گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


درس دوم - نقش دعا در زندگی تان چیست ؟

خانم معلم | جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۳ ق.ظ | ۱۱ نظر

با بی حوصلگی از رختخواب بلند شد . 2 ساعت بیشتر نخوابیده بود  . نماز ِ صبح را کاملا خواب آلوده خواند. مقداری از دعای عهد را در حین جمع کردن جانماز و مقداری را در حین رفتن به زیر پتو خواند . باید سر ِ کار میرفت ولی چند دقیقه ای برای یک چرت ِ الکی فرصت داشت .  . 

داخل مترو بود که یادِ دعای عهد افتاد . تازه یادش آمد در چه وضعیتی دعا را خوانده اصلا به یاد نمی آورد که تا به اخرش رسیده بود یا نه ؟ ... 

از اینکه چرا باید این طور دعا بخواند حرصش گرفته بود. اصلا چه اصراری بر خواندن دعا با این وضع داشت ؟ به خودش ، به دعا خواندن هایش ، به با خدا ارتباط برقرار کردنش ، حتی به باورِ عشقش ، امام ِ زمانش ، شک کرده بود . 

یاد سالهای اول ِ خدمتش افتاد .شهرستانی دور . سه جوان ، دور از خانواده در یک اتاق اجاره ای که هم اتاق خواب ، هم آشپزخانه ، هم اتاق مطالعه و هم شاهدی برای روزهای تلخ و شیرین زندگی شان بود ...

در یکی از روزهای سرد زمستان ، گوش درد شدیدی گرفته بود . بیمارستان تشخیص بستری داده  تا با زدن امپول درد را کنترل کنند . اولین باری بود که بستری میشد. به شرط ماندن دوستانش بستری شد! . شب هنگام عذر دوستانش را خواستند. قبول نکرد و به همراهشان به سمت خانه به راه افتاد. شهر سرد سیر بود و باید برای گرفتن وضو به حیاط میرفتند . شبی سرد و سوزناک . با همان حال ، به حیاط رفت و وضو گرفت .با همان درد نماز خواند . هنگام سجده انگار تمام بدنش داخل گوشش فرو میریخت . درد شدیدی داشت . ولی احساس لذت میکرد از اینکه برای خدایش همه چیز را تحمل می کند . شب ِ جمعه بود و باید از زبان امامش با خدایش حرف میزد . دعایش را خواند . گریه هایش را کرد و آرام گرفت .

چقدر لذت داشت حتی داشتن دردی چنین . حس میکرد خدایش خواسته است . باید تحمل میکرد . شکر لازم داشت که آدمی را در این میدید که یا در دام لغزش هایش گرفتار است و یا بر بام نعمت های پروردگارش استوار . یا باید در حال ذکر و توبه و استغفار باشد و یا شکر و حمد و سپاس از این همه نعمتها . پس توفیق شکر به درگاه احدیتش ، شکر دیگری لازم داشت . و اینگونه فکر میکرد تا روزگار گذشت و گذشت ....

حال به سر ِ آن جوان چه آمده که برای خواندن دعای عهدش این چنین ...


و شما دوستان عزیز ،

شما چگونه فکر میکنید ؟

1- عادت کردن به خواندن دعا چقدر تاثیر گذار است ؟ ... 

2- چگونه و چه زمانی دعا میخوانید ؟ ...

3- چه وقت از دعا خواندنتان لذت میبرید ؟ 

4- از خواندن چه دعایی بیشتر لذت میبرید و چرا ؟ ...

5- دعا چه نقشی در زندگی تان ایفا میکند ؟

 

اگر دوست داشتید جواب این سوالات را بدهید . شاید جواب هایتان کمکی برای بقیه هم باشد تا راه را پیدا کنند . یا درد مشترک را بیابند و برای حلش همفکری کنند .

لا اقل پیش خودتان به این سوالات فکر کنید .

  • خانم معلم

یک عصر ِ زیبا

خانم معلم | يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۲۸ ق.ظ | ۸ نظر


امروز هم یکی از قشنگترین روزهای زندگی واقعی و مجازی ام به ثبت رسید . اولین خاطره ی قشنگم مربوط به عکسی بود که علی و حانیه برام از روز عقدشون فرستاده بودند ... دومین خاطره ی زیبا ، دیدن ِ مهدیه در لباس عروسی بود که به اندازه ی یه مادر واقعی از دیدن ِ هر دو تاشون لذت بردم  . امروز هم میثم و سمانه سادات ، مهمون خونه ام بودند ...

چقدر لذت بخشه دیدن بچه هایی که جفت شدند و شادمانه وارد زندگی می شوند ... 


تمام آرزویم این است که تمام ِ جوانها عاقبت بخیر بشوند و از دعای تمامی مادران بچه های وبلاگم خصوصا ، زودتر سر وسامان گرفته و تشکیل خانواده بدهند . 


  • خانم معلم

داستان ِ دلدادگی

خانم معلم | جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۴۵ ق.ظ | ۷ نظر
حسین یک دل داشت که به خدا داد و خدا عاشق حسین شد و دل ِ همه را برد برای حسین .




لطف حسین ما را تنها نمی گذارد

گر خلق واگذارد او وا نمی گذارد

کشتی شکستگانیم او کشتی نجات است

تنها به کام طوفان ما را نمی گذارد

هل من معین او را باید جواب دادن

شیعه امام خود را تنها نمی گذارد

از بس گناهکاریم ما مستحق ناریم

باید بسوخت ما را .زهرا نمی گذارد

زهرا به دوستانش قول بهشت داده

بر روی وعده خویش او پا نمی گذارد

« محمد حسن مبینی زاده »


جمعه نوشت : 

آقایم حتی زیارتِ ضریح جدید ِ امام و سرورم نصیب ِ من ِ روسیاه نشد که بگویم مرا برای دیدار پذیرفتند . چگونه امیدوار باشم به دیدن ِ روی ِ شما ؟! ...

داستان ِ دلدادگی را باید از دلداده ها پرسید ... همان ها که تشته ، رو به سرزمین عاشقی به دیدار معشوق شتافتند ...

  • خانم معلم

درس اول - چرا دعا در حق دیگران مستجاب می شود ؟

خانم معلم | يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۰۳:۲۴ ق.ظ | ۳ نظر
بچه های سوم نقشه کشی 8 ساعت معلم نداشتند . از شرترین و شلوغ ترین بچه های مدرسه محسوب می شدند. انگار دستی همه ی شلوغ ها را جمع کرده بود یک جا . به هر شکل اگر تنها می ماندند مدرسه را روی سرشان خراب می کردند . زنگ اول خودم سر ِ کلاسشان رفتم . نمره های مهر ماه شان همراهم بود و تک تک شان را بلند کرده نمرات درخشانشان را خوانده و علت پایین بودن نمرات را می خواستم . از انهاییکه زحمت کشیده و نمرات خوبی اورده بودند نیز تشکر کردم . یک زنگ با نفس های حبس شده گذشت . 

زنگ دوم و سوم هم معلمی سر کلاس رفت . زنگ چهارم باز معلم نداشتند . در نماز خانه جمع شان کردم و گفتم دور هم بنشینیم و دعایی بخوانیم . اما اول توضیح دادم زنگ اول من معاون بودم و باید نقش معاون را بازی میکردم . الان دور هم نشسته ایم و دیگر معاون نیستم . غیر از نگه داشتن حرمت ، دیگر راحت با هم حرف میتوانیم بزنیم . گرچه به نظر بعید میرسید بعد دو زنگ راحت باشند ، اما کاملا توضیحات مرا درک کردند و راحت حرف زدند بی انکه جایگاه من مانع حرف زدنشان بشود . قبل از خواندن دعا سوالی مطرح کردم . پرسیدم : بچه ها میدانید چرا می گویند در حق هم دعا کنید ؟! 

گفتند نه . گفتم معمایی مطرح میکنم اگر کسی توانست پاسخ دهد باید بتواند جواب این سوالم را بدهد . با خنده قبول کردند . پرسیدم یک چینی چرا نمیتواند با این انگشت ( و انگشت اشاره ام را نشان دادم ) ماشه را بکشد ؟

این سوالی بود که راننده ی یکی از اتوبوس های اردوی راهیان نور برای بچه ها مطرح کرده بود . دو نفر از بچه های کلاس در ان اتوبوس بودند و خندیدند و گفتند ما بگیم ؟! گفتم نه شما که بودید و میدانید، بگذارید کمی بقیه فکر کنند . جواب ها درست نبود . یکی از ان دو نفر جواب صحیح را گفت . 

شما میدانید چرا ؟ !!! 

جواب این بود که هیچکسی با انگشت ِ من نمیتواند ماشه تفنگ خودش را نشانه برود . به همین آسونی !

به بچه ها گفتم : روایت داریم که با زبانی که گناه نکرده در حق هم دعا کنیم . علت هم این است که مثلا من با زبان شما گناه نکرده ام . پس من میتوانم در حق شما و شما میتوانید در حق من دعا کنید . مثل همان ماشه ی تفنگ کشیدن با انگشت ِ من !

برایشان جالب بود و کمی خندیدند و اماده ی خواندن دعا شدیم . حدیث کساء برای چند نفری تازگی داشت و حتی اسم ان را نشنیده بودند . دعا را خودم خواندم و ترجمه کردم . کلاس بسیار خوب و ساکت برگزار شد . چند خنده ی کوتاه بین خودشان بود ولی بعد دعا تقریبا همه از این زمانی که گذرانده بودند راضی بودند . بعد از دعا گفتم حالا که برای عزاداری ابا عبدالله میروید در حق هم دعا کنید و برای من هم . از ته دل و با خلوصی که در چشمهایشان دیده می شد گفتند : خانم شما هم در حق ما دعا کنید . بگویید تمام بچه های نقشه کشی سوم . 

یادم باشد امروز در حق همه شان دعا کنم . گرچه قبلا هم برای همه دعا کرده ام . 


امروز عاشوراست .... یکی از روزهایی که در تمام عالم تکرار نشدنی است . پس بیایید در حق هم دعا کنیم . گفته اند در دعاهایتان از دعای جمعی کردن واهمه نداشته باشید . خدا سخی ست . دعا را شامل حال ِ همه میکند . بگویید ثواب این دعا برسد به کسانی که محب علی علیه السلام بوده و خواهند بود . که هم گذشتگان و هم آیندگان را ، هم زن و مرد را ، هم پیر و جوان را شامل می شود .  


التماس دعای فراوان 

  • خانم معلم

فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ غَیْرِکُمْ

خانم معلم | يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۲۹ نظر

فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ غَیْرِکُمْ آمَنْتُ بِکُمْ وَتَوَلَّیْتُ آخِرَکُمْ بِما تَوَلَّیْتُ بِهِ اَوَّلَکُمْ  وَبَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ اَعْداَّئِکُمْ وَمِنَ الْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَالشَّیاطینِ

پس با شما باشم با شما نه با غیر شما و ایمان دارم به شما و دوست دارم آخرین فرد شما را به همان دلیل که دوست دارم اولین شخص شما را و بیزارى جویم به پیشگاه خداى عزوجل از دشمنانتان و از جبت و طاغوت (خلفاى ناحق ) و شیاطین

بخشی از زیارت جامعه ی کبیره 


* داستان عاشورا داستان غریبی است . در آن می شود ولایت را کاملا حس کرد . تابع بودن و حل شدن در امام و رهبر را حس کرد . زمانیکه امام فرمان میدهند در نیمه شب ، هر کسی نمیتواند بماند از تاریکی استفاده کند و برود ، انانکه ماندند نشان دادند که ولایت را پذیرفته اند حتی اگر پای جان خود و خانواده شان در میان باشد و یا هنگامیکه حضرت زینب سلام الله به امام می فرمایند : آیا اینان فردا تو را همراهی می کنند و حبیب ابن مظاهر آن یار باوفای پیامبر ، همه را جمع میکند ، بنی هاشم را به خیمه ای می فرستد و از غیر بنی هاشم میخواهد همراهش به خیمه حضرت بروند و نشان دهند که همراهند و استوار و همگی آماده و جان بر کف حاضر می شوند و می مانند ...

اینجاست که فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ غَیْرِکُمْ معنی پیدا میکند . باید چنین بود . ما چقدر با اماممان هستیم ؟ چقدر ازغیر انها جداییم ؟ 
نشان دهیم با عملمان نه با حرف زدنمان ... 
بسم الله 

*حدود سه سالی است که وبلاگ دارم . چه در بلاگفا و چه در بلاگ اسپات . از همان اول تا کنون اسم وبلاگم همین بود که هست و به همین خاطر افتخار « خانم معلم » بودن برای بعضی از بچه ها را داشته ام . شاید از حدود 50 لینکی که داشته و دارم ، نیمی از ایشان را دیده یا ارتباط بسیار صمیمی بین مان برقرار شده باشد . 

اما تمام ِ اینها را گفتم که بگویم هنوز بچه هایم را نمی شناسم ، که دنیای مجازی جایی برای شناخت نیست . به همین علت توصیه میکنم به همه ی جوان هایمان که دنیای مجازی را باور نداشته باشند . 


* تا اخر آذر بازنشسته می شوم و فرصت مطالعاتی ام انشا الله بیشتر . باید تلاش کنم که وبلاگی پر محتواتر و به امید خدا مفیدتر در اختیارتان بگذارم . تصمیمم بر این است که اتفاقهایی که برای خودم و شاید دیگران روی داده را به شکل داستان در اختیارتان بگذارم . مسلما نظیر چنین داستانهایی در زندگی شخصی تان بسیار روی میدهد که شاید به ان توجه کرده یا نکرده باشید . خوش حال  می شوم که مرا نیز از تجربیاتتان مطلع ساخته تا از ان استفاده کنم . 

  • خانم معلم

تکرار هایی غیر تکراری

خانم معلم | جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۱، ۰۲:۰۱ ق.ظ | ۱۰ نظر

داستان ِ رشادت ها و شهادت ها در کربلا را میدانیم . هر سال از شب ِ عرفه داستان ِ حرکت ِ امام از مکه به سمت ِ کربلا برایمان گفته می شود تا برسیم به شب ِ اول ِ محرم .

از اول ِ محرم ، داستان ِ شب نهم و دهم ، داستان عباس و علی اصغر و علی اکبر و زینب و رباب و رقیه و سکینه ، عون و محمد تکرار می شود ، اما هر سال این داستان را میدانیم و باز اشک میریزیم . روضه ی علی اصغر آتش به جانمان میزند و شب ِ هشتم و روضه ی علی اکبر ، همان که اشبه الناس بود به رسول خدا ، همان جوانی که دست پرورده ی عباس بود در شمشیر زدن ، حالا هم زخم پهلو دارد در بدن و هم شکافی در سر !! هم شبیه مادر ، هم شبیه پدر ! ... 


بعد  واقـــعه رســــیده  بودی  باران
ای  کاش  کمی دویده  بودی  باران
خون مانع دید اسب بود اما کاش...
دستی به سرش کشیده بودی باران 

«حنیف منتظر قائم »



هنوز مانده بفهمم ارباً اربا یعنی چه....

و انگار هر بار با شنیدن این روضه ها دستی می آید و جگرمان را خراش میدهد و اه از نهادمان بر می آید که کاش بودیم و امام مان را یاری میدادیم انگاه که فریاد زد : 

هل من ناصر ینصرنی 

و آیا در این هنگامه ی قرن21 صدای هل ناصر حسین علیه السلام را می شنویم که ... ؟!!! 


علی اکبر مظهر شجاعت و غیرت بود و الگوی تمام جوانان ِ عالم . 

خداوندا ،

بحق علی اکبر حسین ، عاقبت تمام جوان هایمان را ختم بخیر بفرما . 

بحق علی اکبر حسین ، راه هدایت را نشانشان بده . 


جمعه نوشت : 

امام ِ عزیزم :

میدانم این شبها و روزها آرام وقرار ندارید . وقتی برای تدفین یکی از عزیزانمان این چنین بیتاب می شویم ، میشود فهمید از دست دادن ِ این همه عزیز ، با دلتان چه می کند . ان هم کسانی که فقط یک شخص نبودند ، دنیایی از معرفت و راه هدایت بودند . 

دعایمان فرج هر چه زودتر شماست . 



تا آن دمی که منتقم تــو نیامده است

سرخی پرچم تــو مرا می کشد

حـ ـســ ـیــ ـن . . . 

  • خانم معلم

کلاس ِ درس

خانم معلم | يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۵۳ ب.ظ | ۹ نظر


از کلاس بیرون را نگاه می کنم . درس داده ام و بچه ها مشغول حل تمرین اند . صدای مداحی از ماشینی که از کنار مدرسه عبور می کند به گوش میرسید . از قبل ِ محرم ،سی دی های مداحی جایشان را با سی دی های خوانندگان روز عوض کرده اند . یک تعویض موقتی !!! 

یکی از بچه ها سوالی پرسید . به طرفش رفته و مسئله اش را نگاه کردم . نکته ای که پای تخته گفته بودم را متوجه نشده و تمرین را نتوانسته بود حل کند . مجددا برایش توضیح دادم و گفتم دوباره فکر کن و حل کن .

مدت حل تمرین به سر امد. یکی یکی ِدستها به نشانه ی حل تمرین بالا رفت . کنارشان رفتم . روی دفتر مثبتی به نشانه ی دادن ِ امتیاز گذاشتم . در چهره شان میشد غرور و رضایت را حس کرد . 

بار دیگر صدای ماشینی که صدای مداحی اش تا به کلاس میرسید به گوش رسید . 

از کلاس ِ درس حسین علیه السلام چه چیزی یاد گرفته ایم ؟!!!


کربلا  ،کلاس درسی است که حسین علیه السلام  معلم آن است . حسین علیه السلام درس ِ آزادگی میدهد فقط کافی است که حواس مان را جمع کنیم !

  • خانم معلم

نامحرم ....

خانم معلم | جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۷ نظر



محرّم آمد و مَحرَم نشدم ...


جمعه نوشت : 

آقای من ، 

                

از دور در گوشه ای ایستاده و نظاره گرم . صدای کاروان حسین است که به گوش میرسد . به کربلا رسیده اند ... شما ایشان را می نگرید و من شما را ... دل ِ شما با انهاست و من اشک هایتان را میشمارم . داغ ِ دلتان ، بی تابی تان .....وااااای که چه خواهد شد ، بگویید که چه کنم ؟!


ســلام  من  به  محرم  به  غصه  و غم ِ  مهدی 

به چشم کاسه ی خون و به شال ِ ماتم ِ مهدی 

ســلام ِ من به  محرم  به  خیمه های  قشـنگش 

به  اشک ِ  مهدی  زهرا  و  قصه ی  دل ِ تنگــش 



  • خانم معلم

سیطره ملکوت بر ملک

خانم معلم | جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۱۶ نظر


« فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ »

هرگاه بعد از علم و دانشى که به تو رسیده،(باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو:

 «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، 

شماهم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛

 و لعنت خدارا بر دروغگویان قرار دهیم.»

و بار دیگر خداوند نشان داد که در اسلام بین زن و مرد تفاوتی نیست . آنجا که پای حقانیت اسلام در میان است به پیامبرش فرمان میدهد که انسانهایی را انتخاب کند که ان اسقف مسیحی با دیدن ِ چهره هایشان ، پا پس میکشد . مصالحه را به مباهله ترجیح میدهد . 

قصص ِ قرآن داستانهایی نیست که خواندن و نخواندنش برایمان فرقی نداشته باشد . خداوند این قصه ها راجهت تنبه و تذکر برای تمامی عصرها و نسلها آورده است . باشد که از آنها عبرت گرفته و متنبه شویم .

جمعه نوشت : 

امام عزیزم ، 

به آن رهبر مسیحی گفته شده بود اگر پیامبر با اصحابش آمدند مباهله کنید و واهمه نداشته باشید ولی اگر با فرزندانش آمدند مباهله نکنید . صحابه ی پیامبر ، سلمان و ابوذر و مقداد ، که هر کدام برای خود انسانهایی والا مقام بودند اگر در نظر رهبر ان مسیحی آن قدرت را نداشتند ، یارانِ شما ... ؟!!! 

خدا کمک تان باشد به هنگام حضور و ظهور که با آن سیصد و سیزده تن باید جهانی را اصلاح و ارشاد نمایید ...

                                         این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست 

 دیگر   نفسم    هم نفس ِ  معتبری    نیست

  رد  می شود   این جمعه  و  تا لحظه ی اخر 

  از   آمدن  ســـــــــبز ِ  تو   آخر   اثری نیست 


پ.ن : این هفته متاسفانه شاهد از دست دادن مادر عزیزی  بودیم که او نیز آرزوی دیدن عزیز ِ زهرا را داشت.معلوم نیست که هر کدام مان چندی دیگر در این دنیای وانفسا باقی خواهیم ماند . امیدوارم اگر نفسی باقی است ، رهرو ش باشیم . شاید که شفاعتش شامل حالمان گردد . 

هر چند که محمد حسین از چندی پیش در جریان بیماری مادر بود ولی هیچکس باور نمی کند که مادرش را از دست خواهد داد و همیشه امید هست . یادم هست وقتی دکتر برایمان از شدت خونریزی مادرم می گفت ، میگفتم دکتر وسیله است . خدا اگر بخواهد خوب می شود و بیشتر دلمان به چیز هایی خوش بود که حس میکردیم نشان از بهبودی مادرمان دارد . 

محمد جان ، غم ِ از دست مادر خیلی سخت است ولی باید سر تسلیم بر آستان دوست فرو اورد و تسلیم او بود . روحشان شاد .

  • خانم معلم

آیین زندگی

خانم معلم | جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ | ۸ نظر


بخشی از وصیت امام علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام 

فانی اوصیک بتقوی الله ایبنی و لزوم امره ، و عماره قلبک بذکره ، و الاعتصام بحبله ،

و ای سبب اوتق من بینک و بین الله ان انت اخذت به ؟

احی قلبک بالموعظه ، و امته بالزهاده ،و قوه بالیقین ، ونوره بالحکمه ، و ذلله بذکر الموت ، و قرره بالفناِ ...


پسرم! 
سفارشت می‌کنم از خدا پروا کن و
پیوسته به فرمان او باش
و با پیاپی به خاطر آوردنش، دلت را آباد کن و
به ریسمان او بیاویز.
کدام رشته، محکم‌تر از رشته بین تو و خداست
(اگر آن را بگیری)؟

+ خداوند متعال می فرمایند : واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا .

همگان به ریسمان الهی در آویزید و پراکنده نگردید .

کسی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسید : 

این ریسمان الهی چیست که خداوند فرموده در ان چنگ زنید و پراکنده نگردید ؟ 

در ان حال ، حضرت علی علیه السلام کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود . پیامبر دست بر شانه ی ایشان گذاشت و فرمود : حبل الله ، علی است . اگر نجات و رستگاری می خواهید ، چنگ در دامن علی بزنید . *

دلت را زنده نگه‌دار؛ با یادآوری و نصیحت،
هوایش را بمیران؛ با پارسایی،
توانایش کن؛ با باور،
روشنایی‌اش ده؛ با اندیشه،
حقیرش کن؛ با فکر مرگ،

وادارش کن تا اقرار کند که دنیا رفتنی است...


مولای من !

کاش از خدا پروا داشتیم و در محضر او گناه نمی کردیم ... 

کیست که مدام یاد خدا باشد و این یاد در رفتارش متجلی نگردد ؟! 

کاش از کلمه ی « نصیحت » این همه رویگردان نبودیم در حالیکه بزرگان دین مان هر گاه به شخص عالم و دانایی میرسیدند از او درخواست میکردند که مرا سخنی بگو تا از آن عبرت بگیرم . در حقیقت همه طالب شنیدن نصیحت بودند و امروزه همه روی گردان از نصیحت ! 

کاش غصه ی گذشته را نخوریم و دل به آینده نسپاریم که زهد یعنی همین . یعنی دل نسپردن به آرزوها و شکر بر نعمت ها ...

کاش به یقین میرسیدیم و از تمامی هوی و هوس ها میبریدیم ...

کاش دل های خسته مان را با حکمت نیرو می بخشیدیم و با یاد مرگ، شیرینی لذت گناه  را از او میگرفتیم ...

کاش ... کاش و ای کاش به یک جمله ی کوتاه از امام عزیزمان عمل میکردیم ...


جمعه نوشت : 

امام عزیزم ، سرور و مولایم ، ای انکه می گویم منتظر امدنت هستم ...

روز ولایت و سر سپردگی به ولی زمانه است ... سر سپرده ات خواهم بود و با تمام وجود میخوانمت تا بدانی دوستت دارم با تک تک سلول های وجودم ، با تمام خونی که در رگهایم جاری است و هر نفسی که فرو میبرم و باز بر می اورم ... 

فردا روز ِ سادات ِ عزیز است. خوش به سعادتتان که منزلت و جایگاهی ویژه دارید و خونی شریف در رگ هایتان سیلان و جریان دارد . پاسدار این خون باشید و یادتان باشد که هر چند ثواب اعمال نیکتان چند برابر است اما به همان میزان کیفر گناهانتان نیز چند برابر می باشد . 

عیدی ما یادتان نرود ...

عید تان مبارک 



* نهج البلاغه - شرح ملا فتح الله کاشانی - ج دوم . ص 361


  • خانم معلم