گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


ما دهه ی چهلی ها !

خانم معلم | جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۴۸ ق.ظ | ۵ نظر

با چه شوری هنوز داشت از روزی حرف میزد که امام به ایران برگشته بودند . میگفت مسئولیت ِچیدن ِ گلها ، از فرودگاه تا خیابان بهبودی بر عهده اش بود . از مردم میگفت و شوق شان برای دیدن امام و من فقط به صحنه ها نگاه می کردم و اشک میریختم . 

سخنرانی زیبای امام ، زمانی که فرمودند من جواب این همه عاطفه ی مردم را نمی توانم بدهم ، برای مردی که همین مردم برایش جان میدادند کم حرفی نبود ... 

چقدر دلم آن روزها را خواست ... 

خدایا شکر گزارت هستم که در دهه ی چهل بدنیا آمدم تا شاهد روزگار شاهنشاهی باشم ، انقلاب را درک کنم ، جنگ را ببینم و حالا شاهد تغییرات پس از جنگ در شهر و آدم هایش باشم ... تغییراتی که دلتنگم میکند برای روزهای انقلاب ، روزهای جنگ ... شاید دهه ی شصتی ها نتوانند حس کنند که چه می گویم و برایشان خنده دار باشد ،اما گاهی دلم  حتی برای دوران شاهی هم تنگ می شود ، برای همه ی انچه که ما در آن دورانِ کمبود ها داشتیم و اکنون بچه های دوره ی هفتاد و هشتاد و نود ندارند و باز نق میزنند ... 

دلتنگ ِفرفره های کاغذی که تمامی عشق مان در این بود که زودتر درستشان کنیم و در کوچه بدویم تا بچرخند و بخندیم و لذت ببریم ...دلتنگ ِ تلویزیون با همان دو کانال ِ معروفش که باید منتظر می ماندیم تا ساعت 5 بشود و نیم ساعت برنامه کودک نگاه کنیم ،دلتنگ ِ کتاب های فارسی قشنگی که پر از حکایت بود و شعر و داستان هایی که هنوز که هنوز است همانها برایمان ضرب المثل شده اند و ما باید شبی چند بار از روی شان می نوشتیم تا فردا موقع نوشتن دیکته «حسنک » را هسنک ننویسیم تا حسنک برود و تمام حیواناتش را جا بدهد و بخواباند و ما هم آسوده قلم بر زمین بگذاریم و آرام به خواب برویم !! ... 

دلم برای دوران انقلاب تنگ می شود ، به یاد ِ روزهایی که نباید در کلاس ها حاضر می شدیم و از مدرسه بیرون میریختیم و مدیر مدرسه سریع به گارد اطلاع میداد و هجوم گاردیان و باطوم و فرار و ترس و دلهره ... 

هیچوقت فراموش نمیکنم زمانی را که به نمایشگاه ِ عکسی از جنایات شاه وارد شدم و از ضبط ِ صوت صدای تازیانه و شکنجه پخش می شد و من فکر میکردم واقعا کسی را شکنجه کرده اند و این صدای ضبط شده ی اوست که پخش می شود !! ... 

روز های قبل از پیروزی انقلاب برایم یادآور ِ صدای گلوله هایی است که روز و شب در فضا طنین انداز بود و برای ما که این چیزها را ندیده و نشنیده بودیم بسیار دلهره آور ... 

روزهای 12 تا 22 بهمن 57 ، روزهایی که در عین خوشی پیروزی ، نگران ضد انقلاب هم بودیم ، روزی که صدا وسیما توسط مردم اشغال شد و تصویر ِ اولین مجری تلویزیونی بعد انقلاب ، که بعدها نمیدانم  از کدامین گروه شد ، علی حسینی ،  بر روی آنتن رفت و گفت: مردم ما پیروز شدیم ... لحظه های قشنگی که حس کردنش حضور را می طلبد و ما در ان دوران حاضر بودیم ...

این خوشی امادیری نپایید و جنگ شروع شد. هر روز خبر شهید شدن ِ جوانی از فامیل و همسایه و دوست و آشنا به گوش میرسید و جنگ ، گرچه فی نفسه خوب نیست ولی به فرموده ی امام ، برکت داشت و به یمن آن ، بسیاری از جوان هایمان رنگ و بویی خدایی گرفتند ... در 8 سال دفاع مقدسمان ، شاهد روزهای خوش و ناخوش بسیاری بودیم ، سختی ها از زمان شاه همراه مان بودند اما امام مان هم بود و با حرف هایش نمیگذاشت روحیه مان تضعیف شود ، چشم مان به دهان رهبرمان بود تا ببینیم چه می گویند و چه می خواهند تا همان کنیم که او می گوید و همان باشیم که او میخواهد ، اما چه شد که جام زهر را نوشیدند را نمی دانم ولی می دانم سم ِ آن تا مویرگ های تمامی مردم کشورم نفوذ کرد و تاریخ مطمئنا بر ملا خواهد نمود حتی اگر هیچ دهه ی چهلی باقی نمانده باشد ... 

یادم نمی رود روزی به هنگام ِ خاکسپاری یکی از دوستان ِ پدرم ، وقتی دیدم پدرم گریه می کند کنارش رفتم و او نگاهم کرد و گفت : طولانی شدن عمر خوب نیست باید شاهد ِ رفتن تک تک دوستانت باشی ! اما من می گویم طول عمر بد نیست لا اقل میتوانی برای تاریخ شاهد دسته اول  باشی تا تمیز بدهد سره از ناسره ، بد را از خوب ، زشت را از زیبا و حاظر را از ناظر .


نمیدانم شاهد روزی خواهم بود که آقا و سرورم بیایند و در کنارشان باشم یا نه ، ولی می توانم امید وار باشم و بخواهم از خدایم که هر چه زودتر بیایند ، دلم برای دیدارشان پر میزند ... 


شاید « حسنک » هم از این جهت ، جمعه ها به مکتب می رود ...


التماس دعا ...




  • خانم معلم

همدلی از همزبانی بهتر است ...

خانم معلم | جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۱، ۰۹:۴۴ ق.ظ | ۱۰ نظر

گزیده ای از پیام امام خمینی (قدس سره ) در باره ی وحدت :

از انبوه مزدوران استعمار که در داخل جوامع اسلامی هستند و گاهی در جامه روشنفکر و فعال سیاسی گاهی در لباس تعصب و حمیت جنون آمیز دینی گاهی در کسوت خرافه سازی و خرافه بازی و گاهی به ریا در لباس مفتیان و عالمان ظاهر شده اند انتظاری نیست که به وحدت بیندیشند، زیرا بنیاد همه این ها و بنیاد همه حکام مزدور به دست استعمار است بنابراین خود مسلمانان باید بدون توجه به غوغاهای تفرقه آمیز مزدوران استعمار دست وحدت به هم بدهند.


و این است نتیجه ی « وحدت » در جهان ِ اسلام ؟!!

کویته ی پاکستان 



تدفین دسته جمعی در حوله ی سوریه 


انفجار در سامرا 



تخریب مساجد در بحرین 


شهدای لبنان



بحرین 


و به کشتار شیعیان در سراسر ِ جهان ، اضافه کنیم کشتار مسلمانان در سراسر جهان و بی توجهی کل مسلمانان ِ جهان و نداشتن وحدت و یکپارچگی علیه استعمار و استثمار چون کشتار مسلمانان در بوسنی و هرزگوین و میانمار و ...


سربرنیتسا 


میانمار 


مهدی جان ،

جانم به فدایت ، این همه کشتار نشان از بی عدالتی نمیدهد ؟ ما انسانها عاجزیم از برقراری عدالت ، به خون هم تشنه ایم و در پی جاه و مقامیم . تا بود این بوده و تا هست این خواهد بود . 

منتظریم بیایی ، برای احقاق حقی که گرفتنش انگار در حد ِ ما نیست . برای برقراری صلحی پایدار ، برای داشتن وحدتی استوار ... 


بیا که جهانی چشم براه توست ... 



فرارسیدن میلاد مسعود نبی مکرم و حضرت رسول اکرم (ص) ، روز اخلاق و مهرورزی و نیز میلاد خجسته ی حضرت امام جعفر صادق (ع) موسس مذهب جعفری را محضر شما و همه ی عاشقان و محبان و شیفتگان آن حضرت گرانقدر و امام ارزشمند تبریک و تهنیت عرض می نمایم.


با   آمدنت   جهـــــان   ما   زیبــــا   شد     

 شب رفت و سپیده سر زدو فردا شد

ایوان   مدائن   که  فرو ریخت  چه باک    

   ایوان   بـننـد   عاشــقی   بر پا   شـــد





  • خانم معلم

بی تو به سر نمی شود ...

خانم معلم | جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۲۹ ق.ظ | ۱۷ نظر



 صبرت علی عذابک 

فکیف اصبر علی فراقک 

جمعه نوشت :


ای  وسعت ِ نگاهت  به  ما ســوا

یا صاحب الزمان نظری بر دلم نما 

  • خانم معلم

غریب ترین کریم

خانم معلم | جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۹ نظر


نمیدانم با اینکه پیامبر میدانست بعد از نبودنش چه بر سر ِ اهل بیتش می آورند چرا از خدا برای این قوم ظالم نابودی نخواست ؟


تشت همان تشت بود و خون همان خون ، 

در یکی سر ، در دیگری جگر ...


زن همان زن بود و شوهر همان شوهر

برای یکی دار* ، برای دیگری مار ...


مدفن همان مدفن و برادر همان برادر 

برای یکی پر زائر ، برای دیگری پر ناظر ...



 


جمعه نوشت : 

ایام انتظار تو کی میرسد به سر ؟

تا سینه را به نورشفا مبتلا کنیم 

اکنون که فاطمه (س) به عزای سه دلبر است 

با هم بیا برای ظهورت دعا کنیم 

داغ نبی (ص) و غربت و تنهایی حسن (ع) ،

آقا بیا که نوحه موسی الرضا (ع) کنیم ...


* درخت

  • خانم معلم

معجر و حنجر

خانم معلم | جمعه, ۱۵ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۶ نظر



تو گریه می کردی برای معجر من 
من گریه می کردم برای حنجر ِ تو 



جمعه نوشت : 
آقا جان ، این اربعین هم گذشت ... کجا بودی و همراه کدام کاروان ، نمیدانم  فقط میدانم این روزها دلت پر خون و چشمانتان اشکبار است. فقدان یکی از مریدان عزیزتان را خدمتتان تسلیت عرض میکنم . ما را در غم تان شریک بدانید . 

آقا جان صفر هم رو به اتمام است ، اربعین سالار وسرورمان هم گذشت ، کی باید بگوییم :
                               
                                        لبیک یا مهدی 
  • خانم معلم

از عاشورا تا اربعین

خانم معلم | چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۴۵ ب.ظ | ۴ نظر




در عاشورا ، بچه ها بر خاک افتاده اند و زینب ناز کش ایشان ، 

در اربعین ، زینب بر خاک افتاده و بچه ها نازکِش عمه ...


چه روضه ای است ، هنگامه ی مواجهه ی زینب با برادر ، چه درد دلها دارد بگوید از شام و شامیان ، چه داستانها دارد بگوید از سنگها و صورتها ، از اشکِ سرخ و چهره ی زرد و تن ِ سیاه و موی سپید ... 
اما ، 
اما از هر چه بگوید از رقیه نمیتواند بگوید ، کاش برادر هم چیزی از او نپرسد ...
  • خانم معلم

قصه ی زبان ِ سرخ و سر ِ سبز

خانم معلم | چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۲:۳۴ ب.ظ | ۳ نظر

امام صادق علیه السلام فرمودند:

اى زراره آسمان تا چهل روز بر حسین بن على علیهماالسّلام خون بارید و زمین تا چهل روز تار و تاریک بود و خورشید تا چهل روز گرفته و نورش سرخ بود و ... *





در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت


هر ماه در عزای تو محرم است ...

هر دلی در حزن مصیبتت همیشه داغدیده است ...

هر چشمی در سوگ ندیدنت  تا ابد اشکبار است ...

و این بغض ها و اشکها و آه ها هیچگاه برای تو  حسین جان 

 پایان نمی پذیرد ...


پ.ن : ارتحال معلم اخلاق ، آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی را به همه ی دوستان تسلیت عرض میکنم . با رفتن هر کدام از این بزرگان دست ِ دعایی که  جهتِ رحمت ، برای این مردم ، به درگاه خداوند بلند میشد ، دیگر وجود ندارد . از خداوند برای ایشان آمرزش و برای خانواده و دوستان و شاگردانشان صبر آرزو میکنم . عاشق حسین علیه السلام بود که در اربعینش به خاک سپرده می شود ...



اقامه نماز بر پیکر آیت‌الله‌ تهرانی(ره) توسط رهبرانقلاب


فیلم بیت حاج آقا تهرانی صبح امروز 



*کامل الزیارات، ترجمه ذهنى تهرانى‏، حدیث 6، ص 258، انتشارات پیام حق‏

  • خانم معلم

درس چهارم - برای آخرتمون چی جمع کردیم ؟

خانم معلم | جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۱ نظر


مشغول بسته بندی میوه های مراسم ِ سالگرد مادرم بودیم . من و خواهر و برادرم و باجناق ها . پرتقال و نارنگی ها را از باغ پدر و مادرم آورده بودیم . پرتقالها درشت بودند و داخل ظرف های یکبار مصرف جا نمی شدند . شوهر خواهرم گفت : هر کجا رفتم و این پرتقال رو گذاشتم داخل ظرف جا نشد ، هر فروشنده ای یک چیزی گفت . اکثرا گفتند:" اینها رو که برای مجلس نمیبرن کوچکترش رو می خریدید " !! ...

برادرم خندید و گفت : "یک روز با دوستام از تهران رفتیم شمال . بابا شمال بود و رفته بود سر ِ باغ . زمان ِ چیدن پرتقال ها بود . دوستام رو که دید به هر کدوم یک کیسه بزرگ پلاستیکی داد و گفت مشغول کندن بشید . دوستام هم دیدن بیگاریه ، هر چی دم دستشون رسید رو جمع کردن ، از زیر درختی ها و لک زده ها و پوسیده ها . وقتی که پلاستیک رو زود پر کردند ( هر پلاستیک تقریبا یه چیزی حدود 100 تا پرتقال جا میگیره ) خوشحال و خندان اومدن پیش بابا و گفتن تموم شد . بابا هم رو کرد بهشون و گفت برش دارین ببرین تهران برای خانواده هاتون !!!! وقتی اینو شنیدن جا خوردن و من شروع کردم به خندیدن !!!"  ...

بعدش بابا خندید و به من گفت : از اون درشت هاش براشون جمع کن و بده بهشون ببرن تهران ! ...

 

اینو که شنیدم یاد این داستان  افتادم .

راستی برای آخرتمون چی جمع کردیم ؟


جمعه نوشت :

آقای من ، امروز روز چهارمیه که بچه ها بهم زنگ زدن و چهارمین نفرشون راهی کربلا شد تا اربعین کنار مرقد و بارگاه جدتون حضور داشته باشند . دلم رو سپردم دستشون . دعاتون بدرقه راه خودشون و هم کاروانی هاشون . سفرشون به سلامت و بی خطر . انشا الله که با دست پر از این سفر معنوی به خانه برمیگردند .

برای شما که طی الارض میکنید از مدینه به کربلا رفتن و پر زدن به مشهد کاری نداره ، ما هم دلمون رو گرفتیم تو دستمون و به هر پرنده ای که به اون سمت پرواز میکنه میگیم این امانتی هم همراهتون!

آقا جان ، میشه یکبار این دل ِ ما رو دستتون بگیرین و با خودتون ببرین مدینه ؟! وقتی که میرین کنار مزار ِ مادرتون ؟! ...

میشه یکبار که کربلا میرین ، این دل ِ ما رو ببرین بین الحرمین و همون طور که دعا میخونید وروضه سر میدین ، ما رو هم با این حالتون شریک بکنین ؟!

میشه یکبار از روی تل زینبیه ، چشم هامون رو بشورین تا بتونیم بصیرت پیدا کنیم و شمر ها رو بشناسیم ؟

میشه یکبار وقتی در سعی و صفا از حرم ابا عبدالله به حرم حضرت عباس هستید کنارتون باشیم و ببینیم که چه کشید حضرت زینب ؟

 

مولای من ، دلم گرفته ، دلم سخت تنگه برای دیدن ِ اون گنبد طلایی و اون کبوترهای چاهی ...دلم را با خودت میبری ؟!

  • خانم معلم

وقتی از دست دادی ....

خانم معلم | جمعه, ۱ دی ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۲۱ نظر

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم     پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

 

دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

 

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

 

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟     از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .

 

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آه لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی تازه اهمیتش رومی فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکیشه.

 از تهمینه میلانی 

 

اول دی ماه هشتاد و دو ساعت سه بامداد . بیمارستان لقمان تهران . پدری مهربان بر روی تخت بیمارستان و دختر بزرگ ِ خانواده آماده ی امضای برگه ی کشیدن دستگاه تنفس مصنوعی از پدر و دیدن آخرین نفس هایش برای همیشه و تمام

 

اول دی ماه نود : ساعت 3بعد از ظهر . مادری بر روی تخت ، در خانه . دختر ِ بزرگ ِ خانه مشغول دادن تنفس دهان به دهان با اضطرابی وصف نشدنی و نفسی که رفت و دیگر بازنگشت و تمام 

 

دوم دی سالگرد از دست دادن پدر و مادری  است که همه چیزم بودند . پناهم ، غمخوارم ، همه ی هویتم ، همه ی آنچه که از خوبی در من است که این همه را از آنها دارم و بس . حسرت دیدنشان برای همیشه بر دلم مانده ، دیگر کسی نیست که شنوای درد ودل هایم باشد وقتی از روزگار خسته ای، مهم نیست که چند سال داری ، چه کاره ای ، چقدر بزرگی ، چقدر مهمی ، چقدر میدانی و ... مهم این است که انها پدر و مادرت بودند و تو بچه شان . پنجاه سال ت هم که باشد باز بچه شان بودی ، باز میتوانستی در آغوششان بگیری ، باز میتوانستی سر بر زانو هایشان بگذاری تا موهایت را نوازش کنند ، باز می توانستی خودت را در بغل پدرت مثل یک گربه ی لوس جا کنی تا بخندد و مثل گربه پس ات بزند وبا خنده بگوید دختر چکار می کنی ؟ ... می توانستی بروی و لباس تازه ای را که خریده ای به پدرت نشان بدهی و چرخ بزنی مثل همان موقع ها که کوچک بودی و بگویی قشنگ شدم ؟!! ... و پدرت فقط لبخندش را نثارت کند و مثلا محل ت نگذارد که یعنی این لوس بازی ها دیگر چیست ! و مادرت بخندد و بگوید خیلی قشنگ شدی ... میتوانستی دعوای الکی با همسرت جلوی مادرت راه بیاندازی تا همسرت از تو گله کند و مادرت هم که میداند این دعواها الکی است از تو تعریف کند و بگوید از هر پنجه ی دخترم یک هنر میبارد و تو باز خودت را لوس کنی و به او خودت را بچسبانی ...

میتوانستی وقتی حوصله ی شام پختن نداری زنگ بزنی به مادر و بگویی : شام چه دارین ؟ ما داریم می آییم انجا . و او با روی خوش پذیرایتان باشد و یک شب ِ خوش کنارشان باشی ...میتوانستی مطمئن باشی هر وقت نیاز به کمک داری کسی هست که بی منتی به کمکت می شتابد . میدانستی دستی هست که دستت را می گیرد ، میدانستی هست  ، میدانستی هستند ... 

اما امسال ، دیگر روز معلم ، مادر نبود که بگوید این پول را بگیر و برو کتابهای مورد علاقه ات را بخر تا من برایت داخلش را بنویسم ( تازه آن هم متنی که به درخواست خودش برایش اماده کرده ای و او فقط از روی تو رونویسی میکند !! ) 

تا پدر بود روز تولدِ نوه ها از هدیه تولد اشباعشان میکرد و وقتی رفت این عشق را مادر نثار ِ نوه هایش می کرد و حالا ... اردیبهشت و شهریور گذشتند ، آذر تمام شد و  نوه ها در انتظار مادر بزرگی هستند که هدیه ی تولدشان را بدهد ... 

 

دلم تنگ است ، دلم برای شنیدن صدایشان هم تنگ است ، گاه که برای خودم و با او صحبت     میکنم انگار حس میکنم کنارم ایستاده و از حنجره ی من با من حرف میزند ، حس غریبی است ولی واقعا چنین حسی دارم ... 

دلم حضور فیزیکی شان را میخواهد ، خودشان را میخواهم ، میخواهم بغلم کنند ، میخواهم سفت در آغوش بگیرمشان ، ببوسمشان ، سنگ ِ مزارشان نرمی و لطافت صورتشان را ندارد هر چه می بوسم ....

دلم تنگ است ... 

 

 

جمعه نوشت : 

مهدی جان ، 

میدانم که خیلی بی وفاییم ، همیشه می گوییم بابی انت و امی ، اما داریم پر پر میزنیم از غم ندیدنشان ولی برای تو !! .... 

میدانم تو میفهمی حال و روزمان را ... دعایمان کن ... 

میدانم از بس پای تو را در محضر خداوند به میان کشیده ایم ، روی آن نداری که برایمان وساطت کنی ، خوب میدانم  چه میکشی بارها برای شاگردانی که معلمشان از کلاس بیرونشان انداخته پا در میانی کرده ام ولی باز جا دارد ، که تو بیش از اینها پیش خدا ارج و قرب داری ... دستمان را بگیر تا بتوانیم پای دلمان را از دست ِ نفس اماره آزاد کنیم ...



پ.ن : از اول دی ماه رسما بازنشسته شدم . جالب است ، نه ؟!! من و بابا و مامان و امرسان !!!

  • خانم معلم

درس سوم - حال دعا

خانم معلم | جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۴۴ ق.ظ | ۳ نظر


روز ِ خاصی نبود ولی حرم ِ حضرت معصومه سلام الله علیها بسیار شلوغ بود . معمولا قبل از ورود به حرم زیارت نامه را در حیاط میخواند و سپس وارد صحن می شد . زیارتنامه را خواند و آرام وارد شبستان و حرم شد. در گوشه ای که نزدیک به ضریح است و معمولا آنجا برای نماز و دعا می ایستاد ،جایی برای ایستادن هم نبود . از دور ایستاد و حرف هایش را با بی بی زد و برای خواندن نماز وارد رواق شد . خانم ِ جوانی کنارش نشسته بود .عاشورا می خواند . دستش روی کلمات تند تند حرکت میکرد ، انگار با کسی مسابقه گذاشته بود و هر کسی زودتر می خواند برنده بود ! پیش ِ خودش گفت حتما برای رفتن عجله دارد . پس منتظر ماند تا دعایش تمام شود .جایی که او نشسته بود برای نماز خواندن بهتر بود و کمتر در معرض رفت و آمد . اما انگار قصد رفتن نداشت . زیارت نامه اش را ورق زد و زیارت جامعه ی کبیره ! را  آورد . فهمید که نه ، عجله ای در کار نیست . پس مشغول به نمازش شد .

بعد نماز متوجه شد نوع دعا خواندن ایشان همین طور است . نمیدانست باید چه بگوید . در باید و نباید گفتنش مانده بود . هر کس راه ارتباط ِ خودش و خدایش را خود انتخاب میکند .

دعاهایی که باید میخواند را خواند و خانم جوان همچنان مشغول ِ عبادت بود . پیش خود گفت چیزی نمی گویم تا داستان موسی وشبان تکرار نشود ، خدایش بهتر میداند که بنده اش چگونه باید با او صحبت کند . التماس دعایی گفت و از کنارش دور شد ...


اما ، از حالت های دعا ، داشتن ِ رغبت ، رهبت ، تضرع ، تبتل و ابتهال است .


از امام صادق علیه السلام نقل است که فرموده اند :

رغبت آن است که کف دو دست را به سوی آسمان بگیری و رهبت آن است که پشت دستهایت را به سوی آسمان کنی و تبتل ،دعا کردن به یک انگشت است که به آن اشاره کنی و تضرع این است که با دو انگشت اشاره کنی و ان دو را حرکت دهی و ابتهال بالا بردن هر دو دست است و اینکه آنها را بکشی و این موقع اشک ریختن است . پس دعا کن . (اصول کافی ،کتاب الدعاء ، باب الرغبه والرهبه، حدیث 1)


اِلـهى لَوْلاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِکَ، لَنَزَّهْتُکَ مِنْ ذِکْرى اِیّاکَ، عَلى اَنَّذِکْرى لَکَ بِقَدْرى لا بِقَدْرِکَ، وَما عَسى اَنْ یَبْلُغَ مِقْدارى حَتّى اُجْعَلَمَحَلاًّ لِتَقْدیسِکَ، وَمِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَیْنا جَرَیانُ ذِکْرِکَ عَلى اَلْسِنَتِنا،وَاِذْنـُکَ لَنا بِدُعآئِکَ وَتَنْزیهِکَ وَتَسْبیحِکَ، اِلـهى فَاَلْهِمْنا ذِکْرَکَ فِىالْخَلاءِ وَالْمَلاءِ،وَاللَّیْلِ وَالنَّهارِ...

خدایا اگر پذیرفتن فرمانت واجب نبود تو را پاکتر از آن مى دانستم که من نام تو را به زبان آرم گذشته از این کهذکرى که من از تو کنم به اندازه فهم من است نه به مقدار مقام تو و تازه مگر چه اندازه امید است قدرم بالا رود کهمحل تقدیس تو قرار گیرم و از بزرگترین نعمتهاى تو بر ما همان جریان داشتن ذکر تو بر زبان ماستو همان اجازه اى است که براى دعا کردن و به پاکى ستودنت به ما دادى خدایا پس ذکر خویش را به ما الهام کن درخلوت و جلوت و شب و روز ... ( مناجات الذاکرین )

جمعه نوشت : 

مولای من این روزها حال ِ دلتان را میدانم . ضریح ِ جدید جدتان را از میان شهر هایم عبور میدهند ،مردم شهر هایم بر سر زنان به استقبالش میروند ، مردم ِ آبادن در میان گل و لای و باران ِ شدید ، بدرقه اش کردند . و باز کاروانی در راه است . یاد ِ ان روز افتادم و آن کاروان !! ... یاد ِ آن عزیزان در بند کشیده و آن همه اسیری و ...
و اینک ضریح جدتان را بنگرید که این مردم چگونه از آن استقبال و بدرقه اش می کنند ؟!! ... 

کاش مردم ِ من آن روز در کنار ِ جدتان بودند ... کاش ... 

اللهم عجل لولیک الفرج





  • خانم معلم