و من در شرمساری مانده ام

«حسین جنتی »

  • خانم معلم

تدبر در ساحت بیت

خانم معلم | چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۲۰ ق.ظ | ۵ نظر


اگر دوست داری کشتی شکسته وجودت بر ساحلی آرام گیرد ،

اگر امواج خروشان روحت بر صخره های سنگین پر درد دنیا هزار پاره شده است ،

اگر دلت آرامش و قرار می خواهد ،

فقط جای تو ، آغوش من است ...

بنده ی من ،

                                         بیا ....



تدبر در ساحت بیت به معنای شناخت و گرایش به حدود و محدوده ای است که خداوند برای فراهم ساختن امکانات ، ایجاد آرامش و تجدید قوا برای تجلی اسما به نوع انسان عطا کرده است .

در این رهگذر زوجیت به عنوان زیر ساخت اولیه این محدود ، سببی است که رحمت الهی را در رَ حِم هستی ، جامعه و انسان جاری ساخته و ارحامی را با حریمی مشخص وتعیین شده بهانه ای برای این تجلی قرار میدهد .


متن بالا بخشی از کتاب  "تدبر در ساحت بیت " ، کاری از اساتید مدرسه قرآن و اهلبیت است که به بررسی پیرامون مفهوم بیت ، حقیقت بیت در هستی ( هبوط انسان نداشتیم هبوط بیت داشتیم و شیطان دشمن اصلی بیت است و از ابزار او وسوسه است و اصلا علت هبوط ، ایجاد بیت آسمانی است بر روی زمین)

خانواده عاشورایی ، ابراهیمی ، ولایی ،راجع به رحم ورحمت و رحیم ورَحِم که همه از یک خانواده هستند و بسیاری مطالب دیگر می پردازد  . البته اگر کتاب را به تنهایی ملاحظه کنید هم تعداد صفحات و حجم کتاب و هم متن آن باعث می شود مثل من شاید پا پس بکشید اما وقتی به صحبت های آقای چیت چیان گوش میکنید تمام موضوعات را کاملا می توانید حتی بدون کتاب درک کنید  . و بسیاری از مسائل برایتان روشن می شود .

توصیه میکنم این لینک ها را همه از دختر و پسرهای جوانی که در شرف ازدواجند ، جوان هایی که تازه ازدواج کرده اند ،تا کسانی که چندین سال از ازدواجشان گذشته است ، گوش کنند . صحبت ها از قرآن است و منطبق بر فطرت انسان و مطمئن باشید بر دلتان می نشیند . باشد که بهره ای ببریم .


مباحث فصلهای کتاب

  • „ فاتحه: نگاهی به مختصات بیت
  • „ فصل اول: رحم و رحمت
  • „ فصل دوم: زوج و زوجیت
  • „ فصل سوم: رحِم
  • „ فصل چهارم: ارحام
  • „ فصل پنجم: حریم و حَرَم
  • „ خاتمه: اهلِ بیت


تدبر در ساحت بیت جلسه اول 1 


تدبر درساحت بیت جلسه اول 2


تدبر در ساحت بیت جلسه دوم 1


تدبر در ساحت بیت جلسه دوم 2


« التماس دعا »


اگر لذت بردید از شنیدن آن برای آرامش روح ِ پدر و مادرم صلواتی بفرستید .



  • خانم معلم

صبح دلتنگی بخیر

خانم معلم | جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۰۷ ق.ظ | ۱۶ نظر



تمام عاشقانه ها فدای یک نگاه تو 

که عشق ، عشق میکند فدا شود برای تو

تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما 

نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو


پرویز رسول زاده

  • خانم معلم

گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر

خانم معلم | سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۳۳ ب.ظ | ۶ نظر




گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر



مرگ بر امریکا شعار همیشگی مردم ایران 


پای حرف رهبر 



با هر سن و به هر شکلی بگو "مرک بر امریکا "



همیشه پای ساندیس در میان است ...


کنار آرمیتا خواهیم ماند ...


و اینک مسئولین ...


همه  آمده بودند ...




و بازار مصاحبه ...



و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...



و در انتها لابد چقدر خوردنشون چسبیده ...





و  22 بهمن 92 نیز باشکوه  گذشت ...



  • خانم معلم