گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم ...

خانم معلم | پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۳۷ ب.ظ | ۸ نظر


ziba-gifs.tk



از برای حرم ات این دل من آشوب است
نکند سنگ به پیشانی گنبد بزنند ...


http://shia-online.ir/upload/article/34295/namaye.jpg



سامرا !
یادت می آید در چنین شبی ، کودکی در بطن مادر ، چگونه شهادت به یگانگی خداوند داد ؟!

سامرا !
به یاد می آوری در چنین شبی پرندگان آسمان پر ِ خود را به نوری میزدند که از جمال این کودک در آسمان منتشر شده بود ؟

سامرا !
تو میدانی که این کودک را خداوند از دست دشمنان محفوظ داشت که نه مادر آگاه بود و نه آثار حملی داشت ، پس تو نیز ترس به دل راه مده ، گرچه شهر از شیعیان خالی شده ، اما خدا هست ، خدا حرمین را حفظ خواهد کرد ...

                                                     نترس شهر ِ آقایم ...

                                                                               نلرز شهر ِ مولایم ...

میدانم که امشب به جای سنگباران و تیرباران ، باید گل و نور بر سر شهر می بارید ...


زمین سامرا !
شهادت بده حرامیان چه بر سر شیعیانت آورده اند .اینان از نسل همان ها هستند که خداوند از شر شان آقایمان را پنهانی بدنیا آورد ...

باز عراق سرها بریده بیند به جرم شیعه ی علی بودن ...

خدایا شر شان را به خودشان بازگردان ...

دل شیعیانت را امشب خوش گردان ...




چقدر دلم میخواست امشب به شادمانی بگذرد اما وقتی یاد دل های پریشان کودکان عراقی میافتم که چگونه به دامان بی پناه مادران خود چسبیده اند ، دلم می گیرد ... در کربلا مردان 15 تا 60 ساله را مسلح نموده و اطراف شهر مستقر نموده اند. باز کربلا ترس ِکودکان و زنان بی پناه را تجربه می کند ....


خدایا مهدی ما را برسان ...




ziba-gifs.tk





عاشقتم مولا جان

عاشقتم ...
  • خانم معلم

هنوز اگر تو بیایی دوباره می شوم آغاز *

خانم معلم | جمعه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۴۱ ق.ظ | ۵ نظر

 

 

 

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم ...

 


فیلم " بی قید وشرط " را می دیدم و به ساعات پایانی روز فکر میکردم ، چشمم به ساعت بود که به 1 نیمه شب نزدیک می شود . هنرپیشه ی فیلم سیاهی زندانی بود که از سر غرورش به زندان افتاده بود . زمانیکه از سر خشم می خواست کسی را بکشد به خودش آمد و گفت اینجا چرا آمده ام ؟ کجا بناست بروم ؟ و بعد از زندان، انسانی شد که محبت را می فهمید و محبت کرد و محبت کرد تا از دید مردم شد یک انسان ِ خوب .

فکر کردم در این ساعت آیا می توانستم از وقتم بهتر استفاده کنم ؟ آیا نشستن و فیلم دیدن بهترین کاری بود که می توانستم انجام دهم ؟ زمان در حال عبور است و من بناست برای لحظه لحظه هایم جوابگو باشم، چقدر از امروز را مفید بوده ام ؟! ...


به فردا فکر کردم به روز جمعه ، به انتظار ، به خودم ، به پدر و مادرم ، به همسر و پسرم ، به تمام دوستانم ...

 باید به بعضی از حس ها رسید. حس کردم درونم اتفاقی دارد می افتد . انگار چیز هایی دارد خودش را نشان می دهد . حس کردم چقدر کار عقب مانده دارم . چقدر زمان کوتاه است ! ...واقعا اگر به ما بگویند ساعاتی تا مرگتان نمانده چه می کنیم ؟( سوال و سوژه ای البته بس تکراری !)


به پست قبلی فکر کردم . برایم جالب بود که  تنها سه چهار نفر از کل مجموع کسانیکه خصوصی و عمومی برایم نظر گذاشته اند مرتبط با این پست نظر داده اند .

آیا مرگ مقوله ای دلخواه مردم نیست ؟ آیا از گرانی و تورم  ، حسن آقا و دوستان و دشمنانش ، داعش و سامرا  و شاید برنامه ماهواره ای "من و تو " اگر می گفتم بهتر نبود ؟!

14 خرداد در فرهنگسرای رضوان نبش مزار ایت الله طالقانی یک بسته فرهنگی از سازمان بهشت زهرا به مردم هدیه می دادند . در میان آن فلش کارتی بود با تصاویری و جملاتی در باره ی مرگ . کسی که همراهم بود دیروز در خانه مان فلش کارتها را دید و انها را برداشت و با بی تفاوتی گفت :" اینها رو دیدی ؟ مال بهشت زهرا بود همش در باره ی مرگه ! "

واقعا مرگ مقوله ای نازیباست ؟!!!


دیشب به لطف وجود یوسف عزیز ، کتاب " از شوکران و شکر " حسین منزوی را ورق میزدم . به شعری زیبا بر خوردم در باب انتظار ، حسین منزوی رحمت الله علیه گفته بود :

 

 

 

رفیق قافله ی تو اسیر فاصله نیست
که با تو دل، سفر لامکان تواند کرد
کسی که همسفری با تو عین بودن اوست
چگونه ترک تو و کاروان توان کرد
تغزلی که به شرح وصال تو خو دارد
غم فراق تو را کی بیان توان کرد

 
جور دیگر دیدن، امید داشتن ، همراه بودن از نکات زیبای این غزل است که باید یاد بگیریم به هر چیزی جور دیگر نگاه کنیم .  از انتظار گفتن معمولا با حسرت همراه هست چنانچه خودم هم مستثنی نبوده ام . چرا خود را همراه او نمی دانیم ؟ چرا رفیق قافله اش نیستیم ؟ مگر در هر قافله جنس همه ی آدمها یکی است ؟! او قافله سالار است . کنارش باشیم شاید از او یاد بگیریم . اما شرط ، همراه بودن است ..." وساطتی کن و زلفت ، بگو بخواندم ای دوست ! "

و امابه قول منزوی:"  مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است "، چرا به همه ی دوران آدمی باید پرداخته بشه ولی به مرگ نه ؟!
 
 

دوست دارم مرگ پیش از مرگ را ، آئینه ها!

انعکاسی کو به من ناگاه بنماید مرا؟!

پوست از روحم می افتد...من، جنینی مضطرب...!

مرگ در پشت کدامین سایه می زاید مرا؟؟؟........
 

به هر شکل تشکر میکنم از همه ی دوستانی که آمدند و خواندند ، چه کسانی که نظر گذاشتند و چه انها که دیدند و خواندند و دیدند و نخواندند و تشکر میکنم از دوستانی که همراه شدند ...

امید وارم بر من خرده مگیرید و همچنان همراهم باشید و در پایان به رسم وعده ی جمعه هایم :
 


من و تو گم شده در یک دگر ، مبارک باد
حلول عشق تمام تو در تمامت من





 
 
                                                       یا علی
                                                     و التماس دعا

 

 

 


* حسین منزوی
  هنوز اگر تو بیایی دوباره می شوم آغاز
   اگرچه خسته تر ازآفتاب بر لب بامم
 

 

 

  • خانم معلم

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست ...

خانم معلم | جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۶:۳۴ ب.ظ | ۱۱ نظر


پسرش کنارش بود ، خدا را شکر . احساس آرامش می کرد .لحظه لحظه ی روز های بارداری اش بیادش آمد . روز تولدش چه روز قشنگی بود. پسری زیبا با موهایی مشکی و صورتی ارام را در پارچه ی سفیدی پیچیده و در بغلش گذاشتند .به یاد شب هایی افتاد که نمی خوابید و روی پاهایش تکانش میداد تا آرام بگیرد ...در بغل هیچکس آرام نمی شد تا در دستانش جا می گرفت . واقعا انگار بوی مادر معجزه می کند ...حالا مردی شده ، پدری مهربان . از مدرسه تا دانشگاه مثل فیلم از جلوی چشمش گذشتند . روزی که برایش به خواستگاری رفتند ، روز عروسیش ، اولین فرزندش ...چه زود گذشت ...


آرامش قلبم چرا صدایم را نمی شنوی ؟ چرا عزیز مادر گریه می کنی ؟منکه اینجایم ... چقدر اینجا تنگ است . چرا بچه ام آرام ندارد ؟! چرا مادر مادر می کند ؟!

این ها چیست روی صورتم ؟!خدا خیرت بدهد مادر. دستهای نرمت به صورتم آرامش می دهد . اما اینجا کجاست ؟ چیست می خوانند ؟ چرا شانه هایم را ...

ای وااای . آخرین دیدار است ؟! ...نترس پسرم . مادر نمی ترسد . آرام بگیر ...


یک روز او را در ملحفه ای سفید به دستم دادند ، یک روز او مرا در ملحفه ای سفید تحویل گرفت ...

یک روز او را روی پاهایم تکان میدادم که به خواب برود ، یک روز او مرا تکان میدهد که از خواب بیدار شوم ...

چه دنیای عجیبی است ...




* عید مبعث مراسم خاکسپاری مادری بیمار و تنها ، انقدر تنها که می توانستم تمام مدت بالای سر مزارش براحتی بایستم و کنار زدن کفن و پلاستیک و پنبه ها تا گذاشتن صورتش بر خاک را ببینم . هق هق پسر و تنهاییش را ...و تمام .




مولای من !

روزها می گذرد و همچنان منتظرم . امروز هم نیامدی . می شود در آخرین روز دیدار در کنارم باشی ؟! میدانم که می میرم و عاقبت نمی بینمت ...

  • خانم معلم

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

خانم معلم | جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۵۰ ق.ظ | ۱۷ نظر


http://www.askdin.com/gallery/images/27370/1_44163.jpg


روبروی ایستگاه متروی انقلاب منتظر خانم برادرش بود تا با هم کتابی بخرند . زهرا ، خانم برادرش شاگردم بود . خودش هم از شاگردان دردسر ساز هنرستان بود . دو سه سالی از فارغ التحصیلی اش می گذشت . برای اولین بار شب نامزدی زهرا دیدمش . تقریبا جلوی من آفتابی نشد . شب عروسی هم در سالن از ترس ِ من نمی خواست عروسی برادرش برقصد و خودش را از دید ِ من پنهان می کرد . بار سومی بود که میدیدمش. شب عروسی بوسیدمش و گفتم : حالا نه من معاونت هستم و نه تو شاگرد ما . راحت باش . اما وقتی برای سومین بار که میدیدمش لرزش دستانش را حس کردم ، از خودم بدم آمد . چکار کرده بودم که این دختر هنوز با دیدن من وحشت می کند ؟


بله برون یکی دیگر از بچه ها ، شاگرد دیگر هنرستان را دیدم . دقیقا روبروی هم نشسته بودیم . حرف نمیزد . زن عموی داماد شده بود . جلسه رسمی بود . خیلی صحبت نشد . اما در همان جلسه حس کردم که هنوز ابهت معاونت سالها پیش اثرش کم رنگ نشده . وقتی شب عروسی دیدمش گفت : خانم روز بله برون واقعا نمیدونستم باید چکار کنم . تمام تنم می لرزید !


تصمیم گرفتم از بچه هایی که هنوز بعد سالها با من ارتباط دارند بخواهم خاطرات خودشان را از من بنویسند . به دوستانشان هم بگویند بلکه در این میان پیدا کنم چه کسانی راضی اند چه کسانی ناراضی . هر سال نزدیک 200 دانش اموز داشتیم در ده سال می شود 2000 نفر. مگر می شود همه را پیدا کرد و حلالیت طلبید ؟!! ( البته دلم خوش است پایان هر سال سر کلاسها میرفتم و حلالیت می طلبیدم !)

جالب است که خودشان می گویند اگر شما نبودید مدرسه ، مدرسه نبود ! اما من با این دستها و دل های لرزان چه کنم ؟!

حق الناس همیشه پول نیست ، گاهی دل است . دلی که باید بدست می آوردیم و  نیاوردیم . دلی که شکستیم و رهایش کردیم . دل های غمگینی که بواسطه ی عمل مان گرفت و بی تفاوت از کنارشان گذشتیم .

می گویند خون شهید که به زمین ریخت تمام گناهانش پاک می شود الا حق الناس . مگر از شهید بالاتریم .

تمام فکرم در گیر شده است . درگیر اعمالی که  مجبور بودم به نیت " نظم " انجام دهم . در گیر کارهایی که به خواست دیگری انجام شد تا "آخرت" خود را برای شادی" دنیا " یش از دست بدهم .

هیچ راه ِ جبرانی هم نیست ، حتی اگر یکنفر هم باشد ، از کجا پیدایش کنم ؟!و این تازه ، برای منی است که اکثریت اطرافیانم ، کارهایم را ستوده اند . تاییدم کرده اند و آنها را لازم دانسته اند . میدانم نیت م خیر بوده ولی داشتن نیت خیر کافی است برای شکستن دلی؟!!


زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم






امروز هم نیامدی ، اما ...

مرا روز قیامت با غمت از خاک می خوانند
چه محشر می شود مستی که از خواب تو برخیزد


اللهم عجل لولیک الفرج

  • خانم معلم

خدا از شانه ی مردم نگیرد این تکان ها را *

خانم معلم | جمعه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۳۴ ق.ظ | ۸ نظر


http://www.e-heyat.com/UploadFiles/small/Akhbar/91/7/30/22.jpg

بعد از فوتبال ایران و نمیدانم کدام کشور در یکی از این پاساژهای آنچنانی تهران تلویزیون شروع کرد به پخش مراسم زینبیه ... یکی از فروشنده ها برگشت و گفت : " اه ، باز کی مرده اینا شروع کردن ! " 


این مطلب را کسی به من گفت که آنجا حضور داشت . به من گفت چون من جزء قشری هستم که از نظر ایشان هنوز داغم ! ... چون هنوز برای شهدا گریه میکنم . هنوز از رهبرم طرفداری میکنم . نمیفهمم . نمیبینم . خیلی چیزها را قبول نمی کنم . توجیه می کنم ! و ...


فقط نگاهش کردم . واقعا چه داشتم بگویم ؟!! ... وقتی در تهران به این بزرگی ، میبینم چیزهایی که نباید ببینم . می شنوم چیزهایی که نباید بشنوم . رزمنده های ! پشیمان را میبینم ، بچه بسیجی هایی که از فرستادن فرزندشان به امریکا خوشحالند و می گویند: " بگذار زندگی اش را بکند !" طلبه ای را میبینم که ... خدا را شکر معیار حق و باطلمان انسانها و اعمالشان نیستند .


امروز برای مراسم دعای ام داوود در مسجد جامع نارمک دو شهید گمنام آورده بودند . یکی از تابوت ها را به قسمت خانمها آوردند. داغ ِ دل ِ مادرها تازه شد . همه شروع کردند به شیون . یاد ِ حرف کسی افتادم که به من میگفت : تو جزء قشر 5 درصدی جامعه هستی . برو ببین مردم چی میگن ! چی میخوان ، برو ببین همه برگشتن ، تو هنوز نمی خوای باور کنی که خیلی چیزا تغییر کرده ! "


دلم خواست داد بزنم : " این شهدا را بر گردونین همون جایی که بودن ! ... اینا وقتی از این شهر می رفتن ، شهر این شکلی نبود ، مردمش اینجوری نبودن ، مرداشون ، زن هاشون این جوری نبودن ، همرزماشونم اینجوری نبودن ! ...برشون گردونین . اونا اینجا غریبن ، اینجا براشون نا آشناس ، دلشون می گیره ... "


رفتم جلو ، مثل همان زمانها در معراج الشهدا، همان زمانها که شهدا را تازه از جبهه ها می آوردند ، دستم را زیر تابوت گرفتم ،اشک ریختم و گفتم :"خوش به حالتون ، خوش به حالتون ، فقط شفاعتمونو بکنید همین ".


وقتی مداح گفت شهدا میبینند ، بیشتر داغ دلم تازه شد ، چه چیزی را بناست ببینند ؟... اینکه با خون شان ، با جوانی شان این کشور را حفظ کردند تا دست دشمن نیفتد ،تا دین شان ، اسلامشان پا بر جا بماند ، اینکه مدام گفتند خواهرم حجابت ... ، اینکه گفتند امام را تنها نگذارید ، اینکه گفتند ... این بود آن مدینه ی فاضله ؟!


انها کاری حسینی کردند ولی ما نتوانستیم کاری زینبی بکینم یا اگر خواستیم کاری بکنیم انقدر اطرافیان ان قلت آوردند که پشیمانمان کردند . انقدر مرد نبودیم که بایستیم . هیچ کاری را ، روی برنامه و اصول انجام ندادیم ، نه سیاستمان ، نه اقتصادمان ، نه فرهنگمان ، نه دین مان .همین طور رفتیم جلو ، اگر کاری هم شد از امداد های غیبی بود و دست خود ِ آقا که پشت و پناهمان بوده و هست . آن هم چون میبیند هنوز هستند انسان های باصفایی که با دلشان و برای رضای خدا کار می کنند ،باز دم ِ بچه های دانشمندمان گرم . لا اقل آنها آبرویی برای این کشور خریدند که با خانم اشتون بر سرش چانه زنی کنیم !

 ما حتی هوای رهبرمان را هم درست و حسابی نداریم . به کدام شعارش دقت کردیم ؟ ... پای حرفش نشستیم ولی کدامش را انجام دادیم ؟یاد حرف دکتر ** میافتم که می گفت : " علی تنهاست " همیشه از همان زمانها این جمله دلم را آتش میزد . الان هم علی تنهاست . انگار " تنهایی"  همراهِ " علی " هاست ...


و حالا ، دوباره این دو شهید را میبرند در یک مسجدی ، یا  دانشگاهی ،  پارکی ،داخل کوهی ، دفن کنند تا جلوی چشم ِ این مردم باشند ، اما دریغ که مردم"عبرت" نمی گیرند ، مردم"عادت" می کنند !


دلم برای جونهایمان می سوزد . همانها که جزء قشر95 درصدی جامعه هستند . به قول آقای حق شناس پرده ها که کنار رفت میفهمند چه کلاهی سرشان رفته و راه برگشتی هم نیست . 



خدایا ، ما بزرگتر ها را به خاطر اهمال کاری هایمان ببخش . راهی جلوی پایمان بگذار که بتوانیم تا دیر نشده کوتاهی هایمان را جبران کنیم .

خدایا ، به جوان هایمان بصیرت بده ...و به ما نیز هم .

خدایا ، از جام معرفتت چند قطره لذت بندگی به کام مان بچکان تا مزه ی عبد بودن را فقط مزه مزه کنیم .

خدایا ،

شهادت ، شهادت ، شهادت نصیبمان بفرما به همین روزهای عزیز در همین ایام رجب ما را از رجبیون قرار بده .


خدایا بواسطه ی شهدا دستمان را بگیر و رهایمان مکن .


و خدایا !


رهبرمان ، آقایمان ، ولی نعمتمان را زودتر برسان ... 



« اللهم عجل لولیک الفرج » 




* شعر از میلاد عرفان پور

** دکتر شریعتی


  • خانم معلم

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را

خانم معلم | جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۴۲ ق.ظ | ۱۱ نظر


http://www.shereno.com/image.php?op=newsimgf2&var=MTMzNjgzNDU0Mi04M182XzIwX2JhYnkgKDEpLmpwZw==



همیشه با خرید هدیه برای کسی مشکل داشتم و دارم . خرید روز ِ پدر هم از این امر مستثنی نبود . مثل همیشه یا باید پیراهن می گرفتیم یا ادکلن . نمیدونستم دیگه باید چی بگیریم . از مامان پرسیدم مامان ! بابا چی لازم داره براش بگیریم ؟ مامان گفت حوله تنی اش خراب شده براش یه حوله بگیرین .

حالا گشتن دنبال حوله ای که جنسش خوب باشه ، رنگش خوب باشه و ایضا قیمتش نیز هم مجبورم کرد چندین خیابان و مغازه را بگردم تا بالاخره یک حوله ی آبی پیدا کردم و یه روبان بستم دورش و رفتیم شبِ تولد مولا علی علیه السلام خانه ی پدری .


اینجور وقتا واقعا دلم می خواست عوض سه تا بچه یه شش هفت تایی بودیم . با اینکه هر سه تامون هم شر وشیطون بودیم و هر کدوممون هم یه بچه داشتیم ولی باز حس میکردم نیاز به شلوغی بیشتری داریم . مطابق معمول که برای شام چترمون رو باز میکردیم و یکراست اونجا وارد می شدیم ،رفتیم خونه ی بابا اینا . بعد از شام نوبت به باز کردن هدایا رسید . همه توی هال جمع شده بودیم . پدرم اول هدیه ی منو که بچه ی بزرگش بودم باز کرد . حوله رو دید و رفت روی لباساش کرد تنش و دور زد . کلی خندیدیم . بعد هدیه ی دوم رو باز کرد که ادکلن بود و روی حوله چند تا پیس زد . بعد پیراهنش رو باز کرد و دیگه نمیشد روی حوله تنش کنه . خیلی تشکر کرد از همه مون و اخر گفت : مامانتون هدیه اش رو نداد ، نزدیک مامان شد و صورتش رو نزدیک مامان برد و گفت : پس تو چی؟! مامانم نامردی نکرد ویه ماچ گنده به اون لپای خوشگلش زد و ما هم قند تو دلمون آب شد و ناخود اگاه شروع کردیم به دست زدن و جیغ زدن و خندیدن ... 


موقع خدا حافظی ، از پشت بغلش کردم و اول گردنش رو بوسیدم بعد صورتش رو بوسیدم و گفتم خوب بابا شما هم ما رو ببوس دیگه .خندید گفت: پررو نشو ، برو شوورت منتظرته !!! 


حالا نه پدری هست ، نه مادری و نه خونه ی پدری ... دلم برای همه شون تنگ شده و امان از دست این خاطره ها ... و این خاطره ها ...




فقط قدرشونو بدونید . همین . واقعا خیلی زود دیر میشه ...



روز پدر رو به همه ی پدرا ، مخصوصا بچه های وبلاگم که در شرف پدر شدن هستند تبریک میگم . از خدا میخوام سایه ی همه ی پدرا سر خانواده هاشون مستدام باشه .




« اللهم عجل لولیک الفرج »



  • خانم معلم

هدیه ای از جنس محبت

خانم معلم | جمعه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۴۲ ق.ظ | ۱۷ نظر



ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما ؟!!


ای آموزگار وجود روزتان مبارک


تازه از شهرستان به تهران منتقل شده بودم  با دو سال سابقه ی کار . بنا نبود در تهران کار کنم هرچند که دو سالم را هم در روستای درجه سه کار کرده بودم ( هرچه درجه روستا بیشتر باشد نشان از محرومیت بیشتر آن است ) .

به ناچار از میان گزینه های دماوند و شهر ری و کرج ، شهر ری را انتخاب کردم که مسیر رفت و آمدش به خانه مان بهتر بود . در محله های مختلفی از شهر ری تدریس داشتم ولی این اتفاق مربوط به محله ی جوانمرد قصاب است که ان موقع جزء محدوده ی شهری محسوب نمیشد و دباغ خانه های آن معروف بود .


پایه سوم دخترانه تدریس داشتم . اولین سالی بود که با دخترها کار میکردم تا قبل از آن یا از هردو جنس جور داشتم یا فقط پسرانه کار کرده بودم .
به نسبت پسرها بسیار حرف گوش کن تر و تمیز و مرتب تر بودند اما با پسرها راحت تر بودم . بخاطر آن سادگی وصفای ذاتی شان .

القصه . روز معلم شد و مطابق رسم این روز بچه ها برای معلمشان هدیه می آوردند .( به نظرم قدیم ترها شور وشعف این روز خیلی بیشتر بود . واقعا میشد خوشحالی را در چهره ی بچه ها دید . هرچند شاید خانواده هایشان به نوعی متضرر می شدند ولی بچه ها از اینکه می توانند محبتشان را به نوعی به معلمشان برسانند خوشحال بودند . مخصوصا صبح اولین روز هفته ی معلم ، خیابانها پر از بچه هایی بود که با دسته گل به مدرسه میرفتند و حس خوبی داشتم از اینکه یک معلمم .) صبح که وارد کلاس شدم شور واشتیاق بچه ها را میتوانستم کاملا حس کنم . از همان شعر های خودشان برایم خواندند ، بعد یکی یکی جلو  آمدند و هدایا یشان را روی میز گذاشتند با خنده هایی شیرین و با چشمانی پر از محبت  . تعدادشان زیاد نبود . اکثرا یک شاخه گل از همان هایی که در باغچه خانه شان بود اورده بودند و بعضی هم چیزی نیاورده بودند . احساس میکردم خجالت می کشند . بعضی میگفتند خانم ما کادومان را فردا می اوریم ! انگار که این کاری بود که باید حتما انجام میشد !! ...از همه تشکر کردم و گفتم برایم واقعا درس خواندنشان بیشتر اهمیت دارد و از همین صحبت هایی که همه سر کلاس می گویند ! ..به اصرار بچه ها و طبق رسوم ، چند کادویی که روی میز بود را باید باز میکردم ( هیچ کاری برایم از این کادو باز کردن سر کلاس زجر آورتر نبود ). شده بود جشن تولد . پسرها خیلی اهل این قرتی بازی ها نبودند ولی دخترها هر کجا که باشند بخاطر ذاتشان اهل این چیزهایند حتی اگر در محله جوانمرد باشند و مگس از سر و کولشان بالا برود .

اولین کادو فکر میکنید چه بود ؟ در یک کاغذ کادوی از قبل استفاده شده یک قالب صابون گلنار گذاشته بودند . تشکر کردم . کسی که این هدیه را اورده بود با ذوق به بقیه نگاه میکرد ! ... دومین کادو یک مجسمه کوچک گچی بود که بسیار بد رنگ شده بود . اما برای انها بسیار زیبا بود و قابل اهمیت . اما قبل از کادوی های دیگر از همین سنخ ، چشمم به یک کاغذ سفید دفتر مشق افتاد که انگار چهار لای اش کرده باشند و یک چسب روی آن زده باشند . به سراغش رفتم و به آرامی چسب را باز کردم وقتی که کاغذ را باز کردم یک برگ دستما کاغذی در آن بود . یعنی شاید هیچوقت کسی نتواند حس کند من در آن لحظه چه حالی داشتم . گریه ام گرفته بود .میدانستم وضع مالی خانواده هایشان در چه سطحی است.  چقدر فکر کرده بود چه چیزی می تواند هدیه بیاورد تا عشقش را به معلمش نشان دهد ؟ با همان کاغذ سفید دستمال را به خانه آوردم و برای همیشه خاطره ی این هدیه در قلبم باقی ماند . کاش جنس هدایا همیشه از محبت باشد ....

  • خانم معلم

حسابرسی

خانم معلم | پنجشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۲:۳۸ ب.ظ | ۱۹ نظر

کلی برگه ی بچه ها روی میزمه که باید تصحیحشون کنم . تمام فکرم اونجاست چون مهلت دادند برگه ها زود تصحیح بشه که سریعتر نتیجه رو به بچه ها اعلام کنند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیش خودم فقط فکر کردم ، از حسابرسی آدمای زمینی تو فکر میریم و دلمون شور میزنه از حسابرسی آخرت چطور ؟

 

 

  • خانم معلم

" چ " معنای حقیقت ؟

خانم معلم | شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۳۰ ق.ظ | ۱۷ نظر



دقیقا دو روز بعد از دیدن فیلم طبقه ی حساس به تماشای فیلم " چ " رفتیم . مثل همیشه بی اطلاع از انچه قرار است ببینم، وارد سینما شدم . ابتدای فیلم با ورود دکتر چمران به پاوه با یک هلی کوپتر آغاز میشود و از آن بالا خیل سپاه دمکرات را میبینیم که در کوهها مستقر شده اند و آماده ی حمله به شهر می باشند . شروع خوبی بود و حس کردم با فیلم خوبی روبرو خواهم شد . اما هر لحظه که گذشت ، احساسم نسبت به تصویر کشیدن شخصیت دکتر چمران کم و کمتر شد تا جاییکه شهیدِ آتشی مزاج و پرشور ، شهید وصالی ، به دکتر می گوید : تو را بیشتر چمران بازرگان دیدم تا چمران خمینی !! و این دقیقا باید تصوری باشد که حاتمی کیا از دکتر چمران پس از تحقیقاتش بدست اورده است ...

برعکس صحنه های زیبا و حتی جلوه های ویژه ای به مراتب مهیج ،( مخصوصا صحنه ی انهدام هلی کوپتر حامل مجروحین بدست دمکراتها که واقعا زیبا و اثر گذار به نمایش در آمد ) ، انتظارم از دکتر چمرانِ حاتمی کیا بسیار بیشتر از اینها بود .
گرچه حاتمی کیا قصد داشت ، شخصیت منطقی ، صبور ، با ایمان و متوکل ِ دکتر را بیشتر نمایش بدهد ، اما محصول و خروجی این شخصیت از نظر من ، فردی بود بسیار بی تفاوت و خشک که نه عادت به لبخند زدن دارد ، نه عصبانی شدن می شناسد ، نه حرص میخورد و نه می ترسد . کسی که فقط ماموریتش برایش مهم است و حتی نجات دادن ِ جان ِ مجروحین و ... همه برای انجام وظیفه است و ادای وظیفه ی الهی .*

در صحنه ای از فیلم که بیمارستان در اختیار دمکرات ها قرار گرفته ، یک تنه به سمت بیمارستان میرود تا زن و کودکی را نجات دهد .بدون انکه خواسته باشد از طرف بسیجیان حمایت شود . کاری که با منطق سازگار نیست زیرا او نماینده ی امام و مردم بود برای صحبت با دمکراتها وباید در چی حفظ جانش می بود و در جایی که اسبی زجر می کشد و کردی قصد راحت کردن حیوان را دارد ، می گوید راحتش بگذارد و حیوان را نکشد و میگوید اگر میتوانی درمانش کن یا چیزی شبیه به این . اخر ِ احساسات ولی بیجا .

حاتمی کیا در فیلمش توانست احساسات مردم ِ پاوه هنگام محاصره ، خوفی که در آن زمان بر مردم مستولی شده بود ، فشاری که بر بسیجیان حامی شهر وارد شده بود و عدم پشتیبانی ارتش و سقوط شهر ، همه و همه را به خوبی به تصویر بکشد اما چمران ِ من ، آن چمرانی نبود که در ذهنم ساخته بودم . چمرانی که من می شناختم و در عکس ها دیده بودم همیشه آماده ی رزم بود با لباسی خاکی ، اما این چمران اصلا انگار عادت به پوشیدن لباس رزم نداشت و شاید در همان چند روز که در پاوه بود لباس شخصی بر تن کرده بود ، الله اعلم !

پیش خودم گفتم ،شاید حاتمی کیا قصد داشت بگوید که آنچه از چمران ساخته ایم آن چیزی نیست که بوده ، اما چگونه می توان باور کرد ؟

من همه ی کارهای حاتمی کیا را دیده ام . تنها فیلمی که یکبار دیده ام " دعوت " بود ، تنها فیلم ایشان که در فضایی غیر از دفاع مقدس ساخته شده ، همه ی فیلمها ارزشمند بودند اما آژانس را بعد دهها بار دیدن هنوز هم که ببینم گریه میکنم ، از کرخه تا راین برایم مقدس است ، بوی پیراهن یوسف برایم پیام صبر و ایمان به همراه دارد و حالا " چ " گرچه خوب کار شده بود ولی به نظرم نتوانست موضوع اصلی فیلم که شناساندن شخصیت دکتر چمران بود را برساند . کاش حاتمی کیا میگفت هدفم از ساختن این فیلم نشان دادن وقایع پاوه بود تا معرفی دکتر چمران . کاش چمران ِ حاتمی کیا همان چمران خمینی بود نه چمران بازرگان و کاش ...

به هر شکل همچنان قدر دان زحماتش هستم گرچه دلم میخواست اسم فیلم حداقل عظمت وجودی دکتر چمران را می رساند و " چ " گرچه اول چمران است ، اما همه اش نیست ...





* در جایی خواندم که دکتر چمران به همسر لبنانی اش روسری هدیه می دهند و میگویند بچه ها با روسری که تو را ببینند بیشتر خوششان می آید . کسی که انقدر ظریف تکلیف انسانها را با دین معلوم میکند نمی تواند انقدر خشک و بی احساس باشد . کسی که عاشقانه با خدا حرف میزند و مناجات میکند ، نمی تواند در برابر زجر کشیدن حیوانی بی تفاوت باشد و محکومش نماید به زجر دیدن .


  • خانم معلم

عصر یک جمعه ی دلگیر

خانم معلم | جمعه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۵۷ ب.ظ | ۱ نظر

http://www.gerdab.ir/files/fa/news/1388/1/18/599_659.jpg


گریه زبان خواستن کودکی است

بچه شده ام ...





تشکر نامه :

ممنونم که اجازه حضورم در حرمتان را ، در حیاط مسجدتان را امضا نمودید ...

اما من باز هم حرم می خواهم ...باز هم هوای جمکران دارم ...



  • خانم معلم