گاه نوشت یک خانم معلم

  گاه نوشت یک خانم معلم


تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است ...

خانم معلم | سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۱۷ ب.ظ | ۷ نظر

خاکیان بالاتر از افلاکیان می ایستند 

عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته است

داشتم به بقیع نگاه میکردم چشمم به کبوترای بقیع افتاد گفتم : "خوش به حالتون ، کبوتر هیچ حرمی هم نشدیم بلکه ارج و قربی پیدا کنیم ". خداوند اگر کسی یا چیزی را بخواهد ، آن را متبرک میکند . خوردن خاک کراهت دارد ولی تربت کربلا چیز دیگری است .

 وقتی تشییع پیکر پاک شهدای گمنام را امروز در میدان امام حسین (علیه السلام ) دیدم گفتم خدایا اینها را هم خواستی و خاصشان کردی . همین چند تکه استخوان شناسایی نشده چه شوری میان مردم بپا کرده چطور مردم برای بر دوش گرفتن این تابوتهای سبک که سنگینی شان عرش را می لرزاند،  از هم سبقت می گیرند . اینها همان کسانی هستند که خدا به فرشته هایش نشان میدهد و میگوید به اینها سجده کرده اید ...

دلم گرفت . از خودم ، از اعمالم و از اینکه نشدم آنچه باید می شدم ... خدایا نگاه ِ تو را می طلبد این دل ِ سیاهم ... نظری کن ...


این روزها و شبها که با مادر همنوا شدید بر عزای پدر وپسرانش ، ما را هم از دعا فراموش نکنید ...


کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع
تا سحر می‌سوختم چون قلب زوار بقیع

بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه
بوی جنت خیزد از دامان گلزار بقیع

( استاد حاج غلامرضا سازگار )
  • خانم معلم

روز بصیرت

خانم معلم | يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۳:۵۱ ب.ظ | ۸ نظر



روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد، او را تا عرش بالا میبرد؛ این مجاهدتهای یاران حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز، این خطورت و اهمیت را میبخشد. روز نوزدهم دی هم همین جور است، روز نهم دیِ امسال هم از همین قبیل است. نهم دی با دهم دی فرقی ندارد؛ این مردمند که ناگهان با یک حرکت - که آن حرکت برخاسته از همان عواملی است که نوزدهم دیِ قم را تشکیل داد؛ یعنی برخاسته ی از بصیرت است، از دشمن شناسی است، از وقت شناسی است، از حضور در عرصه ی مجاهدانه است - روز نهم دی را هم متمایز میکنند.

مطمئن باشید که روز نهم دیِ امسال هم در تاریخ ماند؛ این هم یک روز متمایزی شد. شاید به یک معنا بشود گفت که در شرائط کنونی - که شرائط غبارآلودگیِ فضاست - این حرکت مردم اهمیت مضاعفی داشت؛ کار بزرگی بود. هرچه انسان در اطراف این قضایا فکر میکند، دست خدای متعال را، دست قدرت را، روح ولایت را، روح حسین بن علی (علیه السّلام) را می بیند. این کارها کارهائی نیست که با اراده ی امثال ما انجام بگیرد؛ این کار خداست، این دست قدرت الهی است؛ همان طور که امام در یک موقعیت حساسی - که من بارها این را نقل کرده ام - به بنده فرمودند: «من در تمام این مدت، دست قدرت الهی را در پشت این قضایا دیدم». درست دید آن مرد نافذِ بابصیرت، آن مرد خدا.


( بیانات رهبر در  حضور جمعی از مردم قم در 19 دی ماه 88 )



روز بصیرت نامی  که رهبر فرزانه ی انقلاب به این روز دادند . روزی که به آن افتخار میکنیم . روزی که  با حضور خود یکی از نقاط خالی این عکس را پر نمودیم . روزی که تا زنده ایم می توانیم از آن حرف بزنیم و به ملت خود ببالیم ... 

همین حضور ِ به موقع مردم ، فتنه ها را خنثی نمود . و واقعا این چیزی نبود جز دست قدرت الهی بر سر این مردم ...


خداوند سایه ی رهبرمان را بالای سرمان در سلامت کامل تا ظهور حضرت حجت سلام الله علیها حفظ نماید و شر دشمنان اسلام و این ملت را به خودشان برگرداند ...

  • خانم معلم

حال وروز مرا ببین لیلی ...

خانم معلم | جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۱۰ ق.ظ | ۲۲ نظر



آقا جان سلام ...


امروز دلم خواست برایتان نامه بنویسم . دلم خواست کمی غر بزنم ، دلم خواست کمی نق بزنم . دلم خواست بگویم بهتان که من نه سید بحر العلومم و نه آیت الله بهجت .

خواستم بگویم من بیسوادم . من نشانه ها را نمیبینم . من نمیدانم از کجا می آیی و به کجا میروی . من نمی بینمت . حس ات نمی کنم . اصلا این حواس پنجگانه ی من ضعفیند . حس ششم هم ندارم . خب تکلیف من با این همه ضعف چیست ؟ من هم دوست دارم ببینمتان . مثل پدرم که صبح جمعه ها مینشست پای تلویزیون و دعای ندبه میخواند . مثل مادرم که صبح های جمعه ساعت 7 سر مزار ِ پدرم می نشست و دعای ندبه را همان جا می خواند و اشک میریخت . آنها هم ارزویشان دیدار شما بود اما حالا کجایند ؟

میگویند آنقدر عشق انبیا به مردمشان زیاد بود که طالب ملتشان بودند مثل خواستگاری که طالب معشوقش است ، آقا جان شما از همان خانواده اید ، شما وارث آن پیامبری هستید که خواسته اش از خداوند در معراج ، شفاعت مردمش بود . خب آقا جان اگر ما را دوست داری ، اگر ما مردمت هستیم ، اگر خواهان مایی ، ما چه باید بکنیم ؟ بگو ... 


خیلی دلتان میخواهد مرا کنار پدر ومادرم ببینید ؟ ... من که بدم نمی آید کنارشان باشم ولی بدون دیدن ِ شما ؟! 

خیلی دلتان میخواهد هر جمعه اشک بریزم وبگویم " متی ترانا و نراک " ؟! 

خیلی دلتان میخواهد بیایید و ما را ببینید و نا آگاه بودنمان را به رخمان بکشید ؟ 

یعنی واقعا به رخ کشیدن غفلت هایمان درست است؟ ما که می گوییم غافلیم ، ما که می گوییم جاهلیم ، ما که می گویم گنه کاریم ، آقا جان اگر منتظرید من و این امت به یقین برسیم و جامعه را برای حضورتان مهیا کنیم و از خودمان در ابتدا شروع کنیم باید بگوییم وا اسفا ! ما از این کارها بلد نیستیم ...

آقا جان ، آواره ایم ، گم گشته ایم ، تشنه ایم ، گرسنه ایم ، سردمان است ، زخم برداشته ایم ، آقا جان چه طور باید گفت هلاکیم ؟ 


دلمان برای دیدنتان لک زده ، آقا جان کربلا راهمان ندادند . گفتند کربلا رفتن لیاقت می خواهد . خب راست می گفتند ، لیاقت نداشتیم ، ولی مگر بیچارگان دل ندارند ؟


میدانید که چیزی به پایان عمرم نمانده ، از سراشیبی با سرعت در حال حرکتم ، مثل سیبی که از بالای کوه قِل میخورد و پایین می افتد . لحظه به لحظه سرعت حرکتم به سمت پایین بیشتر می شود . نیازی نیست فرمول سرعت را برایان بنویسم . میدانید که شتاب بیشتر می شود  اگر با همین سرعت به راهم ادامه دهم . دلتان می آید ندیده بروم ؟ زحمت نکشید و سر راهم مانع نگذارید تا سرعتم کم شود . من موانع را نمیبینم . با سرعت برخورد میکنم و رد می شوم . این موانع تنها تنم را کبود میکنند . مگر از یک غافل انتظار دارید از این موانع درست استفاده کند ؟ گفتم که نشانه ها را نمی بینم . من فقط یک دست می خواهم . یک دست که دستم را بگیرد . نجاتم بدهد . امیدم بدهد . نشاطم بدهد . بعد خودم با پای خودم تا اخر خط را میروم . با رضایت هم میروم . نیازی به قِل خوردن و کبود شدن هم نیست . این طور قشنگ تر نیست ؟

آقا جان بیا و دستم را بگیر ... خدا پدرم را برد . تکیه گاهم را. مادرم را برد ، عشقم را. خیلی خالی شده ام ، دلم به وجود شما خوش است مانند هر بچه ی شیطانی که شاید از پدر بترسد ولی از محبت پدر نا امید نیست من هم دل به مهرت سپرده ام . تنبیه م کن ولی بیا ...  


بنَفْسِی أَنْتَ أُمْنِیَّةُ شَائِقٍ یَتَمَنَّى مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَرَا فَحَنَّا 

 عقل گفت که دشوار تر از مردن چیست 

عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است 



از ما گفتن بود ... نگید نگفتی ...

یا حق 

  • خانم معلم

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده ...

خانم معلم | پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۲:۴۹ ب.ظ | ۲۵ نظر




این روزها مردم سه گروهند :


         آنان که در کنار ِ یارند ...


                            آنان که در راهِ یارند ...


                                                          آنان که 

                                                                            دور 

                                                                                         از یارند ... 

                                                                                                          و یکی از آن گروه سوم، 


                                                                                                                                              ... منم ... 




جمعه نوشت : 

                   

مولای من ، 


این روزها برای تسلای دلت  مهمان های زیادی به کربلا آمده  و می آیند با پای پیاده یا سواره ، دلتنگ و محزون اما ، 



 هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...



  • خانم معلم

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خانم معلم | جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ق.ظ | ۲۱ نظر


ما  را  ز  خیال تو  چه  پروای شراب است 

                       خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است 

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست 

                      هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است 




پ . ن : بلاخره بعد از شاید 6 ماه ، سه شنبه ، سعادت دیدار ِ یار نصیبم شد . 

نایب الزیاره بودم از طرف همه ی دوستان . خیلی دلم می خواست که هوا بارونی بود و توی حیاط قشنگش زیر بارون ِ خدا خیس می شدم به یاد تمام روز های قشنگی که با گریه وارد حیاط می شدم و با گریه بر می گشتم . 

از وقتی که از خم ِ جاده وارد میشی و چشمت به اون گنبد فیروز ه ای میافته و سلام میدی ، انگار کسی هست که نگاهت میکنه و به تو خوش آمد میگه تا زمانی که از آینه ماشین آخرین نگاه ها رو بهش میکنی و عبور از خمِ دیگر جاده  اجازه دیدن رو از تو می گیره و در دلت میگویی : شاید تا دیداری دوباره خدا حافظ ...

هیچکس از فردایش با خبر نیست ... 

                                                                                                   « ولا جعله الله آخر العهد من زیارتکم »



  • خانم معلم

تا چند صبوری کنم ای جمعۀ ناگاه

خانم معلم | جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۳ ق.ظ | ۱۹ نظر


أَیْنَ مُحْیِی مَعَالِمِ الدِّینِ وَ أَهْلِهِ أَیْنَ قَاصِمُ شَوْکَةِ الْمُعْتَدِینَ 


 نام ِ کشور اسلامی را در شناسنامه ات یدک بکشی و خودت را مسلمان بدانی و این همه درد و فقر و مصیبت را با همین چشم های ظاهری ببینی و فکر کنی برای منی که چشم بصیرتم که هیچ ، چشم ظاهرم هم درست باز نیست ، دیدن این صحنه ها این همه عذاب دارد ، دل ِ امام زمانم از دیدنشان چه رنجی را تحمل میکند؟! ...


-          ساعت 5 بعد از ظهر خیابان سهروردی شمالی : از دور دیدمش . از روبرویم می آمد. جوانی تقریبا بلند قد با ریشی نامرتب و چهره ای سبزه که با آن کاپشن چرک ِسفید، میشد حدس زد باید معتاد یا کارتن خواب باشد . همین طور که با خودش حرف میزد تقریبا چند قدمی با من فاصله نداشت که به طرف سطل بزرگ زباله ی کنار خیابان رفت و پلاستیک دسته داری که ظرف یکبار مصرف غذایی به ان آویزان بود را برداشت . تا ان لحظه من یکبار هم چشمم به سطل زباله و چیزهایی که به ان آویزان بود نیفتاده بود . ظرف را تکان داد و بلند گفت : " چه مهربون . سنگینه ! "

با خوشحالی برش داشت و از کنارم گذشت ، بدون اینکه من را دیده باشد! این به آن در ....

 

-          ساعت 8 شب نارمک میدان هلال احمر : در تاریکی پیاده رو یک خانواده چهار نفری با یک لیوان ِ کوچک ِ ذرت مکزیکی . یک مرد ِ معتاد ِجوان که کلاه بافتنی  اش را تا پایین پیشانی کشیده بود و قاشق ِ پر از ذرت مکزیکی را در دهانش میریخت و یک پسر تقریبا 6 ساله و یک دختر 8 ساله که درست روبروی احتمالا پدر ، نگاهش میکردند که چگونه اولین قاشق از لیوان ذرت را در دهانش می گذارد و مادر که عصبی کنار دیوار ایستاده بود . دختر میگفت خب پول نداریم دیگه ...

و من از کنارشان گذشتم با قلبی پر درد ...

معتاد یک بیمار است ، معتاد یک بیمار روانی است وگرنه کدام پدری اولین قاشق را در دهان خودش می گذارد جلوی بچه هایش ...

 

-          همان ساعت چند قدم پایین تر سر چهار راه : روبروی آبمیوه فروشی ، همانجاییکه ذرت مکزیکی هم داشت ،درون یک پراید، دو دختر تقریبا چاق و آرایش کرده با سه پسر که به نظر کارگر می امدند و به قیافه شان نمی آمد که با دخترها نسبتی حتی در حد دوستی داشته باشند ، نشسته بودند و راننده گوشی به دست دنبال " جا " می گشت ! ...

و دخترها با آسودگی آب میوه شان را می خوردند ...

 

آقا میگویند شما را برای اینکه به این نابسامانی ها برسید نخوانیم ، اما من چشمم این ها را میبیند و دلم به درد می آید ...حس ِ کودکی را دارم که درد دارد ، خسته است ، گرسنه است ، نیازمند است ، پدر می خواهد ، بزرگتر می خواهد ، مامن می خواهد ، پناه می خواهد ، پناه میخواهد ، پناه می خواهد ... 

خجالت نمی کشم ، فریاد میزنم : 

 

                                                             آقایم کجایی؟ کجایی ، کجایی ...

 

  • خانم معلم

بیا تا جوانم بده رخ نشانم

خانم معلم | جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۱۹ ق.ظ | ۲۰ نظر

 هَلْ یَتَّصِلُ یَوْمُنا مِنْکَ بِغدَهٍ فَنَحْظى؟



دلم جز هوایت هوایی ندارد

لبم غیر نامت نوایی ندارد






خیلی سخته دیدن ِ این همه جوونی که توی خیابون بیهوده قدم میزنن ... با قیافه ها یی عجیب و و رفتار هایی عجیب تر و با آرزوهایی پیش پا افتاده ...
توی دولت آباد به طرف مدرسه میرفتم . دو تا بچه ی دبستانی شاید کلاس دوم منو دیدن . تازه از مدرسه اومده بودن بیرون . هی به هم نگاه می کردن و منو نگاه می کردند و می خندیدند... گفتم این پسرای شیطون چی تو سرشونه که اینجوری می کنن . ازشون رد شده بودم که یکی شون داد زد : حاج خانوم حالت چطوره ؟!!! 
گفتم ای داد ِ بیداد اینا از حالا دارن متلک گفتن رو تمرین میکنن چند سال دیگه چی قراره بشن ؟!! ... 
طفلیا با کی شروع کرده بودن !!! ...


خوش به حال جوون هایی که میدونن مقصد کجاست و راه چیه ... 
                                                                                   خوش به حالتون ! ...



« التماس دعا »
  • خانم معلم

زندگی با فرشته ها ...

خانم معلم | چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۰ ق.ظ | ۱۵ نظر

 

22 تا 24 ساله به نظر میرسید . با موهای های لایت کرده ی صورتی و آرایشی متناسب ، قدی متوسط با شلوار لی روشن تنگ و مانتوی کوتاه مشکی زیپ دار و یک کاپشن کوتاه سیاه و سفید . این تمام چیزی نبود که در برخورد اول میتوانستی از او دریافت کنی  از نوع حرف زدن  و قیافه و حرکاتش میتوانستی حس کنی که شدیدا اعتیاد دارد .

 

زنگ اخر بود و به  اصرار مدیر ، و رفع تکلیف و کم کردن غر همکاران بعد از 7 ماه سری به مدرسه زدم . مدیر می خواست به عنوان مشاور به کلاسها بروم و علت افت تحصیلی را از خود بچه ها جویا شوم . تقریبا ساعت از 11 گذشته بود که به مدرسه رسیدم . نیم ساعتی با بچه های کامپیوتر دوم صحبت کردم و بعد قرار شد بعد از زنگ تفریح و نماز با دو کلاس حسابداری دوم که تقریبا همه از شیطنت و شر بودنشان می نالیدند ، صحبت کنم .

صحبت ها تمام نشده بود که سرپرست رشته حسابداری به نماز خانه امد و گفت این کلاس را زود تمام کن یک مورد برای مشاوره داریم که خیلی لازم است که شما با او صحبت کنید . گفتم صحبت هایم با این بچه ها نصفه نیمه مانده  و او اصرار که این مورد را باید حتما ببینی . نشد که کلاس قبل از زنگ تمام شود . زنگ که خورد با بچه ها خداحافظی کردم و به طرف دفتر مدرسه رفتم . دبیر دینی و قرآن به طرفم آمد و گفت : « خدا خیرت بده با این بنده خدا یه صحبتی بکن ، خواهرش که در مدرسه ی ما درس میخواند چند ماه پیش به من گفته بود که خواهرش کمپ است و اصرار داشت برای دینش به کمپ بروم که من به علت بیماری نتوانستم . حالا خواهرش از کمپ چند روزی است بیرون امده و امروز امده تا خواهرش را ببیند . بقیه ی ماجرا را از خودش بپرسید . »

ساعت دو ونیم بود و قصد داشتم بعد مدرسه سری به حرم حضرت عبدالعظیم بزنم . اما با دیدن دختر و چیزهایی که شنیدم و خواهش همکارم ترجیح دادم به صحبت های او گوش کنم . تقریبا همه ی همکاران از مدرسه خارج شدند و من با سرپرست رشته حسابداری در دفتر با « روناک » تنها شدیم .

پرسیدم خب ، من اماده ام . بفرمایین جریان چیه ؟ ! ...نفس عمیقی کشید و خودش را سر داد به انتهای مبل و گفت : " هنگ کردم " و سکوت .

گفتم : مشکل چیه ؟ چه چیزی فکرت رو خیلی درگیر کرده ؟ ... در حالیکه دستهایش تمام صورتش را پوشانده بود گفت : از کدومش بگم ؟ خیلی چیزها تو سرمه ، همه چی هست نمیدونم باید کدومشو بگم .

گفتم : اونی که از همه اش بزرگتره ، اونی که بیشتر ذهنت رو درگیر کرده ، اونی که اگه حل بشه شاید خیلی از مشکلات دیگه ات حل بشه ... نگاهی به من کرد و گفت : نمیدونم ... تعجب کردم نمیدونستم برای چی راهنمایی خواسته و حالا بنا نداره حرف بزنه . خانم صفری سرپرست مدرسه هم قبل از زنگ به خیلی از صحبت هایش گوش کرده بود و کنار او معذب نبود .

گفت پدر ومادرم خیلی وقت پیش از هم جدا شدند . من اخلاق پدرم رو نتونستم تحمل کنم و پدرم منو از خونه بیرون کرد .رفتم سراغ  مادرم شهرستان ولی با اون هم حرفم شد وبرام مامور آورد و شش ماه رفتم حبس !!! ...الان متهمم به قتل و حکمم اعدامه !

گفتم اگه حکم بریدن پس چطور اینجایی ؟ گفت : 4 تا اتهام دیگه دارم که اونا همه با مدرک به اثبات رسیده و ازم مدرک دارن این یکی رو هنوز مدرک پیدا نکردن . گفتم اون چهار تای دیگه چیه ؟

گفت : " زور گیری وشرارت ، سرقت مسلحانه ، آدم ربایی ، ورود به عنف ! ( این یکی رو خودمم نفهمیدم چیه ورود به عنف رو نشنیده بودم ) ..گفتم یعنی همه ی اینا ثابت شده است ؟ برای زور گیری شاکی خصوصی داری؟ گفت : آره 25 تا شاکی دارم !!! حالا بهم یه امیدی دادن که اگه از 5 تاشون رضایت بگیرم شاید بشه کاری کرد ...

و جریان قتل رو تعریف کرد و از دوستاش گفت ( که توشون یه دونه اسم دختر نیاورد !) و اینکه 7 سال مصرف کننده بوده وشیشه می کشیده ...

وقتی همه ی اینا رو شنیدم ، هم حس کردم خیلی چیزها رو دروغ میگه  و هم گفتم یعنی چقدر ممکنه کسی تو لجن فرو بره ... به گفته ی خودش با یه سند یک میلیاردی آزاد بود . گفتم کجا زندگی میکنی ، خرجت رو چطور در میاری ؟ گفت : یه خونه مجردی گرفتم که اجاره اش رو دوستم و یه خیر میدن ! غذا و لباس هم هی ...یه کاریش میکنم دیگه . خانم صفری پرسید اون کی بوده که برای تو سند گذاشته ؟ گفت : یکی از دوستام !! ... من متوجه نشدم با چنین اتهامات ثابت شده ای چطور اجازه دادن که ایشون به قید سند آزاد بشه و اصلا برای همچین کسی ، کی میاد سند باغش رو بزاره ... ازش پرسیدم : تو ی باندی بودی؟ جواب نداد و رفت سراغ یه موضوع دیگه ...

طفلی خانم صفری مثل من که تا حالا با همچین موجودی برخورد نکرده بود گفت : ببخشید ها برای خودم دارم می پرسم من میتونم بیشتر از زندگیت بدونم تا برای بچه هابگم اخرو عاقبت بعضی چیزها چی میشه ؟!!

خنده ام گرفته بود . اون اومده بود درد و دل کنه . اون وقت دوست من میخواست درس عبرتی بشه برای دیگران ، دیگرانی که مطمئنا از خیلی چیزها شاید بیشتر از من و ما اطلاع داشتند . بحث رو تموم کردم . گفتم : " ببین ، شما برای مشاوره اومدی اینجا منم نمیدونم و متوجه نشدم برای چی  مشاوره میخوای . اما فقط اینو میدونم که گره کار تو فقط به دست خدا باز میشه . یعنی همه ی گره ها بدست خدا باز میشه . برو سمت خدا و از خودش در این ماه عزیز کمک بخاه ( تو دلم میگفتم الان داره بهم فحش میده و میگه برو برای خودت رو منبر من نیازی به موعظه ندارم )

وضع ظاهرش نمیخورد که واقعا نگران مرگ باشه . اینو به خودش هم گفتم . آخر سر هم باز یکی از دوستاش ! بهش زنگ زد و تشکر کرد و با زانویی داغون که نمی تونست راه بره ( به قول خودش در درگیری مسلحانه مامورا تیر زده بودن به پاش )رفت  .

 

اینا رو نوشتم که بگم از این انسانها تو جامعه هست ، چیزهایی که توی فیلمها میبینیم و همیشه فکر میکنیم فقط در حد فیلمه ... راست و دروغاش رو تفکیک نمیکنم ولی مطمئنا اگه یک جمله ی راست گفته باشه اونم اینه که گفت : " وقتی به پدر ومادر احتیاج داشتم نبودند "

درد داشت . خیلی درد داشت . سر شام داشتم با خانواده ام صحبت میکردم همسرم چیزی گفت از ارتباط همکارش و پسرش که چون بد دهنه پسرش هم یاد گرفته و گفت به همکارم گفتم که 26 ساله که یک کلمه فحش از دهان پسرم خارج نشده و نشنیدم . چیزی که دقیقا چند روز قبل خودم فکر کرده بودم . از پسرم تشکر کردم . خندید . خنده اش برایم دنیایی ارزش داشت .

خدا را شاکر شدم که چه فرزندی که در خانه دارم و چه فرزندان مجازی ام که مانند فرزندم دوستشان دارم مانند فرشته اند و من میان فرشتگان زندگی میکنم .

خدایا همه شان را در پناه لطف و مهربانی ات حفظ نما ... خدایا دخترانی مانند روناک هم داریم ، هدایتاشن کن . میدانم همینکه به مدرسه آوردی اش ، همینکه چند نفر شنونده ی حرف هایش بودند ، همینکه برایش راه رسیدن به تو را نشان دادند ، نشانه ای است که تو رهایش نکرده ای ولی اینها به جرقه ای نیاز دارند که خودت به دلشان بتابانی ... محبتت را از انها دریغ مکن ... 


خدایا سایه ی تمام پدر ومادرانی که زنده اند را بالای سر فرزندانشان صحیح وسالم حفظ نما و پدرو مادران خوبمان را که از دنیا رفته اند در پناه محبت خودت رحمت نما ... 


دیدن روناک واقعا فکرم را مشغول کرده میدانم دوباره به جامعه با همان وضع باز میگردد بدون اینکه برایش کاری کرده باشم ، اما از تو نا امید نیستم دستشان را بگیر ....

  • خانم معلم

حضرت ِ آب

خانم معلم | جمعه, ۱ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۳ ق.ظ | ۲۰ نظر




دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم


»قاسم صرافان »




یادش بخیر . پاییز و روزهای بارانی و جمکران ... 
بی توفیق شدم دیگر ... 
بی توفیقی شاخ و دم ندارد کـ ، دارد؟!!!


اولین روز آذر و باران زیبای پاییزی چقدر لذت دارد .
خدا باران رحمتش را از مردم خوبمان دریغ نفرماید ...




  • خانم معلم

تاسوعا در محله ی دل ها ...

خانم معلم | سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۲، ۱۰:۰۳ ق.ظ | ۱۱ نظر

اسمش را نشنیده بودم . سالها پیش سمت خیابان ری رفته بودم و کوچه پس کوچه هایش را ، خانه های قدیمی اش را دیده بودم اما این خانه چیز دیگری بود ...

از چهار راه مصطفی خمینی ( سیروس سابق) به سمت مولوی که می روی بعد پمپ بنزین سمت چپ کوچه ی افشار را که دیدی وارد کوچه می شوی . کوچه ای شبیه همه ی کوچه های محله های تهران قدیم . تنگ با آبراهه ای در وسط کوچه ... 

کمی جلوتر در ایام محرم و فاطمیه صدای روضه یا سخنرانی خود به خود تو را به حسینیه می رساند . در جلوی در های ورودی تکیه های کوچکی آماده ی پذیرایی از مهمانان ابا عبدا الله الحسین علیه السلام است . استکان نعلبکی های کوچک با یک قاشق چای خوری و دو حبه قند در استکان ، بفرمایید چای ...


اگر کمی زودتر رفته باشی نان قندی یا شیر هم می توانی بخوری ... سر در زیبایی دارد . بسم الله می گویی و وارد می شوی .


            


 وسعت ِ خانه ، کتیبه هایی که رنگ و رو و نقش هایش با تمام کتیبه هایی که دیده ای فرق دارد ، حیاط بزرگ ، ایوان و اتاق ها همه در یک آن مجذوبت میکند و میمانی که خانه را برانداز کنی یا سریعتر با فشار پشت سری ها وارد حیاط شوی ... جا برای نشستن نیست و باید با کمی فشار و معذرت خواهی و ... روی دو پا بنشینی تا کم کم کمی جا باز شود . 


مداح ، زیارت وارث میخواند . منبری که مداح روی آن نشسته بسیار مرکز توجه خانمها بود . بعد متوجه شدم خانمها از زیر منبر رد می شوند و یا در زیر آن نماز حاجت می خوانند ! ( علت را جویا شدم گفتند این قضیه بر میگردد به سالها پیش . این خانه  در زمان فتحعلی خان قاجار به صاحب خانه داده شده بود و میگفتند قنداقه های شاهان قاجار را از زیر این منبر رد می کرده اند ) 

چادری که روی حیاط نصب شده دقیقا ما را به خیمه ی اباعبدالله میبرد .حس خوبی که در زیر آن خیمه انگار نفس می کشی ...


هر نیم ساعت به نیم ساعت یک سخنران و مداح می آمدند و روضه می خواندند و میرفتند تا اذان ظهر ... مقتل خوانی و روضه خوانی به شیوه ی قدیمی ، بیشتر به دل ِ ما که به این شیوه ها آشنایی داشتیم می نشست . 

پس از اذان از حسینه خارج شدیم و در کوچه پس کوچه های آنجا به امامزاده یحیی با آن چنار قدیمی 900 ساله اش رسیدیم . ثبت این درخت هم خودش به سال 1330 بر میگشت .  درختی تنومند که مردمِ  معتقد ، به آن سبز بسته بودند جهت روا شدن حاجاتشان ... 

ننه سکینه با واکرش به خوبی میان جمعیت راه میرفت . اسمش را یکی از پسر هایی که دید از او عکس میگیرم گفت . رفتم بوسیدمش . چقدر وجودشان پر برکت است .



عبور از کوچه های تنگ با آن آبراهه های وسط کوچه با دیوار های کاهگلی ، حس غریب آشنایی را در ما زنده می کرد . 

حسی که دوست داشتی بیشتر بمانی و بیشتر ببینی . روبروی امامزاده کوچه ی تنگی بود وارد آن شدم به خیالم بن بست است چون روبروی کوچه تنها یک در کوچک دیده می شد  . اما در منتهی الیه کوچه در سمت راست، کوچه ی تنگ دیگری دیدم که صدای همهمه ی خانمها و دیگ و ظرف می آمد . در ِ چوبی آبی رنگی باز بود . مانند تمام خانه های قدیمی شهر ، جلوی در ِ حیاط ، پارچه ای آویزان بود . کلون ِ در را زدم . خانمی از داخل حیاط پرسید : کیه ؟ گفتم اجازه دارم وارد بشم ؟ آمد و پارچه را کنار زد و حیاط نمایان شد . وااای حیاطی بزرگ با اتاق هایی که روی در هایش هنوز اثری از ارسی ها دیده می شد . 


وسط حیاط هم درخت قدیمی بود که شاخه های ان را بریده بودند و تنه اش باقی مانده بود . خانمها دیگ برنج نذری را دم کرده و دورش ایستاده بودند . گفتم اجازه دارم از حیاط عکس بگیرم ؟ با اجازه ی صاحبخانه که خانم شیطونی هم بود دو تا عکس گرفتم . ( حین عکس گرفتن گفت : عطر هم نزدیم به خودمون ) 


دلم میخواست وارد اتاق هایش می شدم راستش انقدر جرات پیدا کرده بودم که چنین درخواستی هم بکنم منتها بیرون کوچه عده ای من جمله مادر شوهرم منتظرم بودند . بیچاره از فشار جمعیت حالی برایش باقی نمانده بود . 

از کوچه های قشنگ با اسم های زیبایش گذشتیم . کوچه اول حمام خشتی ، کوچه دوم حمام خشتی ، کوچه ی ماست بند ها و ... 


از سقا خانه ها و زورخانه اش گذشتیم و به خیابان ری رسیدیم .... دیگر باید این منطقه ی زیبا را که شاید تا چند سال دیگر  اثری از آن باقی نماند  را ترک میکردیم ( خانه های جدید جای بافت های فرسوده را در بسیاری از قسمت های محله گرفته بودند  )  و به دنیای مدرن که خود خواسته بودیمش ، پا می گذاشتیم ... 



  • خانم معلم